X
تبلیغات
خلوت انس - پراکنده

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور با یار آشنا سخن آشنا بگو


نه معشوقِ بی‌صورت من
من که شاعر نیستم
فقط نمی‌دانم چرا وقتی تو می‌خندی
واژه‌ها از زبانم به چشمانم پرواز می‌کنند و
یکی
یکی
یکی

می‌چکند

?

+ تاريخ ساعت نويسنده |

یا لطیف....




درست است که من
هميشه از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاريک ترسيده‌ام
درست است که زيرِ بوته‌ی باد سر بر خشتِ خالی نهاده‌ام
درست است که طاقت تشنه‌گی در من نيست
اما با اين همه گمان مبر که در برودت اين بادها خواهم بُريد!




سال‌هاست که من ،
نوشتنِ بی‌اشتباهِ باران را ،
به تشنه‌ترين بوته‌های بازمانده ياد داده‌ام ...
همين خار و خاشاکِ خسته‌ی امروز ،
فردا برای خودشان سوسن و نسترن می‌شوند ..



.صالحی


سیاوش کسرایی

دور است از من آرزو دور
دیر است بر من زندگی دیر
دلتنگ از این دوری و دیری و تماشا
در من کسی خاموش می گرید در اینجا...














تا به حال کسی را
به اندازه ای دوست داشته ای
که نخواهی خوابش را بیاشوبی با صدای نفس؟

عباس معروفی

۱)

به زادگاهم که بازگشتم
خانه ی پدری ام
گم بود
و صدای مادرم.

۲)
بالاخره
من ماندم و من،
من از من رنجیده است،
هیچ کس نیست
برای << پادر میانی >>

                                            " عباس کیارستمی "

غمگین که باشی

فرو می‌ریزم
مثل اشک.
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است.

عباس معروفی

 


 

پاییز که می شود
پناه می برم

به خدا

به عشق

و پناه می برم به تک درخت حیاط خانه تو

تا من گنجشکی شوم

هزار رنگ

هزار امید

روی هزار شاخه درخت خانه تو
. ...

"
یاشار صادقی"



چهره‌های گذشته‌ام را من با خود حمل می‌کنم

چون درختی که حلقه‌های سال‌هایش را
حاصل جمع آنها

یعنی من


آینه فقط آخرین چهره‌ام را می‌بیند

من همه چهره‌های گذشته‌ام را با خود دارم


توماس ترانسترومر

برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2011

 

امروز تولد تو است.

سی و یک بهار

به سکوتِ سوسن ها گذشت

باقی را به من ،

به هیاهوی گنجشک ها ببخش !


*رضا كاظمي


**


من از خودم می پرسیدم آیا حقیقتا تو مرا دوست داشتی یا نه؟

- دوست داشتم ولی ...

- درست است، اما در تمام این مدت آیا به من دروغ نمی گفتی، آیا مرا از ته دل دوست داشتی؟

- تو برای من مظهر کس دیگری بودی، میدانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم می شود، چون هر کسی با قوه ی تصور خودش کس دیگر را دوست دارد ....


برگرفته از داستان "صورتکها" از كتاب "سه قطره خون" / صادق هدایت
 

 

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است .

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها

دلم تنگ است .

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای هم‌گناه من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم‌گناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهیها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی .

در این ایوان سرپوشیده‌ی متروک

شب افتاده‌ست و در تالاب من دیری‌ست

که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ‌کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ‌کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهیها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند .

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری‌ست در خوابند

پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی !


مهدی اخوان ثالث


دســت مــرا بگيــر،

کــه بــاغ نگــاه تــو

چــندان شکــوفــه ريــخت

کــه هــوش از ســرم ربــود!

مــن جــاودانــم،

کــه پــرستــوي بــوســه ات

بــر روي مــن دري ز بهــشت خــدا گشــود!

امــا چــه مــي کــني

دلی را،

کــه در بهــشت خــدا هــم غــريــب بــود؟!

 

فریدون مشیری

 

 

تو خوابيده ای

آرام
و من پشت پلک تو

آنقدر می بارم

تا پنجره را باز کنی

دستهات را زير باران بگيری

و بخندی

...................
عباس معروفی

 *

 

 

چه دریاچه ای بود
نگاهت
و من نمیدانستم تا کجاها
همراه خنده ات
در آن پارو خواهم زد

بیژن جلالی

*

 هرچيز را هم که تقصير من بيندازی
عاشق شدن من تقصير توست.

عباس معروفی

 

 

 

 

 *

لبخند مي زنم
بي دليل
عشق مي ورزم
بي تناسب
زندگي مي كنم
بي خيال
مدتي است.
...
عباس كيارستمي



گفت
از دست من کاری بر نمی آید
کاش گفته بود
از دلم

                                               "عباس کیارستمی"

همیشه ناتمام می ماند
حرف های من
با خودم.




۲)

اکنون کجاست؟
چه می کند؟
کسی که فراموشش کرده ام.


*


*

ببرید ز من ، نگار همخانگی ام
بدرید به تن ، جامه فرزانگی ام


مجنون به نصیحت دلم آمده است

بنگر به کجا رسیده دیوانگی ام


ابوسعید ابوالخیر

*

یادت هست

من با چشمان تو


اندوه آزادی هزار پرنده‌ی بی راه را

گریسته بودم و تو نمی دانستی
...!
سید علی صالحی



می پرسم چرا چرا چرا

و صورتم را در دست هایم پنهان می کنم

.

.

.

چرا این دست ها

نتوانستند کاری کنند

جز پنهان کردن ِصورتم

.

.مقربین


حکایت دریاست...زندگی...

آرام باش عزیز من...آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب

برق و بوی نمک

ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم

چشم هایمان را می بندیم

همه جا تاریکی است...
مقربین

محمدعلی بهمنی
نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم
ببین چه زرد مرا می‌جوند سبزترینم
ببین چگونه ابر شد خاطره‌هایی
که در یکایکشان می‌شد آفتاب ببینم



*
جلال آل احمد - نون والقلم
همه ی حرف و سخن های عالم از همین سی و دو تا حرف
درست شده است .
به هر زبان که بنویسی اصل قضیه فرق نمی کند . هر چه
فحش و بد و بیراه است ... هر چه کلام مقدس داریم ... حتی
اسم اعظم خدا ... همه شان را با همین سی و دو حرف می
نویسند .
می خواهم مبادا یک وقت این کوره سوادی که داری جلوی
چشمت را بگیرد و حق را زیر پا بگذاری . یادت هم باشد که
ابزار کار شیطان هم همین سی و دو تا حرف است . حکم قتل
همه ی بی گناه ها و گناهکارها را هم با همین حروف می
نویسند . حالا که این طور است مبادا قلمت به ناحق بگردد و
این حروف در دست تو یا روی کاغذت بشود ابزار کار شیطان ...


*

یک عاشقانه ی آرام/نادر ابراهیمی

-عشق، نوعی گفتن است و عالیترین نوع گفتن. جنگ هم گفتن است. ایمان هم گفتن است. نگاه کردن. یک واژه ای نرم است. خدا، کلمه بود برای انسان. خدا چه چیز. به جز کلمه می تواند باشد؟ احساس؟ عظمت؟ مطل؟ کمال؟ مگر اینها جز کلمات خوب، چیزی هستند؟ عسل، بگو! دوست داشتن را بگو! ایمان را بگو! کمی خلوص کافیست تا جهان به یک واژه ای مخملی تبدیل شود.


