پادشاه و كنيزكپادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او ميدهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي ميكنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان ميكنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه ميكرد. داروها, جواب معكوس ميداد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني ميداني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بودهاي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او ميگويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار ميآيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را ميداند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه ميدرخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر ميآمد. گويي سالها با هم آشنا بودهاند. و جانشان يكي بوده است.
شاه از شادي, در پوست نميگنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بودهاي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد.___________________________________________________________
۱. قرآن کریم ـ با ترجمهٔ بهاءالدین خرمشاهی
۲. نهجالبلاغه ـ با ترجمهٔ سیدجعفر شهیدی
۳. صحیفهٔ سجادیه ـ با ترجمهٔ الهی قمشهای
۴. نهج الفصاحه ـ با ترجمهٔ ابوالقاسم پاینده
۵. مثنوی ـ مولوی
۶. تفسیر المیزان ـ علامه طباطبایی
۷. طوبای محبت ـ اسماعیل دولابی
۸. مصباحالهدی ـ اسماعیل دولابی
۹. جامعالسعادات ـ نراقی
۱۰. رساله لقاءالله ـ میرزا جواد ملکی تبریزی
۱۱. رساله لب اللباب ـ علامه طهرانی
۱۲. رساله سیر و سلوک ـ بحرالعلوم
۱۳. سیر و سلوک ـ بانو مجتهده امین
۱۴. اسرار عبادات ـ جوادی آملی
۱۵. شرح غرر الحکم ـ خوانساری
۱۶. علم الیقین ـ فیض کاشانی
۱۷. کشف الاسرار ـ میبدی
۱۸. فصوصالحکم ـ ترجمه و تحلیل محمد علی موحد و صمد موحد
۱۹. تمهیدات ـ عینالقضات همدانی
۲۰. صوفیسم و تائویسم ـ توشیهیکو ایزوتسو
۲۱. آوای توحید، شرح نامه امام به گورباچف ـ جوادی آملی
۲۲. دیدار یار ـ مکارم شیرازی
۲۳. مقدمهای بر مبانی عرفان و تصوف ـ سید ضیاءالدین سجادی
۲۴. کلمات مکنونه ـ فیض کاشانی
۲۵. ابنعربی بزرگ عالم عرفان نظری ـ کاظم محمدی
۲۶. قرآنشناخت ـ بهاءالدین خرمشاهی
۲۷. عرفان اسلامی ـ شهید مطهری
۲۸. نامهها بر نامهها ـ حسنزاده آملی
۲۹. مقالات ـ محمد شجاعی
۳۰. آموزش عقاید ـ آیتالله مصباح
۳۱. دروس معرفت نفس ـ حسنزاده آملی
۳۲. آثار فارسی شیخ شهابالدین سهروردی
۳۳. منتخب میزان الحکمه ـ محمدی ریشهری
۳۴. سیری در سیرهٔ نبوی ـ شهید مطهری
۳۵. فیه ما فیه ـ مولانا
۳۶. منطقالطیر ـ عطار
۳۷. گلشن راز ـ شبستری
۳۸. کتاب مقدس
۳۹. کیمیای سعادت ـ غزالی
۴۰. مقالات ـ دکتر حسین الهی قمشهای
۴۱. پیامبر ـ جبران خلیل جبران، ترجمهٔ نجف دریابندری
۴۲. اخلاق ناصری ـ خواجه نصیر طوسی
۴۳. اوصاف الاشراف ـ خواجه نصیر طوسی
۴۴. هزار و یک شب ـ عبداللطیف تسوجی
۴۵. سرّ نی ـ عبدالحسین زرینکوب
۴۶. نامههای عینالقضات همدانی
۴۷. مجموعه رسائل فارسی ـ خواجه عبدالله انصاری
۴۸. اسرارالتوحید ـ شیخ ابوسعید
۴۹. اوپانیشادها
۵۰. گیتا
http://firooze.net
یالطیف
درسي كه عشق داد فراموش كي شود
از بحث و از جدال و ز تكرار فارغيم.......
یا ..............................
تجلی
نخستین بار واژه را بخشیدم
به پاس عشقی که به خویشتنم دارم
پنجره ای از درون
در قلبم باز شد
برای دیگر بار واژه را بخشیدم
به پاس عشق سرزمین
این بار ده پنجره
در سرم باز شدند
آنگاه واژه را بخشیدم
به خاطر عشق جهان
بعد از آن
تمام آسمان
در شعرم تجلی کرد
نوشتن
قطره ای روشنایی
بر ظلمت یک معنا چکید
اندوهم شعله گرفت... کنارش
عشق
ترا نوشتم
تو
صبح را در آغوش گرفتم
دست هایم خیابان نخستین تابش آفتاب شدند و
معبری برای چشمان تو
دهان کوه را بوسیدم
لبانم چشمه ای شدند و
زمزمه هایت از نو درخشیدند
سرم را به روی پای شب گذاشتم و
خواب هایم آیینۀ شعر شد و
زیبایی ترا در آن دیدند
عشق مرا به تو دیدند
شیرکو بی کس/مترجم:صحرانورد
چو ن دوستت مي دارم...
چون دوستت مي دارم حتي آفتاب هم كه بر پوستت بگذرد
من مي سوزم
پاييز از حوالي حوصله ات كه بگذرد
من زرد مي شوم
روسري زرد ت كه از كوچه عبور مي كند
عاشق مي شوم
و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند
غريب مي مانم
وتنها وقتي گريه اي گمان نمي برم در تو
من سبز مي مانم
كه نيلوفرانه دوستت مي دارم
نه مانند مردماني كه دوست داشتن را
به عادتي كه ارث بر ده اند
با طعم غريزه نشخوار مي كنند
من درست مثل خودم
هنوز و هميشه دوستت مي دارم
ديوار بايد ها
ديوار
اين ديوار لعنتي
سهم آسمانم را تنگ كرده
من ازين " هيچ آباد" هميشه
تنها آسمانش را دوست مي دارم با پروانه هايش
كه مادرانه گرد روياهاي زرد و نارنجي گاه گاه من
گريه هاي بي هنگام مرا گواهي مي دهند
و گرنه سر تا پاي زمين را در من اگر بريزي غزلي نمي ارزد
كه تصوير غزالم را در من قاب مي گيرد
كاشكي اين ديوار ها , اين ديوارهاي لعنتي
در بايد هاي هيچكس شكوفه نمي داد
آن وقت آسمان از آن من بود و چتري هميشه براي پر وانه ها
قره داغی
*************************
م.یمینی: سایت شعر نو
مهرش به دلم نشست ، او پا شد و رفت
چون بغض اسير دل شبها شد و رفت
يك عمر هواخواه تب ساحل بود
موجي كه رسيد محو دريا شد و رفت
بي رنگ ترين معجزه دنيا بود
چشمي كه نديد ، رنگ دنيا شد و رفت
در تاب و تب حادثه ديشب بود
امروز نديده ، غرق فردا شد و رفت
شب ها همه دنبال مني گمشده بود
در يك سحر مه زده پيدا شد و رفت
انگار كنار پنجره جا مانده ست
لبخند كسي كه سهم رويا شد و رفت
از راه من و تو " راه ما " ساخت ولي
در لحظه ي "ما شدن" چه تنها شد و رفت
مي گفت كنار عشق من مي ماند
عشقم كه شكفته بود ، شيدا شد و رفت
*****************************************
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم
خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم
مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم
رخ تو گر چه که خوب است قفس جان تو چوب است
برم از من که بسوزی که زبانهست زبانم
نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم
نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم
چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان که روان است روانم
شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد
به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم
چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت
ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم
عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی
چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم
چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم
همه اسرار سخن را به نهایت برسانم
« مولوی
از پنجرهء دلم که قابی شکسته دارد صدایت میزنم
نسیم نام تو بر لبهایم می وزد
خیال سبزت همیشه با من است
تو اینجایی
در قاب پنجره ای که رو به باغ خدا باز است
دستهایت طراوت و سبزی را تکرار میکند
از نگاهت ستاره و مهتاب میچکد
خورشید ذره ای از مهربانی توست
اگر ابر میبارد
اگر گل میروید
اگر پرنده میخواند
چشمه اگر میجوشد
رود اگر میخروشد
برای توست
تو آن رویای صادقانه ای که ظهورت
مرهم تمام زخمهاست
تو آنقدر پاک و زلالی که از غبار پنجره ها
دلت میگیرد
شاید پیش از آمدنت باران ببارد
و آسمان تمام کوچه و خانه ها را بشوید
و من در نسیمی مستانه به انتظارم
ای سبز، ای بهار، ای نور،ای امید
دستهای مهربانت را که از نوازش لبریز است
و نگاه روشنت را که آئینهء صداقت است
دوست میدارم
بگو چشمانم کجا مهربانی نگاه تو را مینوشد
و قلبم کی با ظهورت آرام میگیرد
بگو گلوی خشکیده ام را کجا سیراب خواهی کرد
و کی بر زانوانت سر مهر خواهم گذاشت
بگو مهربان همراهم
****
( الف - دریا ) /خانه ی پدر
حسین منزوی
مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا نوری بدان و یاری ام کن تا در آویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت
خیالی ، وعده ای ،وهمی ، امیدی ،مژده ای ،یادی
به هر نامه که خوش داری تو ، بارم ده به دنیایت
اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
نه عذرا را دوست دارم نه شیرین و نه لیلایت
که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت
« حسین منزوی »
محمد ویسی
با اضطراب و دلهره اما دوان دوان
آمد دلم به دیدن تو خوب مهربان
در دست باد یک چمدان شعر و دلخوشی
از سمت تو قشنک ترین خنده ی جهان
بعد از چقدر فاصله مثل گذشته ها
حالا رسیده است به هم باز دستمان
همسایه ها دوباره مرا با تو دیده اند
حالا که دیده اند کمی بیشتر بمان
وا می کنیم سفره ی دل را برای هم
با سبزی و صداقت و با چند تکه نان
یک استکان بریز از آن چای . . وای نه . .