*
روزی در بوئنوس‌آیرس، خورخه لوئیس بورخس از خیابانی می‌گذشت،
رهگذری راه بر او گرفت و با هیجان پرسید: “آیا شما بورخس هستید؟”
بورخس در جواب گفت: “گاهی‌اوقات”‏”

 *

هیزم شکن
سایه ام را قطع کن

مرا رها کن

از عذاب بی ثمری


لورکا











 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ ساعت نويسنده |
lمتاسفانه..نام سایتو فراموش کردم ..جستجو کنید

  

آواز پر جبرئیل :

 

   جبرئیل عقل فعّال و آواز پر جبرئیل یعنی فیوضات عقل فعّال ومجردات . (1)

  منظور از آواز ، فیوضات عقل فعّال است به نفوس ناطقۀ انسانی ؛ وآمده است که او ( جبرئیل ) را دو پر است یکی به سوی عالم خاکی که فیض میدهد و یکی به طرف عقول مجردۀ دیگر که از آن ها فیض می ستاند . (2)

در این رساله ـ آواز پر جبرئیل ـ  که از نام آن نفحات روحانی استشمام می شود ، داستان کوچکی مطرح می گردد وآن اینکه : شیخ اشراق به خانقاهی می رود که آن را دو در است یکی از آن دو به صحرا و دشت و بیابان است وآن دگر به شهر و آبادی . وی از در شهری وارد می شود و آن را محکم واستوار می بندد و به سوی آن در که به طرف صحرا است روان می شود و در بین راه به ده تن مردان کار آزموده و پیر خوش سیما بر می خورد که هیبت و ابّهت آن ها وی را مرعوب می کند . مدتی به نزد آنان می ماند و مسائلی را از راز آفرینش مطرح می کند و پرسش های شگفت آور می نماید که همه را پاسخ می شنود . (۳) 

پی نوشت ها :

1 ـ شرح رسائل فارسی سهروردی ، سید جعفر سجادی ، ص 267 . همان ، ص 264

2 ـ ترجمه وشرح حکمه الاشراق ، سید جعفر سجادی ، صفحۀ سی و یک ........

3 ـ فرهنگ علوم فلسفی و کلامی ، سید جعفر سجادی ، صص 242 ـ 241 .

 

 

صفیر سیمرغ :

 

از توصیفی که شیخ اشراق در رسالۀ صفیر سیمرغ از آن ـ سیمرغ ـ کرده است ، نموده می شود که نفس کل و سپس نفس فلکی دیگر و سپس نفوس ناطقۀ انسانی ، سیمرغ اند که همه از فیض وجود حق اند وسیمرغ حقیقی ، اوست وهمه ظل وعکس او می باشند و در مشرق است . همه بدو مشغول اند و او از همه فارغ ؛ همه از او پر و او از همه تهی، چون هم عقل فعّال و هم نفوس ناطقۀ جزئیه، همه مظهر وتابشی از فیض حق اند.

صفیر سیمرغ ، ندای اللّه که خفتگان را از خواب غفلت بیدار می کند نام یکی از رساله های شهاب الدین است . (1)

در این رساله که جنبه های رمزی آن بسیار است و سابقۀ تاریخی عمیقی نیز دارد به زبان رمز وکنایت ، مراحلی از سیر وسلوک بیان شده است .

ممکن است سیمرغ کنایت از رب النوع باشد .

 در منطق الطیر ، سیمرغ سمبل الوهیّت است . وعجیب است که هد هد مرغ سلیمان ، سمت ارشاد و هدایت مرغان را پیدا می کند .

از این مرغ اخوان الصفا به عنوان واسطۀ محبت نام برده اند .

در هر حال ، شیخ شهاب الدین در این رساله ، بدایات سلوک ومقاصد آن را شرح می دهد و گوید کمال انسانیت ، فناء فی الله است که آخرین مرحلۀ سیر و سلوک است. (2)

شیخ محمد لاهیجی در شرح این بیت از شبستری :

  بگو سیمرغ و کوه قاف چبود                         بهشت و دوزخ و اعراف چبود

در معنی سیمرغ و کوه قاف می گوید : بدان که در سیمرغ حکایات بسیار به حسب تأویل گفته اند فامّا آنچه به خاطر فقیر می آید آن است که سیمرغ عبارت از آن ذات واحد مطلق است وقاف که مقرّ او است عبارت از حقیقت انسانی است که مظهر تامّ آن حقیقت است وحق به تمامت اسماء وصفات به او متجلّی وظاهر است وآن چه گفته اند که کوه قاف از غایت بزرگی گرد عالم بر آمده ومحیط عالم است در حقیقت انسانی آن معنی ظاهر است چو حقیقت او مشتمل بر تمامت حقایق عالم است و احدیّت الجمع ظاهر و باطن واقع شده و منتخب و خلاصۀ همۀ عالم اوست و هر که به معرفت حقیقت انسانی رسید به موجب « من عرف نفسه فقد عرف ربّه » ، رؤیت و شناخت حق آن کس را میسّر است که « من رآنی فقد رأی الحق » ، چنان چه هر که به کوه قاف رسید به سیمرغ می رسد . (3)

پی نوشت ها :

1 ـ شرح « رسائل » فارسی سهروردی ، صص 275 ـ 273 .

2 ـ ترجمه و شرح حکمه الاشراق ، صفحۀ سی و چهار .

3 ـ مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز ، شیخ محمد لاهیجی ، ص 130 .

 

 

عقل سرخ :

 

این عنوان نیز خود رمزی است که کمتر به کار برده شده است و ناچار متصف کردن عقل که امری مجرد و غیر مادی است به صفت مادی ، غیر از رمز و کنایت چیزی دیگر نمی تواند باشد .

در این رساله از زبان مرغان و پرندگان حکایت کند ، شیخ خود در این سیر و سلوک به کالبد و صورت آن در می آید وسفر می کند ، آن پرنده ای که شیخ به کالبد آن در می آید « باز » است . و ناچار در جمع بازان به سیر و سیاحت می پردازد و مدت ها با آ ن ها همنشین می شود و به هر طرف پرواز می کند و از شگفتی های روزگار وحوادث جهان آگاه می شود و از همسفران خود چیزها می آموزد و از اسرار کوه قاف آگاه می شود . (1)

پی نوشت :

1 ـ ترجمه وشرح حکمه الاشراق ، صص 162 ـ 160 .

 

 

لغت موران :

 

در این رساله شیخ به کالبد موران در آید وصورت و شکل موران به خود گیرد و با آن ها همگام شود و به زبان رمز واشارت ، راه و روش سیر و سلوک را بیان کند و از موران چیزها آموزد . موران رنجور جهت به دست آوردن روزی خود به دشت و صحرا روند وتحمل دشواری ها کنند و ریاضت ها کشند که فرمود : « یا ایّتها النمل ادخلو مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده » .

و همین مور ، گاهی آن چنان متجلّی به انوار ملکوتی شود که رهنمای سلیمان گردد و ناجی وی شود :

چون سلیمان کرد با چندان کمال                   پیش موران از سر عجز این سؤال

گفت بر گو ای زمن آغشته تر                       تا کدامین گل به غم بسرشته تر

داد آن ساعت جوابش مور لنگ                   گفت خشت واپسین در گور تنگ

واپسین خشتی که پیوندد به خاک                  منقطع گردد همه امید پاک

دراین رساله حکایاتی دیگر از زبان حیوانات و حشرات و مرغان به مانند لاک پشت  و خفاش و هد هد و بومان و آمدن مرغان به نزد سلیمان به جز عندلیب و عقاب ، و عتاب سلیمان عندلیب را ، و پرسش از علت غیبت او وحکایت جام گیتی نمای کیخسرو که کنایه از دل صافی عارفان است وداستان انس گرفتن شخصی با پادشاه جنّیان به طور اختصار آمده است که هر یک برای نتیجۀ خاص عرفانی است . (1)

پی نوشت :

1 ـ ترجمه وشرح حکمه الاشراق ، صفحۀ سی و سه و....  

 

 

الواح عمادی :

 

نام یکی از رسائل شیخ شهاب الدین سهروردی الواح عمادی است . که رمزی از نفوس ناطقۀ فلکیه است . از لوح ، نفس ناطقۀ انسانی واز قلم ، عقل فعّال را اراده کرده است . (1)

بر گزیدن کلمۀ « الواح » برای این رساله نیز جالب است و ظاهراً بدین مناسبت است که بحث اساسی این رساله ، حواس ظاهره ونحوۀ ادراک است .در این رساله قاعدۀ امکان اشرف مورد بررسی قرار گرفته است . (2)

پی نوشت ها :

1 ـ شرح « رسائل » فارسی سهروردی ، ص 265 .

2 ـ ترجمه وشرح حکمه الاشراق ، صفحۀ سی و یک .  

 

 

هیاکل النور :

 

نام یکی از رسائل شهاب الدین سهروردی است و از سیّارات سبع گرفته است . این رساله شامل هفت هیکل است ویکی از دلایلی که وی از باطنیه متأثر شده است بر گزیدن همین نام است . زیرا اسماعیلیان نیز از هیاکل هفت گانه نام برده اند . البته اگر چه سخن آن ها مرموز است لکن ممکن است منظور آن ها از هفت هیکل ، عناصر اربعه باشد به اضافۀ موالید ثلاث . (1)

هیاکل ، جمع هیکل ، جثۀ بزرگ ، شکوه و عظمت و بنای بلند و بتخانه و صورت و شکل و حمایل و تعویذ . این اصطلاح را شهاب الدین سهروردی به معنی اجساد مادیّه به کار برده است . مع ذلک نام یکی از رسائل او به نام هیاکل النور است ودارای هفت هیکل است که در این جا مرادف با فصل آمده است . هفت هیکل احیاناً به معنی هفت سیّاره مد نظر بوده است ( هیکل قمر ، هیکل زهره ، هیکل زحل و غیره ) .از لحاظ تاریخی هیاکل مطلقاً معابد را گفته اند . هیکل سلیمان ، معبد سلیمان است ؛ و به معنی مطلق بناهای بزرگ تاریخی هم آمده است که عمدتاً معابد در مذهب صابئیان بوده است و ظاهراً معابدی که در آن ها تصویر ستارگان و سیّارات هفت گانه بوده است هیکل گفته اند . در مروج الذهب از آن ها هیاکل المشرّفه نام برده است که شامل آتشکده ها و بتکده ها هم می شود . (2)

پی نوشت ها :

1 ـ ترجمه وشرح حکمه الاشراق ، صفحۀ سی و یک .

2 ـ فرهنگ علوم فلسفی و کلامی ، صص 838 ـ 837 . رک : شرح رسائل فارسی سهروردی ، ص 282 .
+ تاريخ ساعت نويسنده |


پرسش‌هايی در باره‌ی ماهيت عشق‌های كلاسيك و مدرن

سید عبدالحمید ضیایی
آثار ديگری از اين نويسنده


«لیلی‌هایِ لیبرال» در نگاه نخست ترکیبی متناقض‌نما۱ به دیده می‌آید و گونه‌يی از ستیزِ ناسازها و مفهوم‌های ناهمگون را در آن می‌توان یافت. از سویی، «لیلی» نمادِ عشقِ انحصاری و اسطوره‌يی به شمار آمده و از سوی دیگر، «لیبرال» وصفی‌ست که بیانگر تنوع و تکثر در دوست داشتن / عشق‌ورزی‌ست. می‌توانید به جایِ لیلی‌های لیبرال بگویید «مجنون‌های ليبرال». لیلی و مجنون‌اش چندان توفیری ندارد. این را هم بگویم که لیبرال را بر خلافِ نگاه و رویکرد مرسوم در جامعه‌ی ایرانی، اصلا به معنای منفی یا سیاسیِ رایج‌اش به کار نبسته‌ام! بل‌که منظورم چنان که در ادامه خواهد آمد، اشاره به روزگاری‌ست که در آن دوره‌ی «مجنون‌بازی» و «لیلی‌سازی» به سر آمده و بلا نسبتِ چند استثنایِ رو به انقراض، هم «مجنون»‌ها از شش جهت سر و گوش‌شان می‌جُنبد و هم «لیلی»ها دلبرانِ یک سر و هزار سودا شده‌اند! و هر دو بر قبله‌های متعدد نماز می‌گزارند و هر روز به عشقی نو خرقه می‌دوزند و فردا همان خرقه به اندام‌شان زار می‌زند!

بر خلاف عشق اسطوره‌يیِ انحصارگرا، در عشق از نوع لیبرال، به جای آن که به معشوقی یگانه تا آخرین نفس و با تمام قوا عشق ورزیده شود، کوشش بر آن است که «افرادِ بیشتری را به میزانِ کمتر دوست داشته باشند» تا ضریبِ وقوعِ خطرات و مخاطرات نیز به حداقل برسد. صد البته این حرف و حدیث‌ها و پرسش ها، چیزی از ارزش عشق (از هر نوعی که باشد) نخواهد کاست. آن‌چه می‌خوانيد، تأملات و پرسش‌هایی‌ست که خود در سالیانِ اخیر در باره‌ی مفهوم عشق و انواع و اطوار آن داشته‌ام یا در این کتاب و آن جریده خوانده و دیده۲ و در این‌جا صورت‌بندی کرده‌ام.

شاید پس از خواندنِ این سطرها، خواننده به هیچ پاسخی در باب پرسش‌های طرح‌شده نزدیک نشود، اما چه باک از فقدانِ پاسخ! که عشق خود پرسشی مهیب و هول‌انگیز است که سخن گفتن از آن اگر نگوییم ناممکن، اما دشوار می‌نماید.

عاشقانِ بزرگِ تاریخ، به ویژه آنان که گاهی از معرضِ این توفان کناره جسته و به شرحِ واقعه پرداخته‌اند نیز خیلی در تبیین چند و چون این حادثه توفیقی نیافته و ناخورسند هم نبوده‌اند، از این بابت که باور داشته‌اند همان سزاوارتر که این اوراق به آبِ دریا شسته شود، چراکه «درس عشق در دفتر نباشد».۳

تعریفِ عشق در عین حال که مصادیقِ آن بی‌شمار است، دشوار به نظر می‌رسد، حتا تحلیل و تقلیلِ آن به محبت مفرط، علاقه، مهربانی، شیفتگی، تعارفِ ارواح، یا همتایان مفهومیِ یونانی‌اش: اروس، فیلیا، آگاپه و ... هم به لحاظ ابهام معناییِ این اصطلاحات، ما را به سر منزلی روشن دلالت نخواهد کرد.