امروز با همیم یکی نه . . دو استکان
از آن همیشه ها که نمی دیدمت بگو
از آن عبور تیره و تکراری زمان
دلگیر می رسد به نظر صبح چهرات
ای اشک چشم های تو دریای بیکران
تکیه بزن به سینه ی من خوب گریه کن
بگذار تا سبک شود اندوه آسمان
دنیای آفتابی ما را گرفته اند
این ابر های آمده از سمت ناگهان
این ابرها که باعث دلتنگی تو اند
با باد می روند ار این شهر بی گمان
چایی دوباره سرد شد و چشم های من
غرق اند در نگاه تو قشنگ تو همچنان . .
« محمد ویسی »
خانه ی پدر
بایزید بسطامی پرسیدند: علامت محبت حق تعالی چه باشد؟
گفت: علامت آنکسی که حق تعالی او را دوست دارد آن بود که سه خصلت بدو دهد:
سخاوتی چون سخاوت دریا
شفقتی چون شفقت آفتاب
و تواضعی چون تواضع زمین
**************************************
یالطیف
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه ای، لایق این خانه نه ای
رفتم ودیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آگنده شدم
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی وسری پیشرو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر ترا بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر وبالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر وپر کنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانکه من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم واشد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
شکر کند عارف حق ، کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
پس تو هم ای شعله قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان ، خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
مولوی در این غزل به گفتگویی اشاره می کند که گویا میان او و شمس گذشته است.
در این غزل به وضوح می توان دید که مولانا روند دگرگونی خود را پس از دیدار با شمس بیان می کند.
هدیه عشق
پیش از دیدار باشمس، مولانا، صاحب نام و اقتدار و جاه و منزلت است؛ شمس می آید و همه این ها را از او می گیرد .
مولانا این ستاندن را به "زنده شدن" تعبیر می کند و می گوید "پیش از آن من مرده بودم."
دکتر سروش در نهایت چنین نتیجه می گیرد:"شمس وقتی که با مولوی
برخورد کرد چنین تشخیص داد که با کوه آتشفشانی رو به رو شده که دهانه آن
بسته است؛ با عقابی رو به رو گردیده که رشته های تعلقات بردست و پای او
است. او آمد و این رشته های تعلق را از دست و پای این عقاب گشود؛ اما،
البته، به جای این که بگوییم او این تعلقات را از مولوی گرفت، بهتر است
بگوییم که عشق را به مولوی هدیه کرد. اولین و اصلی ترین کاری که شمس
تبریزی با مولوی کرد، همین پاره کردن تعلقات بود که آن را از بالا ترین
سطح آغاز کرد تا به نازل ترین سطح آن رسید و در این میان چیزی را فرو
نگذاشت."
شمس از مولوی خانواده، مطالعه کتاب، شغل اجتماعی، تدریس و حتا
پاره ای از قیود مذهبی را جدا کرد و او را به صورت یک "انسان برهنه" رها
نمود. مسلماً شخصیت فوق العاده نافذ شمس توانست چنین تاثیر عظیمی در مولوی
به جا بگذارد.
رابطه دو سویه
آیا تاثیر شمس بر مولانا، صرفاً تاثیری یک سویه بوده است؟ و در این میان مولانا هیچ نقشی نداشته ؟
هرچند مولوی شناسان و مولوی پژوهان تاثیر شگرف شمس را بر مولانا انکار نمی کنند، ولی این رابطه را "دو سویه" می دانند .
رفیع جنید، شاعر ونویسنده، مولانا را "فردی به منزل رسیده" می
داند و در تایید این موضوع به گفتار شمس تبریزی در مورد مولانا استناد می
کند.
آقای جنید می گوید :"مولانا، تا قبل از دیدار با شمس، مقدمات
علم الهی را تحصیل کرده بود و با مسایلی رو برو شده بود؛ ولی در رویارویی
با شمس با آنچه که باید فراموش کرد روبرو شد. مولانا، بعد از ملاقات
باشمس، آنچه را که فرا گرفته بود فراموش کرد و حقیقت و گوهر معرفت برایش
مکشوف شد . بنابراین اگر ملاقات با شمس صورت نمی گرفت، این همه آثار
جاودان به وجود نمی آمد . شمس نیز در مقالاتش می گوید "خنک آنکه مولانا را
یافت! من کیم؟ باری یافتم؛ خنک من!" و در جای دیگر می گوید "ولله که من در
شناخت مولانا قاصرم؛ در این سخن هیچ نفاق و تکلف نیست؛ به تاویل ، که من
از شناخت او قاصرم؛ مرا هر روز از حال و افعال او چیزی معلوم می شود که دی
نبوده است. مولانا را بهترک از این در یابید که بعداً خیره نباشید."
همچنین شمس می گوید :"از خدا خواستم تا از مستوران و ابدال
خویش کسی را به من نشان دهد و از من پرسیده شد، اگر او را نشان دهیم چه در
ازای آن می دهی؟ و شمس می گوید:"جان"؛ و آنگاه راه قونیه را نشانش می
دهند."
به عقیده رفیع جنید، رابطه شمس ومولانا، رابطه شیخ و مرید
نیست؛ رابطه استاد و شاگرد نیست؛ بلکه رابطه دو عاشق و دو معشوق است .
........سایت فاریابی
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سرِ کاج
پاشویه پُر از برگ خزان دیدة زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایة باریک
هشتی شده تاریک
رنگ از رُخ مهتاب پریده
بر گونة ماه ابر اگر پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند نی لبک آرام
تا سروِ دلارام برقصد
پر شور
پر ناز بخندد...
« نصرت رحمانی
من خواب دیده ام که تو آغاز میشوی
بنیانگذار سلسـله ناز میشوی
بر شاخه شکسته این سرو بی رمق
با مرغکان پر شکسته هم آواز میشوی ...
« منوچهرآتشی »
لحظه دیدار
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم.
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ!
های نپریشی صفای زلفکم را دست!
و آبرویم را نریزی دل!
- ای نخورده مست –
لحظه ی دیدار نزدیک است.
اخوان
· قاصدک
قاصدک ! هان چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دّیار و دیاری- باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند .
دست بردار از این در وطن خویش غریب .
قاصد تجربه های همه تلخ ،
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب.
قاصدک ! هان ، ولی... آخر ....ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام آی! کجا رفتی ؟ آی ...
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی ؟
در اجاقی- طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک !
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند. .......................
بيا كنار منبنشين
|
گنجشكها آمدهاند تا هياهويسبز خود را در رگهاياينشاخهها بدمند چگونهميتوانبر اينصندليهاينارنجي ننشست. - زير ايندرختكهنسال- روزنامهرا باز ميكنم امروز مشكوكتر از هر روز و پيچيدهتر از هميشه ميگذري موهايترا در نگاهكدامآينهپيچيدهاي كهراهبههيچنسيمينميدهند؟! تو ميگذري و سكوتپرندگاندر ذهندرخت جاريميشود! روزنامهرويصندليپهنشدهاست، بيا كنار منبنشين. ديروز اسكلتايندرخت در سوزِ سرمايِ بيامان استخوانسياهكردهبود. بيا كنار منبنشين چگونهميتوانييكساعتونيم بر صندليِ خشكِ كلاسِ 106 دستور بشنوي؟! دانشكدههايادبيات هنوز بيماريدستور دارند! و منهيچوقتاز دستور... * بيا بنشينيم گنجشكها آمدهاند و غزلهايزلالي در رگهايايندرختدويدهاست. بيا فالخود را بخوانيم از برگهاييكهاز منقار شاخهها فرو ميريزد. * فرصتكوتاهيست ابرها پيشاز اينآسمانرا گمكردهبودند. * تا تو بيايي خود را بر اينآوازهايمترنّم آويزانكردهبودم. و كودكيهايبرباد رفتهامرا تابميخوردم. اينك كودكيكهبر اينصندلينشستهاست تنهايياشرا تابنميآورد * روزنامهكنار منپهنماندهاست فرصتكوتاهياست دستور را رها كن دستِ مرا بگير.
|
دوستييعنيصداقتداشتن
خستگياز دوشهمبرداشتن
دوستيرا گر تو باور داشتي
صد هزار آيينهدر برداشتي
در تو خورشيد صداقتميشكفت
در دلتنور رفاقتميشكفت
كاشميشد كلبهايدر ماهداشت
تا بهخورشيد حقيقتراهداشت
گر بياييبا چراغدوستي
ميرويماينكبهباغدوستي
ميرويمآنجا كهشهر شادياست
آنطرفها كهپر از آبادياست
شوقميآيد بهاستقبالتو
رنگشاديميزند بر بالتو
غنچهها تكتكسلامتميكنند
نغمهخوانانشادكامتميكنند
يكسبد مضموننابتميدهند
ساغرياز آفتابتميدهند
ميشوياينگونهمهمانغزل
مينشينيبر سر خوانغزل
ميخوريتصوير و احساسو خيال
ميشويسيراباز شعر زلال
از تخيّلذوقتو پر ميشود
راهشعر آنجا ميانبُر ميشود
ميشوييكپارچهمضمونناب
ميدود در جسمو جانتالتهاب
دل، وجودترا بهآتشميكشد
تار و پودترا بهآتشميكشد
***
آه، از اينشعلهجانتسير باد
آتشاينشعلهدامنگير باد!
كاشميشد روشناييرا چشيد
تكهاياز ماهرا ميشد جويد
كاشميشد خويشتنرا بشكنيم
يكشباينتنديس«من» را بشكنيم
بشكنيماينشيشهيصد رنگرا
اينتغافلخانهينيرنگرا
آسماندوستيآبيتر است
شبدر اينآيينهمهتابيتر است
مننميگويمكسيبيدرد نيست
هر كسيدرديندارد مرد نيست
ليكميگويمكهفصلسوختن
آبرا همميتوانآموختن
خندهرا چونميتوانترميمكرد
غصهرا همميتوانتقسيمكرد
گر خطر ميبارد از اينفصلدرد
دوستيرا بايد اولبيمهكرد
عشقبا لبخند مردمزندهاست
زندگي
|
بيشكچنينكهخوابز چشممپريدهاست پروانهايدوبارهمرا خوابديدهاست
شايد دوبارهشيطنتبرهايسفيد بر رويخوابتند علفها دويدهاست ايخاطراتخانهبهدوشاز شما كسي آيا صدايگمشدهامرا نديدهاست
آيا كسياز آنهمهگلبوسههايمهر يكغنچهاز برايلبانمنچيدهاست
مادر بيا دوبارهبهگهوارهامببر آنجا كهشوقكودكيامآرميدهاست
مادر بيا دوبارهبهگهوارهامببر آنجا كهلايلايتو شور آفريده است
آنجا در آنبهشتكهروزيهزار بار خورشيد چشمهايتو بر مندميدهاست
مادر ببينكهشعلةآنخاطراتسبز شعر مرا دوبارهبهآتشكشيدهاست
آنعقربسياهكهعينهراسبود چندياستزير جامهيخوابمخزيدهاست يكعنكبوتكبوديبهرنگمرگ رويتمامآينهها خطكشيدهاست
گوسالهايحريصاز آنسالهايدور روزيدو برگاز عاطفهامرا جويدهاست
مادر تو را بهجانخودتچارهايبجو دفترچهامبهصفحهيپايانرسيدهاست
مادر بر اشكاشكغزل...، آه، نه، نشد بر حرفحرفاينغزلاشكيچكيدهاست
راهينميبرد بهدلمشعر مدتياست رنگاز رختمامقلمها پريدهاست
شعر زبانبريدهدر اينواژههايگنگ همرنگوحشترمههايرميدهاست
مادر بيا دوبارهبهگهوارهامببر مادر بيا كهخوابز چشممپريدهاست
|
همبا تبسّمزندهاست
***
كاشكيميشد صميميتر شويم
در محبتها قديميتر شويم
روزهايروستا يادشبخير
خندههايسبز و آبادشبخير
هر كهميآمد بهباغدوستي
ميگرفتآنجا سراغدوستي
آه، منبا او رفاقتداشتم
منبهآنآيينهعادتداشتم
كاشميشد باز برگرديمآه...
عشقرا با خود نياورديمآه...
صدايگمشده
پيچيد باد سرخ، در كوچههايمست
فرياد شد بلند: «هاناينصدايچيست؟»
«هاناينصدايچيست»، پيچيد در هوا
آمد بهپيشباز، ابريكهميگريست
بارانشكفتو گفت: اينهايوهويسبز
فرقينميكند، از نايسرخكيست
پيغامروشنيست، در آستيناو
اينخونو باد و ابر، جز يكبهانهنيست
ميگويد آشكار، ما هر چهميكشيم
از بيترانگيست، از بيترانگيست
***
يكسينهحرفِ گنگ، ننوشتهماند باز
آننانوشتهها، بسيار خواندنياست
زخمكهنه
|
آمد نشستخندهكنانروبهرويمن واشد هزار پنجرهبر گفتوگويمن
گفتممناز... ؛ بريد كلاممرا و رفت ديدمنهادهآينهايروبهرويمن آيينهايدرستشبيهجوانيام آيينهايبهرنگهمانآرزويمن
بغضيدويد و آمد از آنسويقرنها تركيد مثلحادثهايدر گلويمن
آنزخمكهنهنو شد و بارانگرفتباز پر شد سكوتآينهاز هايو هويمن
گفتمدر اينغريبكدههيچدشمني بازينكرد اينهمهبا آبرويمن
تلخو بلند و مسخرهخنديد و بازگشت گمشد دوبارهدر قدمشجستوجويمن
گفتمهنوز سادهدليمثلكودكي پنهانشدهاستپشتهمينخلقو خويمن
بيرونخزيد از آينهشخصيشبيهدرد پرتابكرد شعلهيسرخيبهسويمن |
دکتر حسن لی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمحمد حسين بهراميان:
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید
می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید
این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد
وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید
اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم
مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید
امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:
مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا
فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید
دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم
بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید
بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید
هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه
از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید
بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید
مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا
یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
قبله کمی متمایل به آن طرف
آمد درست زير شبستان گل نشست
دربين آن جماعت مغرور شب پرست
يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست
اين سومين رديف نمازی خيالی است
گلدسته اذان و من و های های های
الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
سبحان من يميت و يحيی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)
(او فکر می کنيم در اين پرده مانده است
..................................................
سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو
با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست
دل می بری که...حی علی ...های های های
هر جا که هست پرتو روی حبيب هست
بالا بلند ! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله
الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست
سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين
تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است
مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست
***
يک پرده باز بين من و او کشيده اند)
( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم
می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم
می خواهم امشب برگ برگ هستی ام را
از شاخه های این شب نارس بگیرم
من آمدم تا حجم اقیانوس را از
جغرافیای شانه ی اطلس بگیرم
کولی شدم تا مثل تقدیر نگاهت
آیینه را از هر کس و ناکس بگیرم
اما چه با من می کند چشمت که باید
هم گفته، هم نا گفته ام را پس بگیرم
کر نیستند این ناکسان اما چگونه
داد خود از این لشکر کرکس بگیرم
ای تلخ شیرین شوخ تند ای مرگ،بگذار
کام خود از آن خنده های گس بگیرم
ای با تنم از عطر کافور آشنا تر
نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم
دلتنگم از جنجال جنگی سرد اینجا
با زندگی می خواهم آتش بس بگیرم
***
در قاب عکسی کهنه مادر چشم در راه
تا ماه را طوقی از اطلس بگیرم
کو دستمال خیس اشک ای روح باران
تا گرد از آن چشمان دلواپس بگیرم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اشتباه اول من و تو یک نگاه بود
عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود
گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است
اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود
می دویدم و میان کوچه جار می زدم
های های گریه بود و اشک و درد و آه بود
گاه گریه می شدیم گاه خنده مثل شوق
این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود
جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب
سیب بی گمان در آن میانه بی گناه بود
هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم
ردی از عبورسرد آفتاب و ماه بود
آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا
با حضور آفتاب روز من سیاه بود
اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب
بر غریبی من و تو بهترین گواه بود
زیر چتر سایه ی تو خیس گریه می شوم
مثل آن زمان که دل هنوز سربراه بود
هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم
مانده ام کجا ، کجای کار اشتباه بود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلتنگی های آدمی را
باد ترانه ای می خواند،
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می گیرد،
و هر دانه برفی
به اشکی نریخته می ماند.
سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتی های بر زبان نیانده.
در این سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و من.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يك دشت ترانه بود و يك عالمه عشق
دلتنگيِ ابر نَم نَمَك ميباريد
شب بود و پرنده بود و نيلوفر و رود
من بودم و حُزن بود و باقي همه عشق...
جلیل
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرانجام روزی از همین روزها بر می گردیم
پرده های پوسیده ی پر سوال را کنار می زنیم
پنجره تا پنجره مردمان را خبر می دهیم
که آنسوی سایه سار این همه دیوار
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم نم روشن باران باقی ست............
صالحی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فال حافظ
ویرانه شدم نشانی گنج کجاست
پایان شب جدایی و رنج کجاست
ای رهگذر کوچه رندان تو بگو
عطر نفس بهار نارنج کجاست ؟
دکترترکی
بنویس
بنویس و هراس مدار
از آن که غلط می افتد
بنویس و پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است
می نویسد و پاک می کند
وما هنوز مانده ایم
در انتظار پاک شدن
وبر خود می لرزیم
لنگرودی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الحمد الله...........................
اکنون که جهانی در آرامش است
و آفتاب و پرندگان در خواب اند
اکنون که ستاره ها در هاشان را قفل می کنند
و آماده ی رفتن اند
اکنون که ماه پیاله ی شبنم را بر می گرداند
و جهانی را یکسر خیس می کند
اکنون که بادها پنهان کرده اند
ژرفنای هلاکشان ر ا....
پیش از دمی که ترا از من بگیرند
بگذار تا کنارت بنشینم
تماشایت کنم
و مرهم بگذارم جراحت بالم را که به نورت سوخته است.
لنگرودی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الحمد الله......................(۱)
چشمه ی خورشید تویی سایه گه بید منم ...نمی دانم.خلوت گزیده ی
عزیز چه بر سر دارد که ...اینقدر اصرار می کند که بنویسم و چقدر شرط و
شروط می گذارد ...از بس شرط گذاشته ...هول نوشتن در من پدید آمده ...دل و
دستم می لرزد ....اولین فریاد را کشید....خوبه از هم فاصله داریم
وگرنه...........خلاصه خدایا به امید تو ..کاش بتوانم آنچه حضرت او دوست
دارد ..به قلم آورم درین پستو......بقول ایشان! خدا کند که ....در انتشار
روشنی سهمی داشته باشیم ...واقعش اینه که ما اعتقاد داریم باید برا خودمان
کاری کنیم وگرنه از دست می رویم ....از کتب آسمانی از شعر از ادبیات از
....کمک می گیریم که خود را بشناسیم ...انسان شویم وانسان
بمیریم....همدردی کنیم با ژرف نگری صبوری و مهربانی از آلام خود . دیگران
بکاهیم ....یار هم باشیم نه باری بر دل هم ...با نظراتتان ما را در راهمان
یاریگر باشید ...هستم اگر می روم ور نروم نیستم.....چندی است صدامو را گم
کردم اجازه بدید..تا پیدا شدنش کمی شعر بنویسم شاید صدامو پیدا کردم
...تماشا کن صدایی که به دست بادها دادی تماشا کن.....تماشا کن چراغی که
به تاریکی فرستادی......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الحمدالله.....که....فرصتی دست داد که چیزکی بنویسم.....در
حکمت "به من چه".....البته نه در معنای عامیانه آن بلکه در مفهوم فلسفی
!و عرفانی آن ...گفتیم که رسیدیم به این حقیقت که چاره ی درد ما ..چاره ی
درد جامعه ی ما شناخت "خود" است ....و گام برداشتن در طریق انسانیت.....در
تبیین و روشن کردن موضوع از نظرات اولیای الهی روشنفکران معاصر و فلاسفه
و اخلاقیون مدد می گیریم...تا جان تشنه ی خود را سیراب کنیم ....."شاید از
این تیرگی ها بگذریم ...ره به سوی روشنایی ها بریم:"......اینک گفتاری از
بحث استاد ملکیان روشنفکر معاصر را در پی می آوریم.....
"شمس نقل میکند: به کسی گفتند خانچه میبرند، گفت به من چه؟ گفتند بهطرف خانهی تو میبرند، گفت به شما چه؟
تلقی «به من چه؟»(که یکی از ارکان تفکر شمس است)
مبتنی است بر اینکه هیچ چیزی در زندگی من جز کردار و عمل من (چه فعل
بیرونی و چه درونی) موثر بر سرشت (وضع نسبتاً ثابت شخصیت) و سرنوشت من
(تطورات شخصیت) نیست. و کردار یعنی دگرگونیهایی که در جهان درون و بیرون
خودم پدید میآورم. آدمی در برابر سه مقوله قرار میگیرد که باید وضع خویش
را در برابر آنها معلوم کند. آن سه مقوله عبارت است از:
1. واقعیتها
2. دانشها
3. کنشها و افعال
واقعیتهایی که به من ربطی ندارد:
خیلی از واقعیتها وجود دارد که ممکن است بسیار هم
مهم باشند اما به ما ربطی ندارند. به ما ربطی ندارد از آن جهت است که به
کردار ما ربطی ندارد، بنابراین به سرشت و سرنوشت ما ربطی ندارد، و درنتیجه
به شادی و ابتهاج درونی ما ربطی ندارد. .....