عاشقان و شارحانِ مفهوم و پدیده‌ی عشق نیز به این نکته آگاه بوده و به زبان‌های مختلف گفته‌اند که «سخن عشق نه آن است که آید به زبان» و «مشکل عشق، نه در حوصله‌ی دانش ماست». و بالاخره این که عشق، «آمدنی»‌ست نه آموختنی. اگر از بار ادبی این سخنان بگذریم، می‌شود نتیجه گرفت که این گروه به جِد معتقدند که در مجادله‌ی عقل با عشق، رقیبِ عقل‌گرا، به خاطر محدودیت در تجربه‌ی عینی احوال و اذواق عاشقانه، حقِ داوری در این باب را ندارد.

قدما عشق را به دو نوعِ حقیقی و مَجازی تقسیم می‌‌کردند. نخستین کسی که این تفکیک را صورت‌بندی کرد، افلاطون (در رساله‌های فدروس و مهمانی) بود.۴ بعدها این تقسیم‌بندی در بین متفکران مسلمان نیز رواج عام یافت و برای دفع خطر مقدر، یعنی نفیِ مطلقِ عشقِ مجازی، آن را پلِ نیل به عشق حقیقی بر شمردند. صد البته معانی و مصادیق عشق مجازی هم اندک شمار نبوده و از عشق انسانی آغاز شده و در بی‌کرانه‌های ناپیدای دل گستردگی می‌یافت. چنان که عین القضات همدانی در تمهیدات می‌گوید: «جان‌ام فدای کسی باد که پرستنده‌ی شاهد مجازی باشد! که پرستنده‌ی شاهد حقیقی خود نادر است، اما گمان مبر که محبت نفس را می‌گویم که شهوت باشد، بل‌که محبت دل می‌گویم و این محبت دل نادر بوَد.»۵

مولانا هم که در ابتدای مثنوی از نقدِ عشق‌های مجازی و «عشق‌هایی کز پی رنگی بود» آغاز کرده، در غزلیات منظور خود را بهتر توضیح داده و معتقد است که عشق‌های زمینی، حتما و حکما، مَدخل و مقدمه‌يی برای نیل به عشقِ حقیقی خواهد بود، شبیه شمشیری چوبین که خداوند به مثابه‌ی شمشیرزنی ماهر به کودکان و شاگردان خُردِ خود می‌دهد تا مشق جنگ کنند و چون کارآزموده شدند شمشیر پولادین عشق خود را به آن‌ها می‌سپارد.۶

بر این اساس، آیا می‌توان گفت که عشق عشق است و نه «مسلمانی و زندیقی» سرش می‌شود نه قابل تفکیک و تقسیم به زمینی، هوایی و دریایی‌ست؟ و بی حضور و ظهورِ عشقِ زمینی، اتصال و نیل به عشقِ فر زمینی، پدیده‌يی نادر، استثنایی و دیریاب است؟ چرا و چه‌گونه عشق‌ورزی به مفاهیم عاشقانه‌ی لاهوتی، قدسی و مجرد، باعث تحقیرِ زیبایی‌های عینی و زمینی و روابط انسانی شده و هر دو سویه‌ی بحث دچار مشکل گردیده است؟ در این فرآیند، از سویی، روابط انسانی با فریب و ستم و تزویر و ریاکاری مشمئزکننده‌يی (چنان که می‌بینیم) آمیخته شده و از سوی دیگر، برخی از مفاهیمِ قدسی نیز فاقد هر گونه خاصیت، اثرگذاری و کارآمدیِ عینی در زندگی ما شده است.

بالاخره تکلیف ما در برابر تبیین نسبتِ «زندگی زناشويی»، به مثابه پدیده‌يی واقعی و عيني، با «عشق» چیست؟۷ از سویی، عشق در مقام تحققِ ذهنی یعنی بر تراشیدنِ بُتی ستایش‌برانگیز و شمایلی اساطیری‌ست (از موجودی عینی با محدودیت‌های انسانی). بتی زیبا که در مواجهه با تبرِ واقعیت‌های متصلب انسانی به زودی و سادگی در هم شکسته می‌شود. بر همین مبنا، فراوان‌اند متفکرانی که معتقدند برای تدارك زندگی مشترک، به «دوست داشتن‌ها و همدلی‌های معقول و متوازن» بيشتر نياز داریم، تا به «شورمندی‌های عاشقانه»، چراکه وصال معشوق سبب «ويرانی و فروپاشی آن انگاره‌يی می‌شود كه عاشق در افق انديشگی خود پديد آورده است». و این که وصال را قربان‌گاه عشق دانسته‌اند، ناظر به همین قصه است که در وصال رختِ زشتی‌ها و زیبایی‌های طرفینِ دعوی بر آفتاب افکنده می‌شود.

شاید بر همین مبنا بتوان گفت که عشق‌هایِ دوسویه یا در فراق پژمرده می‌شوند و می‌میرند یا دروغ‌هایی بزرگ‌اند. حالا حکایتِ تکرار و رنجِ بیزاری و تنوع‌طلبی را هم به این مصائب الحاق کنید. با اين همه، پرسش هم‌چنان باقی‌ست که تکلیفِ عشق در این میانه چه می‌شود؟

فارغ از رأیِ فروید و شوپنهاور۸ که عشق را صورتِ سرکوب‌شده‌ی تمایلات جنسی می‌دانستند و کانت۹ که عشق را صورتی از عاطفه و در نتیجه از حیثِ عقلی «عنصر نامطلوب» تشخیص داده بود و نیز جدا از نظر فمینیست‌ها که عاشقی را عارضه‌يی ویرانگر و بیمارگونه و تحقیرکننده‌ی زنان می‌دانند، می‌توان گفت که عشق بنا بر تحلیلِ غالب، معلول و میوه‌ی طلب است و محرومیت. به دیگر سخن، عاشق در غیاب مدلولی برای شورِ عاشقانه‌ی خود و عدم دسترسی به معشوق، ناگزیر از پناه بردن به معبدِ خیال و تأویل عاشقانه‌ی همان اندک مایه‌يی از صدا یا صورتی (برق دو چشم سیاه یا آواز خلخال پای و ...) است که از معشوق در جان او نقش بسته بود. بنا بر این مدعا، آن‌چه اصالت و اعتبار دارد عشق است نه معشوق.

عشق جانِ عاشق را در بوته‌ی سودا می‌نهد تا در غیابِ معشوقی معمولی هم‌چون دیگر آدمیان، خداوندگاری با تیشه‌ی خیالِ خود بتراشد و سپس خود در برابر آن به سجده بیفتد.۱۰ بعد هم خود با تبر واقعیت آن را بشکند.

آیا آن‌چه گفته آمد، می‌تواند دلیلی بر این باشد که عشق با مختصات منحصر به فردش، متعلق به جهان پیشامدرن است۱۱ و در جهان مدرن و پسامدرن (به ویژه با شکل‌گیری طبقه‌ی متوسط محافظه‌کارِ احتیاط‌محورِ آپارتمان‌نشین، که به جایِ سرعتِ جنون‌آمیز در جاده‌ی یک‌سویه‌ی ناز و نیازِ عاشقانه می‌کوشد تا در جاده‌ی دوطرفه‌ی تعادل و احتیاط، آن هم با تفنن، گام بردارد) عاشقی کردن با آن ویژگی‌ها دشوار و بل‌که ناممکن است؟

عشق یا شرایطِ عاشقانه؟ آیا با یک روی‌کرد استقرایی (البته نه از نوع تام) می‌توان گفت که در قلمرو زمین، بیش از آن که چیزی به نام عشق وجود داشته باشد، شرایط عاشقانه وجود دارد۱۲ و هر شرایط عاشقانه‌يی تا شروعِ شرایط عاشقانه‌ی بعدی ادامه می‌یابد؟ آیا می‌توان گفت که هر شرایط عاشقانه‌يی، جزئی از رازهای عشق را بر ما گشوده و منکشف می‌دارد؟ چه رازی در روابط آدمیان نهفته است که هیچ کس نمی‌تواند قلب دیگری را به تمامی پر کند و همیشه یک خلأ، یک تهیِ تلخ در جان هر زن و مردی وجود دارد؟۱۳

آیا عشق، همان فریب‌خوردگیِ ما از هورمون‌ها و ژن‌های خاصی نیست؟ و چنان که برخی از روان‌شناسان (که تعدادشان رو به فزونی‌ست) برای عشق سه مرحله پیشنهاد کرده‌اند: شهوت (ناشی از هورمون‌های جنسیِ استروژن و تستسترون)، مجذوبیت (ناشی از هورمون‌هایِ آدرنالین، دوپامین و سروتونین) و تعلق (نشأت‌گرفته از هورمون‌های اکسیتوسن و واسوپرسین)، ایجاد و تکوینِ هر کدام از این مراحل را باید به وجود هورمون‌ها و مواد شیمیاییِ خاصی مشروط دانست؟ از یاد نبریم چند سالی‌ست که به برکتِ پژوهش‌هایِ میدانی و تجربی، ژنِ عشق و حتا طول مدت بقا و دوام آن نیز کشف شده و قابل تخمین است!۱۴

با کمی توضیح، پرسش دیگری هم می‌توان طرح کرد: آیا چنین است که با نگاه کردن به زيبايی‌ها، ما نه تنها زيبايی به دست نمی‌آوريم بل‌که زيبايی‌هایِ درون‌مان را از دست می‌دهيم؟ هر کدام از ما حتما به خاطر می‌آوریم لحظاتی را که پس از عبور از کنار زيبايی‌ها، به طرزِ غریبی، احساسِ خلأ کرده‌ایم، لحظاتی که حس می‌کنيم چيزی از ما کنده شده، چيزی را جا نهاده‌ايم. آیا چنین است که ما با ديدن زيبايی آتش در پنبه‌زار دل خود می‌زنيم و حرارت و گرمای عشق ناشی از گداختنِ بی‌وقفه‌ی دل خود ماست نه زيبايی‌های ديگران؟ و زيبايی‌های بيرونی سايه و خاطره‌يی از زيبايی‌های درون ما بوده و زيبايی‌های دل خودمان را به ما يادآوری می‌کنند؟

آیا وقتی ما عاشقِ کسی می‌شويم، يعنی عاشق پاره‌يی از زيبايی‌های روح خودمان می‌شويم که در هزارتویِ حجاب‌ها و پرده‌هایِ جسمانی گم شده است؟

چرا اين همه تفاوتِ سليقه در باره‌ی زيبايی وجود دارد؟ آیا یکی از پاسخ‌های این پرسش در این نکته نهفته نیست که دلِ هر کس با دل ديگری متفاوت است و هر دلی پاره‌هایِ مفقود و پنهانِ خود را درصورت و سيرتِ کسی ديگر می‌جويد؟

عشق، حلال است يا حرام؟ شايد طرح اين پرسش در باديِ امر به شوخی شبيه باشد، اما پرسشی جدی و جنجال‌انگیز است. آیا عشق را اگر از مقوله‌ی افعالِ غیر ارادی بدانیم، می‌شود گفت که عشق هم، مثل خواب دیدن و خیلی کارهای ناخواسته‌ی دیگر، مشمولِ حکم حلیّت و حرمت نخواهد شد و از دایره‌ی حکم‌رانیِ عقل و نقل خارج خواهد گردید؟۱۵

در تعریف اوصاف و نتایج عشقِ زمینی گفته‌اند که احساس سیری را در پی دارد نه گرسنگی، آرامش می‌آورد نه اضطراب.۱۶ خوشخویی می‌آورد نه کج‌خُلقی و خشونت وعبوس نشستن. گشاده دستی می‌آورد نه بخل. آیا بر اساسِ این تعریف می‌توان گفت که در عشقِ آسمانی و الهی نیز باید این شرایط محقق شود و هر که این اوصاف را ندارد، از عشقِ الهی بی‌بهره است؟

آیا عشق / شرایطِ عاشقانه، معلولِ تصادف و حوادث پیشِ پا افتاده نیست؟ حوادثی که جسمانیت و تجسدِ عینیِ زیبایی (اعم از درونی و بیرونی) نقطه‌ی عزیمتِ آن به شمار آمده و در ادامه به وقایع / نتایج متفاوت و پیش‌بینی‌ناپذیری منجر می‌گردد؟

اساسا جسمانیت چه نقش و جایگاهی در شکل‌گیری عشق‌ها یا شرایط عاشقانه دارد؟ آیا می‌توان گفت که جسمانیت باعث تلطیف عشق و تقلیل جنبه‌های انتزاعی (و گاه خشونت بار)۱۷ آن می‌شود؟

کمی دقیق‌تر شویم: آیا اساسا عشق / شرایط عاشقانه فارغ از جسمانیت و تجسد قابل تصور یا تأسیس خواهد بود؟ از یاد نبریم که حتا در عشق‌های عرفانی و دینی هم باز شمایل‌ها و تمثال‌ها (از شمایل‌های متنوع مسیح و بودا و قدیسان ادیان گرفته تا مکان‌هایی مشخص و قدسی مثل کعبه و کلیسا و ...) کارکرد ویژه‌يی دارند و این پدیده با توجه به نیاز ذاتی آدمی به تجسم و تجسدِ معشوق در شکلِ شخص یا شی‌ئی قابل توجیه است.

در نقطه‌ی مقابل این دیدگاه، چه‌گونه می‌توان رأیِ ادیبان، صوفیان و عارفانِ زن‌ستیز / زن‌گریز و خوارنگری و بی‌اعتنایی به زنان را تحلیل کرد؟ هراس تاریخی از زن، و تعریف و تقلیل زن به پدیده‌يی رمزناک، مجهول و ترس‌بار، و چنان که فروید گفته است «قاره‌يی تاریک»،۱۸ سابقه‌يی سخت طولانی دارد. ناامیدی از برقراری پیوند و رابطه‌ی عاطفی پایدار با زنان، در شاهکارهای ادب کلاسیک به خلقِ شخصیت‌هایی مثل سودابه۱۹ منجر شده است. در ادبیات صوفیانه هم با اندکی تأمل می‌توان دریافت که صوفیان و عارفان تا چه پایه و مایه از زنان در هراس و گریز بوده‌اند و مؤونت زن و فرزند و اسیر عیال و فرزند شدن و غمِ فرزند و نان و جامه را مانع رهایی و رستگاری و سِیر در ملکوت می‌دانسته‌اند.۲۰