شمس:
گفت: خدا یکی است
گفتم: اکنون ترا چه؟ (به تو چه ربطی دارد؟) چون تو
خود در عالم تفرقهای، صد هزاران ذره شدهای، هر ذره در عالمها پراگنده،
پژمردهای، افسردهای، فروفسردهای. تو را از یکی بودن خدا چه حاصل؟ او
خود هست؛ وجود قدیم او هست اما به تو چه؟ تورا چه؟ تو خود نیستی. از هستی،
تو چه سود میبری؟
شمس:
از عالم توحید تو را چه؟ از آن که او واحد است تو را چه؟ به تو چه که او واحد است؟ چون تو خود صد هزار بیشی. هر جزوت به طرفی افتاده.
دانشهایی که بهمن ربطی ندارد:
الف – دانشهایی که دانشاند، اما بهدرد ما نمیخورند.
شمس: تو را از قدم عالم چه؟ تو قدم خویش را معلوم کن. هیج اندیشیدهای که تو خود قدیمی یا حادث؟
ب – دانشهایی که دانشاند اما مال خود من نیستند بلکه گزارش اقوال و دانش دیگران است.
(احتمالا در وقت تلاوت قرآن توسط شخصی) شمس
میگوید: هله هله، این سخن پاک ذوالجلال است و کلام مبارک اوست. اما تو
چیستی؟ از آن تو چیست؟ کلام تو کدام است؟ این احادیث همه حق است و پرحکمت.
آری هست، اما بیار که از آن تو کدام است؟ مرا بگو چه سخنی داری؟ نه چه
سخنی دیگران گفتهاند.
پیامبر فرمود: آنچه به تو ربطی ندارد فرو بگذار ولو چیز زیبایی باشد.
بنابراین خیلی چیزها را نباید آموخت. خیلی از
دانستههای ما از مقولهی زهر شیرین است. اینها علم ناسودمندند، بلکه
زیان هم میرسانند. این دانستهها بار خاطرند و حرکت من را به سمت ابتهاج
درونی و شادی والا، کند میکنند. مزاحمند و آدمی را گرانبار میکنند.
کردارهایی که به من ربطی ندارند:
شمس خجندی بر خاندان خود میگریست و من بر خود شمس
خجندی میگریستم. میگفتم بر خاندان چه میگری؟ آنان بهخدا پیوستند. یکی
به خدا پیوست بر او میگریند؟ چرا بر خود نمیگری؟ اگر بر حال خود واقف
بدی بر خود میگریستی.
همچنین باید در مورد فکرها، بحثها، اثبات و نفیها
و دوستی و دشمنیها همواره این سئوال را از خود بپرسیم که «به من چه؟»
.......عرفا و متفکران به ما آموختهاند که درنشسته باشیم و در خود فرو
رفته باشیم."..............واقعا در همه ی مسایل زندگی باید از خود بپرسیم
ما درین مسئله کجای ماجرا هستیم......تا در ورطه هایی غیر قابل جبران
نیفتیم....این همه دیگر اندیشی چه ضرورت دارد؟ به خود بیندیشیم....تا با
کشف نیروی درون بتوانیم به خود و دیگران خدمت کنیم...آنگونه که مورد پسند
حضرت خداوندی است......خدایا جان آگاهمان ده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الحمد الله .....کجاست آن گل سرخ که در دست های تو بود...بی دریغ نثارش می کردی،بی آن که راز های درونش را بشناسی؟!.....بورخس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آه اي پریِ هر چه غزلگريه! خواستم
بيت ترانهای ز تو باشم خدا نخواست
مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم
يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست...فرهاد صفری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کیفر
مثل عنکبوت غول پیکری
که طعمه را
در فراخنای حوصله
به دام می کشد
و بعد
ناگهان
به کام می کشد ،
این زمانه هم
به جرم لحظه های خوب
- لحظه های عاشقانه ای که داشتیم -
دارد از من و تو انتقام می کشد !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نه اشارت معنا، نه تبسم تسليم،
زبان ما سهولت آب و آفتاب و آينهست.
سايهروشن موهومی آن سوی ميز،
آن سوی تورق اسناد،
پسِ پندارِ جستجو، با تکلم مکرر پرسشهاش،
سايهروشنی موهوم آن سوی صبوری من.
اينسوتر اما شايد ستارهای گمنام،
يا به گمانم فانوسکی بیقرار،
در شد آمدِ تشويشِ خويش، اين سوتر از تورق تقدير،
با تکلم مکرر رازهاش،
فانوسکِ ستارهای در بیقراری باد.
نه اشارت معنا، نه تبسم تسليم،
زبان ما سهولت آب و آفتاب و آينهست.
عجيب است، عجيب!
از هر جانب اين جستجو که به سايهروشنِ جانِ شما مینگرم
خبر از نسبت چشمهامان به آينه میدهد.
چرا زبان مرا درنمیيابد اين برادر مغموم؟!
دست از پا خطايی نرفته است،
تنها من از اشتعال يک نقطهی کوچک
در حوالیِ دنيا سخن گفتم.
- چه اشتباه عظيمی! چه اشتباه عظيمی!
/صالحی/ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلتنگ توام .
تا شادمانه مرا ببینند
شاخه ها
به شکل نام تو سبز می شوند
پرنده ی کوچکی که نمی دانم نامش چیست
حروف نام ترا
بر کتابم می ریزد،
آفتاب
به شکل پروانه ای از مس
گرد صدایم بال می زند،
و می دانم سکوت
فقط بخاطر من سکوت است،
اما من دلتنگ توام
شعر می نویسم
و واژه ها را کنار می زنم
که ترا ببینم
لنگرودی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــ
**********************************************
و می نشینی چه خسته اما کسی کنارت نمی نشیند
پرنده ای ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند
در این دیاری که همدمی نیست، غریبه بودن غم کمی نیست
چنان غریبی که سایه ات هم دمی کنارت نمی نشیند
نگاهها سنگی اند و سردند، اگر چه در چشم تو بخندند
اگر بمیری کسی در اینجا سر مزارت نمی نشیند
به زیر لب نغمه های ناشاد، ترانه ای کهنه ، رفته از یاد
بجز هیاهوی مبهم باد به جان تارت نمی نشیند
به خانه می آیی از خیابان، قدم به یک کوچه می گذاری
که هیچ کس جز گدایی آنجا به رهگذارت نمی نشیند
نشسته ای دلشکسته اما...کسی کنارت نمی نشیند
پرنده ای ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند
دکتر ترکی
***********************************
تو از عشیرهّ اشکی ، من از قبیلهّ آهم
تو از طوایف باران ، من از تبار گیاهم
تو آبشار بلوری ، تو آفتاب حضوری
طلوع روشن نوری در آسمان پگاهم
به جستجوی نگاهت هزار دشت عطش را
گذشته اند پریشان ، قبیله های نگاهم
قلندران تبسم نشسته اند چه غمگین
کنار خیمهّ سبز نگاههای تو با هم
کدام وادی شب را در آرزوت گذشتم
که دستهات گلی را نکاشت بر سر راهم
****************************
حرفهای ساده و ملایم نسیم هم
وقتی از کنار بوته های خار
از میان سیم های خاردار
بگذرند ،
تلخ و مبهم و گزنده می شوند
مثل شعرهای من که از میان دوزخ دلم
گذشته اند!۳
********************************************
بعد از آن اسفند بی لبخند
پشت این اندوه فروردین دلتنگی
کاشکی اردیبهشتی
کاش خردادی
میرسید از راه
شادمان چون مهر
مهربان چون ماه
و یک غزل:
نه ديگر اين كوير، بهاري نميشود
در من صدای چلچله جاری نمیشود
حالا غزلسرود نخواهيد از دلم
باور كنيد، گاه گداری نمیشود
باری به عشق پاسختان مثبت است و حیف
این پاسخ من است که آری نمی شود
دستانتان، صریح بگویم برای من
دستان مهربانی و یاری نمیشود
میفهممت، گرفتهای، اما گشایشی
امشب اگر دوباره نباری نمیشود
دکتر منفرد
**********************************************
ببخشای برمن
که احساس رویش و طعم طربناک باران
و شوق عطشناک گل را نفهمیده بودم
ببخشای برمن اگر تشنه بودم
دراین های و هوی رسیدن
اگر رازقی را و گر اطلسی را نسنجیده چیدم
ببخشای برمن
که من شاپرک را ز باغ گل دل پراندم
تو پاکی
تو بخشندهای
مهربانی
تو روح لطیف پرنده
تو آواز یک قاصدک درنسیمی
تو آن قصهی خیس
یک معجزه
تو آن شبنمی ...