آیا یکی از مهم‌ترین دلایلِ رجوعِ بی‌شمارِ آدمی به «عشق» این نیست که وی پیش و بیش از آن که کنشگرِ معرفتی باشد، کنشگرِ غریزی‌ست و عشق، به مثابه‌ی دل‌انگیزترین و بدوی‌ترین شکلِ غریزه، باعث جلب و جذبِ مرد و زن به سمت و سوی خود بوده است؟

با این تفاصیل، چرا کندوکاو در باب موضوع «جنسيتِ معشوق» يکی از مباحث جنجال‌برانگیز و بی‌سرانجام در فهم و تحليل و نقدِ شاعران و عارفان ایرانی‌ست؟۲۱ فارغ از علاقه‌ی وافر و بیمارگونه‌ی ما ایرانیان به تأویلِ موسع و فرازمینی، آیا حقیقتا می‌توان مصداقِ معشوق را، در بخش چشمگیری از اشعار، به معشوق فرازمینی ارجاع داد؟ علاوه بر مناقشه‌پذیر بودن امکان این مسأله، اساسا احراز و اثبات آن (از دیدگاه نتیجه‌گرایانه یا فایده‌طلبانه) چه‌قدر مطلوب است؟ و چه کمکی به بهبود مناسبات انسانی یا رفاه معنوی مخاطبان می‌کند؟ (بگذریم از این لطیفه که برخی از آثارِ عرفانی هم خاستگاهی زمینی و غیر عرفانی داشته‌اند و بعدها طیِ شرایط ویژه، به مصداقِ ضرب المثلِ «روغنِ ریخته را نذر امام‌زاده کردن»، وقفِ خانقاهِ عرفان شده‌اند! که از آن جمله می‌توان به «ترجمان الاشواقِ» ابن عربی، که عاشقانه‌يی‌ست برای معشوقِ زمینیِ اصفهانی (چنان که افتد و دانی) اشاره کرد. این شوخ‌چشمی، زمانی بیشتر به دیده می‌آید که گاهی دُمِ خروس «معشوق مذکر» و تغزل به اَمرَدان خوش‌چهره و نوخط در ادب فارسی۲۲ سوگندهایِ غلیظ و شدیدِ مدعیانِ عشقِ عرفانی را باورناپذیرتر جلوه می‌دهد! حال چه بپذیریم که این معشوقِ مذکر وجود و ظهور خارجی داشته است یا دلایل و توجیه‌های دیگری بتراشیم، آیا می‌توان در یک ارزیابیِ نه چندان شتاب‌زده به این حکم رسید که معشوقِ ایده‌آلِ شعر کهن فارسی زن نبوده و در خوش‌بینانه‌ترین حالت، هم ایازِ محمود هم شیرینِ نظامی هم گُردآفریدِ فردوسی، مردانی با آرایش و بزک یا نقابی زنانه‌اند؟ البته می‌توان حکم به معذوریتِ خانوادگی و اجتماعیِ شاعران داد! و برخی از این ابیات را به ضرب و زورِ تأویل و تفسیرِ بی در و پیکر، به معشوقی به نام حکمت و معنویت و امثالِ آن پیوند زد، اما انصاف باید داد که در این میدانِ غریب و پرهیاهو، تعریف «زبان»، به عنوان سیستمی ناگزیر از نشانه‌ها را باید به بادهای فراموشی بسپاریم.

شايد شما هم داستان‌واره‌يی به نام «باغ آبسرواتوار» اثر زنده‌یاد دکتر علی شریعتی (در مجموعه‌ی هبوط در کویر) را خوانده باشيد. این داستان برای من هم خاطره‌آمیز هم شگفتی‌آور بود، اما نمی‌توانم از ایراد این نقد شاگردانه و جسورانه در باره‌ی باغ آبسرواتوار صرف‌نظر کنم که مسأله‌ی زن برای شریعتی نه به عنوان گفتمانی فمینیستی (که تابع جنسیت و هویت زنانه است) بل‌که به عنوان یک مسأله‌ی اجتماعی مرتبط با مفاهیم ایدئولوژیک، سیاسی و آرمانی مطرح بود. بدیهی‌ست که نیازها، اقتضائات، الگوها و آرمان‌های روی‌کردِ انقلابی با جامعه‌ی پساانقلابی متفاوت بوده و نیازمندِ نقد جدی و بنیادی‌ست.

در داستان باغِ آبسرواتوار، به رغمِ لطافتِ ادبی و مفهومیِ داستان که مغایرِ فضاهای بسته‌ی ایدئولوژیک است، رسوباتِ این روی‌کرد به خوبی دیده می‌شود. علتِ عشق راویِ داستان به دختر حُزنِ موجود در نگاهِ وی بوده و در پایان داستان، خنده‌ی وی باعث نفرت و انزجارِ راوی می‌شود. البته این مفهوم ساده در زرورقِ تعابیر دل‌کشِ شاعرانه و عرفانی پیچیده شده تا خیلی در ذائقه‌ی مخاطبان ناخوش‌آیند ننماید، ولی راست‌اش را بخواهید، واقعیت همین است. همان واقعیتی که بزرگ علوی هم کتاب «چشم‌هایش» را برای بیان آن نوشته است.

غرض من اصلا بحث و ارزش‌داوری یا نفی پاره‌يی از دیدگاه‌های ارزشمندِ شریعتی در بابِ زنان و عشق و به ویژه نگاهِ واقع‌گرای او به تفکیکِ عشق از دوست داشتن و ترجیحِ دوست داشتن بر عشق نیست، اما حال سه دهه پس از کوچِ شریعتی، هنوز جای این پرسش خالی‌ست که آیا معیارهای زیبایی‌شناختی و ارزشی در باره‌ی زن و عشق همان است که شریعتی و بزرگِ علوی مطرح کرده‌اند؟

سخن به درازا کشید! حرفِ واپسینِ این نوشتار در بابِ عشق را به بیانِ گزاره‌ی هفتم از رساله‌ی فلسفی - منطقیِ ویتگنشتاین اختصاص می‌دهم که در باره‌ی امر قدسی گفته بود «از کنارِ آن‌چه نمی‌توان در باره‌اش سخن گفت، باید خاموش عبور کرد».


پی‌نوشت‌ها و منابع:

۱- مگر پارادوکسی عجیب‌تر از عشق دیده‌اید؟ ظاهرِ عشق به تمامی ایثار و دیگر خواهی‌ست و باطن‌اش انحصار و خودخواهی.

۲- به رغم کهولت سن و ضعف ایمانِ خود (!) از آن‌چه در خاطرم مانده، می‌توانم به آثار ارزشمند دوستانِ محققی مثلِ دکتر محمد دهقانی، دکتر آرش نراقی، دکتر مرتضی مردیها، استاد علی طهماسبی و ... اشاره کنم.

۳- بشوی اوراق اگر هم‌درس مایی / که درس عشق در دفتر نباشد (حافظ)

۴- پنج رساله افلاطون، ترجمه محمود صناعی، تهران، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۲، صص ۳۳۶ و ۳۳۷

۵- تمهیدات، عین القضات همدانی، به اهتمام عفیف عسیران، تهران، کتاب‌خانه‌ی منوچهری، ۱۳۴۱، صص ۱۰۴ و ۲۹۷

۶- این از عنایت‌ها شمر، کز کوی عشق آمد ضرر / عشق مجازی را گذر، بر عشق حق‌ست انتها
غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می‌دهد / تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا
عشقی که بر انسان بوَد، شمشیر چوبین آن بود / آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا

۷- تأمل در باب «نسبت عشق و آزادی» را هم می‌توان در همين فقره جای داد. عشق با ياغی‌گری ذاتی آدميان چه نسبتی دارد؟ نمونه‌ها و مصداق‌های اين بحث هم كم نيستند. «داش آکل» صادق هدايت را ببینید. او هم مثل بقيه‌ی یاغی‌های جهان رابطه‌پذیر نبوده و از ديد او رابطه‌ی قلبی و عاشقانه با آزادی نسبتی معكوس دارد.