تو آن شعلهی سبز روییدنی
تو آن لحظهی ناب و حساس بوییدنی
ببخشای برمن اگر غصهی چشم
وگر چشمهی روشن و آبی اشکها را نفهمیده بودم
فاطمه کشاورز
*******
سالها پیش از این
پیشگویان گفتهبودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیلهی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد
دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیدهاست
که ماه میگیرد
امشب همه هرچه داشتند را پنهان کردهاند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمهام آویختهام
که با آنها نیز تنها بودهام
(طاهره عبرالحنان)
**********
در آتش میسوخت
به ما خیره بود.
طلب یاری داشت
در آتش صاحب دو قلب
شده بود.
قلبی برای ماندن و قلبی برای
رفتن.
قسمتی از " یک منظومه در بیست و پنج شماره"
احمد رضا احمدی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زفرط گریه باران می چکد از دستم این شبها
یکی دستم بگیرد مست مست مستم این شبها
غزل می خوانم و سجاده ام پر می کشد با من
نمی خوابند یک شب عرشیان از دستم این شبها
خدا را شکر سوزی هست، آهی هست، اشکی هست
همین که قطره اشکی هست یعنی هستم این شبها
به جای خون به رگ هایم کبوتر می پرد تا صبح
تشهد، نامه می بندد به بال دستم، این شبها
دلی برداشتم با تکه ابری از نگاه خود
به پابوس قیامت بار خود را بستم این شبها
علیرضا قزوه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت: آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
مجذوب تبریزی (مجذوب علی شاه)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روزها عجب خودتان را گرفته اید
اردیبهشت نیست که اردی جهنم است
لبهای سرختان که دهان را گرفته اید
به چرت و پرت و فحش و ... ببخشید مدتی ست
از شعرهام لحن و بیان را گرفته اید
خانم! جسارت است ببخشید یک سوال
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟
خانم ! شما که درس نخواندید ....پس کجا
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید
خانم! جواب نامه ندادید بس نبود؟
دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید
خانم! عجالتا برویم آخر غزل
نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید
سید مهدی موسوی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به بی کرانه ، به دریا ، به آسمان برگرد
به آفتاب یقین از مِهِ گمان برگرد
برو پرندهّ غمگین ِ من ، خداحافظ !
به سایه سار درختان مهربان برگرد
کنار من بجز این میله های زندان نیست
از این قفس به افقهای بی کران برگرد
به هر کجا که نشان صداقتی دیدی
بمان ، و گرنه از آنجا به آشیان برگرد
نگاه آخر و تیر خلاص از تو یکی ست
برای کشتن این صید نیمه جان برگرد
بدون نام تو این قصّه بی سرانجام است
نمی شود تو نباشی، به داستان برگرد
ولی چه فایده ، وقتی بیایی از تن من
نمانده هیچ بجز مشتی استخوان بر گرد...
محمدرضا ترکی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم
مردم چه می کنند که لبخند می زنند
غم را نمی شود که به رویم نیاورم
قانون روزگار چگونه ست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم
تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم
وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم
حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که "بهترم"
نجمه زارع
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست
در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست
ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
غرض، نهفتن آن فتنه نهانی نیست
توان گفتن آن راز جاودانی نیست
پر از امید و هراسم که هیچ حادثهای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق بهجز خیر، برنمیآید
وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست
درختها به من آموختند فاصلهای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه پرغبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
فاضل نظری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب است و باز چراغِ اتاق میسوزد
دلم در آتش آن اتّفاق میسوزد
در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگیام کاملاً عوض شده است
صدای کوچه و بازار را نمیشنوم
و مدتیست که اخبار را نمیشنوم
اتاق پر شده از بوی لالهعباسی
من و دومرتبه تصمیمهای احساسی
اتاق، محفظهی کوچک قرنطینه
کنار پنجره... بیمار... صبحِ آدینه
کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد همزمان لرزید
نگاههای شما یک نگاه عادی نیست
و گفتهاید که عاشقشدن ارادی نیست
چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلّف تقدیر زیر و رویم کرد
تو حُسنِ مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانهی من
من و دوراهی و بیراههها و زوزهی باد
و ماندهام که جواب تو را چه باید داد
شب است و باز چراغ اتاق میسوزد
به ماه یک نفر انگار چشم میدوزد
چگونه میگذرند این مراحل تازه؟؟...
هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه
هوای ابری و اندوهِ باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد میآید
چهقدر خستهام از فکرهای دیرینه
به خواب میروم اینجا کنار شومینه
چراغ خانهی ما نیمهروشن است انگار
و خوابهای تو دربارهی من است انگار
چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این این اتفاق روشن نیست
مرحومه نجمه زارع
ـ--------------------------------------------------------------
|
|
|
|
|
|
|
|
۱
ملاحظه میفرماييد!
يه باره برمیگردی میبينی دير شده ديگه امکان نداره غير ممکنه، محاله که ماه بذاره اين همه راه و بياد بيفته تو اين پيالهی لبريزِ تلخِ تلخ که چه!؟ "من مست و تو ديوانه ..." هر کی از اين وَرا رد شد بگو خونهم همين طرفاست ولی يه جوری انگار اينجا نبودم، نيستم، نباشم بهتره، يا دلم میخواد برم سفر دستم میلرزه، تو جای من امضا کن اينم بليط، يه سرهست، فقط رفته! نمیخوام برگردم اينجا نوشته يه پرواز مونده به صبح کبوترا که پرزدن، تو هم چمدونت و ببند! ملاحظه میفرماييد!
يهباره میشْنَوی، میبينی میبينی از سر اتفاق يه حرفايی ... که انگار قراره يه اتفاقی بيفته! البته، ... ميذارن باد بياد از لابهلای گلبرگای اطلسی بگذره آدم دلش نمياد پا رو خواب چمن بذاره برمیگرده ... راهشو دور میکنه دور میزنه مياد از پيادهرو ميره نون میگيره برمیگرده تو راه به چيزايی عين عطر آب و بوی هوا فکر میکنه حواسم هست بليت يه سرهست، ديگه چرا برگردم؟! خب يه عمر بخوای خواب ستاره ببينی وُ بعد يه هو يکی بياد دم در بگه سلام، تو چی ميگی!؟ منم مسافرم! نميگم راهم نزديکه، دور هم نيست! اينجا گوشه بليت نوشته تو ميری يه جای آشنا.
ملاحظه میفرماييد
منم مسافرم اين خِرت و پرتای وَرِ دست دنيا فقط به درد يه عده آفتابنديده میخورن من يه عمره که نخوابيدهم حالا دلم يه جوری گرفته که انگاری خدا ميخواد گريه کنه. ميرم، ميرم اون طرفِ هرچی که هست، اينم بليت، خودم خريدمش از خواب لاله و ماه امضای ستاره پاشه، باشه، همين يه چمدون بسه، ميخوام چکار!؟ منم مثل بعضی بابونهها، شببوها ... يا چه ميدونم، گُلای ديگه عادت ندارم زياد يه جا بمونم زود پرپر ميشم، ميرم ديگه برنمیگردم. مادرم ميگه خدا بزرگه، من ميگم چمدونم و بستهم گلبرگامو جمع کردهم بذار يه ذره گرگ و ميش بشه، تاريکی که بشکنه راه میافتم!
ملاحظه میفرماييد!
ميگم بابا، عزيزم، قربونتم من بايد برم خستهم، خودم ميخوام برم!
گاهی وقتا يادمه شادی میاومد بالاسرم پرپر میزد که يه کاری بکن! منم چقدر تمرين کردم تا بتونم رو لبه زندگی راه برَم برم يه طرفی که تو باشی! رد شدم رفتم ولی تو راه ... يه هو همه روياهام ريختن تو درههای شب تاريک، حالا کی میتونه تو اين تاريکی ... "ریرا"!؟ حالا گاهی وقتا دستام به فرمونم نيستن میخوام اسمتو بنويسم رو ديوارای شهر اما میترسم!