۸- در باب رأی شوپنهاور در باره‌ی زن و مفهوم عشق ر. ك. به مقاله‌يی که در نشانی زير است:
http://www.accessmylibrary.com/article-1G1-19109578/schopenhauer-women-men-and.html

۹- در باب مقايسه‌ی آرای كانت و كی‌ير كگارد در باره‌ی عشق و زنان اثری ارزشمند با مشخصات زير در دست است:
Ronald M. Green, Kier kegaard and Kant: The Hidden Debt, State University of New York Press, 1992

۱۰- با تسامح می‌توان گفت كه عشق در فرهنگِ ايرانی، اغلب بر مبنای اندیشه‌ی «وحدت وجود عارفانه» و نفیِ فردیت و تفاوت و نيز تلاش و جست‌وجو برای نيل به یگانگیِ عاشقانه و نفی هر عنصر متفاوت در شخصيت عاشق و معشوق استوار بوده است. اگر باورتان نمی شود، به نمادهای عاشقانه در داستان‌های ايرانی (از لیلی و مجنون و فرهاد و شیرین گرفته تا بوف کور) و حتا همين ترانه‌های پاپ نگاهی دوباره بياندازيد. یک جور دیگر هم می‌شود نگاه کرد: عشق پایه‌ی دموکراسی‌ست و حس حضور و «بودن» دیگری در آن اهمیت و ضرورت دارد. صرفا خود را در میانه ندیدن و پیوستن به دیگری ... شايد به عنوان يك فرضيه بشود اين طور گفت كه معضلِ عشق شرقی، گرايشِ افراطی به يگانه شدن است و مشكلِ عشق مدرن، افراط در استقلال و فرديت‌يافتگی عاشق و معشوق. آيا بر اساس اين فرضيه می‌شود گفت كه يكی از راه حل‌های اين بحران، چه در ايران چه در غرب، تلفيق دو پديده‌ی يگانگی و فرديت است؟

۱۱- بحثی بسیار ارزشمند در این باره در این کتاب آمده است: «در دفاع از سیاست، لیبرال دموکراسی مقتدر»، مرتضی مردیها، تهران، نشر نی، ۱۳۸۶

۱۲- محسن مخملباف در فیلم‌های اخیر خود به بحث و بررسی در باره‌ی همین مفهوم (از نگاه دوربین و تصویر) پرداخته است.

۱۳- این جمله را با الهام از شعر خودم نوشته‌ام که در کتابِ «در تناسخ کلمات» آورده‌ام: «تو هم شبیهِ این همه معشوق / شبیهِ یادهایِ فراموشِ دیگرِ من / و هیچ کس نمی‌تواند / که پُر کند تمامِ قلبِ کسی دیگر را / همیشه / یک تهیِ تلخ / در هزار زاویه‌ی روحِ آدمی باقی ست»

۱۴- «آناتومی عشق» اثر هلن فیشر جزء نخستین و بهترین آثاری‌ست که این انسان‌شناس آمریکایی در آن به بررسی اثرگذاری عشق بر حوزه‌ی شیمیایی مغز آدمی و بروز و ظهور هنر شاعری پرداخته است. آثار وی تا به حال به فارسی ترجمه نشده است. برای مطالعه بيشتر ر. ك. به:
Fisher, Helen (1993). Anatomy of Love - a Natural History of Mating, Marriage, and Why We Stray. Quill.
و نيز:
Fisher, Helen (2004). Why We Love: The Nature and Chemistry of Romantic Love. Henry Holt

۱۵- حافظ هم در تأييد اين مدعا سروده: «پشمينه‌پوشِ تندخو از عشق نشنيده‌ست بو / از مستی‌اش رمزی بگو تا ترك هشياری كند»

۱۶- البته این هم ناگفته نمانَد که بی‌قراری با اضطراب فرق دارد. عشق «اضطراب» نمی‌آورد، اما «بی‌قراری» هم‌زادِ قدیمِ عشق بوده است. فرقی هم نمی‌کند که عشق به زیبایی باشد، یا به دانایی و کشفِ حقیقت. به خصوص برای این نوع دوم، مثال‌های عجیب و غریبی از بی‌قراری‌های فیلسوفانِ (نه فلسفه‌دان‌ها و فلسفه‌خوان‌ها) در خاطره‌ی تاریخ مانده است، از همه دل‌نشین‌تر پاسخِ «ویتگنشتاین» است که در جواب اعتراض‌های خواهرش، بابت بی‌قراری‌ها و آشفتگی‌ها و زندگیِ عنان‌گسیخته‌ی وی، گفته بود: «تو مانند کسی هستی که در خانه نشسته و می‌بیند که آدمی در بیرون تلوتلو می‌خورَد، و رفتارِ او را عجیب می‌پندارد، غافل از این که بیرون توفان است و آن شخص نمی‌تواند در جای خود بایستد.» برای مطالعه‌ی بیشتر در باره‌ی این «پرومته‌های از بند رَسته»، به خصوص غریبانگی‌هایِ عاشقانه‌ی «کی‌یر کِگارد» به کتابِ شگفتی‌آورِ «دریای ایمان» (دان کیوپیت، ترجمه‌ی حسن کامشاد، انتشارات طرح نو، ۱۳۷۶) رجوع کنید.

۱۷- «خشونتِ عشق» اصطلاحی‌ست از استاد مصطفی ملکیان. یادمان نرود که عشق هم در عرصه‌ی ترنس‌فیزیکال هم در روابطِ زمینی، گاهی به شکل‌گیری و بازتولیدِ بنیادگرایی و خشونت کمک می‌کند. عشق فردی می‌تواند به ارتباطی گسترده‌تر و یا به سطح مفاهیم متعالی یا مبتذل کشیده شود: عشق به آزادی، هنر، وطن، قدرت، سلطه، انهدام و ...

۱۸- اين منابع:
Freud, S. (1985). The complete letters of Sigmund Freud to Wilhelm Fliess , 1887-1904 (JM Masson, Ed. and Trans.). Cambridge, MA: Harvard University Press
و
Freud, S. (1960). Letters of Sigmund Freud (EL Freud, Ed.; T. Stern & J. Stern, Trans.). New York: Basic Books

۱۹- البته دلبستگی‌های پاکیزه و طبیعی در شاهنامه کم نیست: عاشقانه‌های زال و رودابه، تهمینه و رستم، بیژن و منیژه و ...، ولی چه می‌شود کرد؟ سودابه را که نمی‌شود انکار کرد!