ملاحظه میفرماييد!
چشمامو میبندم رو هرچی که هست از هرچی که هست ... عذر ميخوام عذر ميخوام اگه يه وقتايی رو به روی باد ايستادم صاف تو صورت نسيم و نَمِ هوا ...! يه چيزی ... يه چيز ديگه، گفتهم کاش میشد يه جوری از پيچ اين کوچه گذشت، من گذشتهام میگذرم، خواهم گذشت ما اهلِ گذشتيم از درياهای دور از خوابهای خوش، ازت سوال میکنم ميگم تو کی بودی میپرسم کی هستی، چی میخوای!؟ يه خونه از شکوفهی هلو بهِت میدم با هرچی که دلت میخواد از مهر، از ماه، از ارديبهشت اونورت آواز نور اينورت ... هوای علاقه، حوصله، بهشت! من بايد برم، بليت گرفتهم که برم، راستشو بخواين، اگه دلخور نميشين ميگم که ديگه ... ديگه يعنی چيزی نيست که شادم کنه تازه يه آدم غمگين مثل من به چه دردتون ميخوره!؟ من قول دادهم بايد برم!
ملاحظه میفرماييد!
اين وقت شب کاش میدونستم چرا اين همه سيرسيرکِ بیقرار يه جا با هم صدا ميزنن که برگرد! من نمیخواهم برگردم از برگشتن میترسم بايد برم چيزی برای موندن نمونده نه يه خوابِ نخنما نه بگو يه حرفی، بهونهای، چيزی ... حالا خيلی وقته که تحمل کردهم، طاقت آوردهم اصلا با تنهايیِ همين خونه، همين خواب، بسه هرچی گفتين و هرچی شنفتم هرکی پرسيد: آخه تا کی؟! تو هيچی نگو!
ملاحظه میفرماييد!
بعضيا چقدر پر سروصدا ميان و بیخود از وسط جمعيت رد ميشن! که چی!؟ يه اومد و رفتِ ساده که اين همه کوس و کرنا نمیخواد، منم دارم ميرم، اينم بليتم! به کسی مگو کبوترا رفتهن بالای کوه يا اومدهن رو به جنوبِ شهر، تقصيری ندارن، شنيدهن قراره بارون بياد خُب يه چيزی هست که باد اينهمه بیملاحظه سرگذاشته به کوه داره از دريا بد ميگه از ماه، ستاره، از هرچی همين اطرافِ خودمونه ...!
ملاحظه میفرماييد!
ميگن تو دل تاريکيا وقتِ به اون شبی يه نفر با چراغ اومده بود اونوَرِ درهی ماه داشت رفتن نابَلَدِ منو نگاه میکرد، من نفهميدم کيه، اما صداش زدم کی هستی اين وقت شب؟ دنبال چی میگردی؟ مِه داره دنيا رو میگيره برگرد خونه، يه وقتی راهو گم میکنی، آسمونو ديدی چطور بغض کرده، نکنه تو هم اين طرفا کسی رو داری!؟ چهت شده، خب سلام کردم، بگو عليک لااقل! مزاحم باد بودم، رفتم کنار گفتم نازکتر از گل به گل ...!؟ من رفتنیام بليت خريدهم چانه زدهم سر اين راه، اين چراغ، اين سفر من مسافرم، ببين ... سايهها دارن يواشيواش جابهجا ميشن درختا يه جور ديگه سبزن سبز يه جور ديگه سبزه ملتفت ميشی سنگای کنار جاده چقدر شبيه ماه، لخت لختن! شبتابای بیخبر میخندن خوبه به خدا، خيلیم خوبه منم همين و میخوام خوب يادمه اون شب، تو يه سنجاق زده بودی گوشه گيسات!
ملاحظه میفرماييد!
دارم دستدست میکنم يعنی لِفتش ميدم که يه اتفاقی بيفته، میافته، آفتاب مياد بالای بوم ولی زيپِ اين چمدون بسته نميشه! تا من بجنبم، همه رفتهن! بعد اين بليت کهنه اين خواب خوش! من مسافرم، آخه به کی بگم دلم خوش نيست حالم بده تو با خودت چتر آوردی؟ اگه برف اومد با هم ميريم تو کوچه ميريم طرفای اون بالاترا اونجايی که من بارِ سفرشو بستهم يه جاييه ... عجيب، يه آفتابی داره عينِ ماه يه عده مثل خودمون هستن سرشون تو برفِ آخر زمستون، گل داده عين شقايق بيا اينوَرتَر، نگاه کن راستِ ماهِ عصرونه يه جفت پرنده اومدن نشستهن صاف ... بال شاخهی انار دارن يه چيزی ميگن، يه چيزی میخونن رعايت میکنن که شاخه نلرزه، باد نميره هوا نترسه! اونجا رو ميگم که بليتش دستمه حالا پس کی راه میافته اين قافله؟!
ملاحظه میفرماييد!
به سرم شوری افتاده از هوا
حالا ملاحظهی خيلی چيزها بمونه برای بعد ... بیخود نيست ديگه هيچ خبری از اون طرفا نمياد! يه نفر از ته کوچه داره مياد سمت ما داره يه چيزی ميگه يه چيزی میخوونه ستاره زياده به خدا گُلِ شببو، محبوبه، مريمی بعد ... ما میفهميم گاهی وقتا هم ميشه گره رو با دندون باز کرد! همينه که هست حالا سالهاست که من خودمو يه جایِ دوری بُردم و اسمم و جا گذاشتم و برگشتم، اينا بهونهست همهش که حکايتشو خيليا خوندهن من بودم که رو ديوارای شهرتون نوشتم: "قبل از رسيدن به پل مسير خود را مشخص کنيد!؟" من اصلا بلد نيستم اين طوری زِه بزنم به هرچه ترانهست من ميگم ميرم پشتِ بالِ پروانه وطن میکنم.
ملاحظه میفرماييد!
رقصِ آخرِ قو، پشت پنجره يکی داره به شيشه میزنه، من مسافرم بليتم تو دستمه بايد برم ميگن اونجا آسمونش غرق ستارهست ميگن اونجا خدا خيلی رفيق آدمه، اصلا ميگن هرکی برا خودش هرچی دلش میخواهد آواز بخونه اونجا همه شبيهِ يه نفرن يه نفر، شبيه همهست: "ریرا" ... "ریرا" ... "ریرا" ...! پس کی دست از سرم وَرميداری ميذاری بيام، من اينجا رو دوست ندارم آدما اذيتم میکنن از سايه، از فقر، از پليس از هرکی ازم بپرسه کی هستی، میترسم! هوهوی باد مياد تو ناودونا اين باد داره با باغ انار چه میکنه!؟ اين بليتِ کفِ دستم ... چقدر من مچاله شدم تو اين زندگی "ریرا"! حاشيه نرو، بنويس! بنويس من مسافرم، بايد برم! ديگه از هيچ شعری خوشم نمياد "ریرا"! دروغت گفتم که من بعضی وقتا شاعرم دروغت گفتم که قصد موندن داشتهم دروغت گفتم که من اون پرنده رو ديدهم فروغ ديده بودش يه بار فقط، فقط يه بار اومده بود بالای شاخه تُردِ انار اگه اومدنی بود اومده بود اگه اومده بود اومدنی بود حتما آخه يکی نيست بفهمه وقتی ميگم عشق ... يه منظور ديگه دارم به خدا!
ملاحظه میفرماييد!
داره دير ميشه، يکی مياد با لبِ خندونش که وقتشه! اون وسط وسطا که شب ... میدونم، حاشيه رفتم، حاشيه ميرم، اهل همين حواشیام باصطلاح! ولی ديگه سر هيچ سطری برنمیگردم. حالا تو وردار حاشيه اين دفترِ سپيد يه خط ساده بکش همين اولِ اول دنياست"! نيّت کن، يه فالی بزن! بیجهت يه فالی بزن مژده ای دل که فلانی رو به بیخيال! فقط بو بکش بو گُل مياد، نمنمِ شبنم و يه ميلِ غريب! اصلا ميدونی چيه؟! اين تو و اينم خطِ آخرِ هرچی علاقهست منم تموم! ملاحظه يعنی چه ... دختر! بريم يه ذره پشت سرِ دنيا قصه بگيم شوخیشوخی ... حرف بزنيم، بخنديم از همين اول شب تا سحر، تا دَمدَمای صبح، بیخيال، بليتم و گرفتن پاره کردن ريختن تو سطلِ آشغالی همه رفتن، اما منو نبردن، نبردن، نبردن ... "ریرا"! حالا يه ذره برام گيتار میزنی ...!؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ | |
بعضی وقتا
بیهودگی ... تازه اولِ يه راهه!
من خيلی از راهها رو
نرفته ... ميونبُر زدهم
بعد فهميدم بيهودهگی، اولِ بیهودهگيه!
البته من طوری زندگی کردهم
که انگاری فقط يه توکِ پا اومدی، رفتی وُ
يه رويا ...، خلاص!
"ریرا" ... يه رازه، يه خوابه، يه رويا ...!
يه روز رفت و رفت تا رسيد سرِ چشمه.
بعد اسمش و گذاشتن يه چيزی که خيلی عجيب!
منم اومدم يه سطر نوشتم بالایِ کوچهتون
يه خطِ خوشکل ... از اينجا تا ... هوو!
راستی مگه ميشه کلمهها رو ...؟
بعضيا پشتِ سرِ ستاره هم حرف ميزنن
خُب بزنن
اين بعضيا هميشه بودهن، اصلا هستن،
اگه غير از اين بود
تعجب من که معنی نداشت!
واقعا ميگم
میخواستيد، يعنی انتظار داشتيد
اين بعضيا چهکار میکردن؟
ميدونی چيه؟!
کسی که بدخواه نداره
آدم خوبی نيست
يه جای کارش میلنگه!
خداوکيلی خودتون بگين
اين رسمشه که بعضيا ... ها
اون وقت ما ... نه آره!؟
من از لطفِ شما ممنونم
ولی اين دستمزدِ اون همه مکافاته که کشيدهم!
به خدا اين قصهی عشق
عجب حکمتی داره!
خيلی هم وقت نداريم
تو صحبتِ اولم گفتم که من مسافرم
ولی راستياش ... حالا که نگاه میکنم
میبينم همهمون مسافريم
من دست و نباختم!
يه روز غروب، يه نفر اومد طرفای تجريش
گفت: ميايی بازی؟
گفتم: ها!
تو همون دستِ اول، بُر نخورده، گفت: دل!
عجب حکمی کرده ...!
باختم، تا قيامِ قيامت!
حالا خستگيای خيليا رو
پای من مینويسن
حساب که میکنم
میبينم ... هيچ، وِلِش کن!
من هميشهی خدا
از همون بچهگی فکر میکردم
همين فرداست که بميرم،
همين طورم شد، عين بعضی شبتابا
يه روز مُردهم، يه روز ديگه، بپا داره باد مياد!
گفتم که!
هميشه میترسم يه جايی، يه زمانی
يه چيزی رو فراموش کنم
يه چيزی رو جا بذارم
میترسم وقت نکنم که سيرِ سير به اين شکوفهها نگاه کنم.
همهی عمر، يعنی يه عمرِ تمام
نگرونِ همين روزا بودهم
که يههو بفهمم ای دل غافل
پس منم مسافر بودم و هی بیخيال ...!؟
ولی هُدی هنوز بچهست
نسيما تازه داره يه سوالای عجيبی میکنه
بايد زنده بمونم، فقط يکی دو صباحِ ديگه!
ميرم قدم میزنم
بايد نَفَس بکشم، اينطوری ... عميق، کاملا مثلِ عشق!
من نمیدونم
واقعا نمیدونم که يه کَندوی کوچولویِ عسل بهتره،
يا يه دشتِ بزرگِ نیشکر!
عزيزم، نورِ دوديدهم، اصلا مُعَطَر، ترانهی من!
صميمانه ميگم، دلم همينه که مونده لابهلایِ اين همه کلمه
میخواد بگه دوستت دارم
که دوستت میدارم!
ولی يه کاری کردی که حالا ميگن من شاعرم
قدِ يه هوای نَمنَمی!
حالا چقدر وقتمون تنگه
تو پيشِ خودمی، همينجا، تو خاطرههام
لابهلای روزنامه، ظرف و ظروف،
کُنجِ کتاب و خطِ هرچی هوای خوش.
میبوسمت، هی میبوسمت تا دوباره برگردم به زندگی!
سالِ نو مبارک ... ماه!
سالِ نو مبارک ... آرزوی سلامتی!
آرزویِ هرچه دلت بخواد،
از طرفِ خودم، همين ليمویِ دوساله،
همين بارونِ نه خستهی خوبِ خودم،
يه طوری مینويسم
که بتونی بشنوی، اصلا ترانه همينه!
مواظبِ پولای عيديت باش،
مرتب بشمارشون تا برسيم سرگردنهی امامزاده هاشم!
باد راهِ خودشو ميره
سنگريزهها با اين آب زلال ... خيلی آشنان
من وصيت کردهم يه جايی هست
که بو گُل مياد
منو ببرن اونجا
دور تا دورش وُ کوه گرفته
من اولادِ آب و کلمه و نعنام
حالا درسته که خستهم
ولی حرف نمیزنم،
فقط تعجبم اينه که چرا دنيا رو
بوی کليد وَر داشته،
اين همه قفلِ زنگزده رو ميخوان واسه چی؟
هيچ فکر کردين ... ببينين چقدر کليد تو دست و بالِ اين مَردمه!
عجيبه
بزن بريم ... "ریرا"!
میخوام آواز سَر بدَم تو اين کوچهها
کوچههای ماه و دختر و يه عطرِ خيلی خوش!
همه چيز درست ميشه
من قول ميدم به خدا
من دارم زندگی میکنم
من زود برمیگردم،
خودش گفت،
حالا هزار سالِ تمومه که رفته
که ديگه برنگشته
نه باد مياد
نه عطرِ باغ اناری!
حال و روزم بَد نيست
خَرابم، بیحوصله، بهونهگير،
ديگه هيچ صفايی نداره اينجا بنشينی
دستاوردهای عظيمِ در تنگنایِ اين همه در رابطه ...!
زرشک!
باقلا هم هست،
بار زدهن دارن میبَرَن سمتِ ساوُجبُلاغ!
من بايد سکوت کنم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نشود فاش کسی، آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گويم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس، مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسيد
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
اين همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گوئی و خيالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ی عقل
هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست
سايه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست
ابتهاج
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--
چه روزگار غریبی !
میگفت :
« تو اهل دعوا
تو اهل مجادله هستی
تو با خودت قهری
تو با خودت حتا
دعوا داری
با هیچکس کنار نمیآیی
این سفرهای که پهن
به پهنای این
کشور قدیمی
این مرز و بوم باستانیست
جوری که خوب خودت
می بینی
حتا غریبه ها
- هر روز-
دورش چه با ولع
- اما چه با ادب-
می نشینند!
و می خورند و می پاشند...
اما تو هی نق و نوق داری
دایم گلایه می کنی و شکایت
تو از چه سلسله
و دودمان و تباری
بگو، بگو، چه جنم داری؟»
من هیچچیز نگفتم
تنها برخاستم
کنار خویش نشستم
و با خودم گفتم:
« ای مرد!
چقدر باید تنها باشی
در اعتقاد خویش رها باشی
که ساعت ساعت بنشینی
و با خودت حتا
- به قول آن آقا!-
بگو مگو و دعوا بپا کنی
و بعد آخر کار
با خودت هم
قهر و مرافعه راه بیندازی
و تو که خویشتن خویش من
- خودم- هستی
هیچ چیز نمیگویی
- درست مثل خود من-
فقط گاهگاهی که طاقتت
طاق ِطاق میگردد
با بغض گریه
در خویشتن به زمزمه میگویی:
« چه روزگار غریبی است
چه روزگار تنهایی...»
حجازی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه مطلب