۲۰- برای مطالعه در این باره ر.ک. به کتاب ارزشمند «وسوسه‌ی عاشقی» (محمد دهقانی، تهران، انتشارات برنامه، ۱۳۷۷).
چيزی شبيه اين ديدگاه عرفانی را، در آرای نيچه نيز در باب عشق و ازدواج می‌توان يافت، آن‌جا كه می‌گويد: «آن‌چه شما عشق می‌نامید، دیوانگی‌هایی‌ست کوتاه و زناشویی‌تان حماقتی دراز، پایان‌بخشِ این دیوانگی‌هایِ کوتاه!» برای مطالعه‌ی بيشتر بنگريد به فصل سوم از كتاب «چنين گفت زرتشت» با ترجمه‌ی شگفت‌انگيز داريوش آشوری (چاپ بیست‌ودوم، انتشارات آگاه، تهران، ۱۳۸۴). نيچه دشمنیِ خود با زنان و خوارداشتِ آنان را هرگز پنهان نكرده است. آن جمل‌ی مشهورِ او را همه به خاطر دارند: «به سراغِ زنان می‌روی؟ تازیانه را فراموش نکن!». وی در کتابِ «فراسویِ نیک و بد»، در فصلِ «فضایل ما»، در پرده‌ی «روان‌شناسیِ زن»، دشنام‌هایی به زنان می‌دهد كه حيرت‌انگيز و نابخشودنی و دور از شأن فلسفه و فيلسوف است (ترجمه‌ی داریوش آشوری، انتشارات خوارزمی، تهران، ۱۳۷۹). بنا بر نظر نيچه، بينِ زن و مرد، بر بنیادِ طبیعت‌شان، گسست و شكافی پرنشدنی وجود دارد، تا به جایی که این دو هرگز یک‌دیگر را درك نخواهند كرد!

۲۱- حتا در شعر احمد شاملو هم كه از شاعرانِ مدرنِ روزگار ماست، تصويرِ زن چندان شفاف نيست. در واقع، شاملو در تصویر «آیدا»، كوشيده تا رمانتیسم مدرن را با عشق و قهرمان‌گرایی ایرانی پيوند بزند و صد البته «آیدا»یِ شامو بیشتر از اين كه یک زن مدرن تلقی شود، به یک زن اثیری / مادر شبيه است. این سؤال مهم است که چه شد که عشق در ادبیات فارسی، از حالت جسمانی و طبیعی به گونه‌يی متعالی، پیچیده و متافیزیکی بدل شد؟

۲۲


  
+ تاريخ ساعت نويسنده |
فرشته شناسی سهروردی با هستی شناسی، فلسفه مابعدالطبیعه و کیهان شناسی ارتباط وثیقی دارد. این مطلب در هیچ جا بیش از داستانهای عرفانی وی مشهود نیست. بار دیگر می بینیم که تحلیل سهروردی به زبان عرفان و استدلال عملی شرح و بسط شده است. چون بحث و گفتار فلسفی به تنهائی عطش روحی طالب معرفت را فرو نمی نشاند، سهروردی تحلیل فلسفی و اشراقی خود را از فرشته شناسی به زبان حکمت یا عقل عملی تفسیر و تعبیر می کند، کمااینکه در رسالاتی از قبیل آواز پر جبرئیل، عقل سرخ چنین کرده است. 

تکاپوی طالب حقیقت در آواز پر جبرئیل 
در آواز پر جبرئیل می بینیم که سهروردی در قالب تکاپوی طالب در جستجوی حقیقت، بحثی در باب کیهان شناسی و هستی شناسی مطرح کرده است. وقتی سالک لذات جسمانی را را رها می کند و سر به صحرا می گذارد، ده پیر را می بیند که زیبائی و شکوه آنها مسحورکننده است. وقتی از آن پیر که نمادی از سلسله فرشتگان است سؤال می شود که شما از کجائید، می گوید "ما جماعتی مجردانیم از جانب ناکجاآباد می رسیم." 
ده پیری که مویشان سپید است و جسم دارند بی آنکه جائی را اشغال کرده باشند ده مرتبه از نورند که منطبق است با مراتب عقل در نزد ابن سینا. سالک آنگاه می پرسد "شغل شما چیست" و پیر در جواب می گوید "ما خیاطیم". نقش فرشتگان "دوختن" عالم زیرین خود، یعنی عالم کون و فساد، یا ملک برزخ، است. آنان میانجیهائی هستند میان عالم قدسی و دنیای فاسد ما. سهروردی در زبان بسیار رمزی این گونه می گوید: پرسیدم "این پیران که بر بالای تو نشسته اند چرا ملازمت سکوت می نمایند؟" 
جواب داد که "از بهر آنکه امثال شما را اهلیت مجاورت ایشان نباشد. من زبان ایشانم و ایشان در مکالمت اشباه تو شروع ننمایند." 
پیرمرد ملک اعظم، جبرئیل، است که برای سالک شرح می دهد که به سبب محدودیت کمالات روحی وی نمی تواند زبان ساکنان عالم قدس را فهم کند. 

تمثیل های عرفانی سهروردی در مسئله فیضان و صدور خلقت 
سهروردی تمثیلهائی از طبیعت به کار می برد تا روشن کند چگونه خلقت صورت می گیرد و نقش هر مرتبه از مراتب (خلقت) چیست. در حالیکه آفرینش نه مرتبه دیگر، به سبب لطافتشان، به سهولت قابل رؤیت نیست، خلقت جبرئیل مجسم تر و لذا مرئی تر است. 
رابطه میان ده مرتبه یا طبقه فرشتگان از مقوله وحدت و یکی بودن روحانی است. جبرئیل به سالک می گوید پیری که سجاده او درصدر است شیخ و استاد پیر دوم است و همین طور تا نهمین شیخ که او (جبرئیل) را تربیت کرده و خرقه داده است. اینجا، هستی شناسی سهروردی که مبتنی بر اصل صدور و فیضان است، برحسب زنجیره یا اصل تشکیک تشریح شده است، زنجیره ای که به عقیده ابن سینا از عقل اول، و به عقیده سهروردی، از بهمن (یا نور اقرب)، نزدیک ترین نور به نورالانوار آغاز می شود. 

داستانی رؤیائی سهروردی با این پرسش سالک ادامه می یابد که رابطه میان آن پیر و عالم چیست. سالک می پرسد، "شما را از فرزند و ملک و امثال این هست؟" جبرئیل پاسخ می دهد که آنها را جفتی نیست ولی هر یک از آنها را فرزندی است که در آسیائی کار می کند و در حالیکه با یک چشم به آسیا می نگرد با چشم دیگر به پدر خویش نگاه می کند. 
سهروردی از استعاره فرزندان استفاده می کند تا نشان دهد هر مرتبه از فرشتگان مرتبه پائین تر از خود را می آفریند یا صادر می کند تا برسد به مرتبه دهم که آبستن کائنات است. آنگاه جبرئیل به سالک می گوید، "چون وقت ایشان (فرزندان جبرئیل) منقضی شود ایشان پیش من آیند و دیگر از من مفارقت نکنند و فرزندانی دیگر که نو حاصل شده باشند به آنجا روند". آنان که خود را تصفیه کرده، و آنهائی شده اند که سهروردی ایشان را "اهل تجرد" می خواند، می توانند به طبقه فرشتگانی که بدان متعلق اند بازگردند و اما در مورد مسئله طبیعت لایتغیر و ثابت فرشتگان و نفس عمل فیضان، که اشاره دارد به وقوع حرکت در فرشتگان، سالک می پرسد چگونه فرشتگان دارای فرزند شدند. سالک موضوعی نسبتاً قدیمی را مطرح می کند، یعنی رابطه بین تبدل و یکسانی در خلقت. 

توضیح استاد پیر این است که او کنیزک سیاهی را، که رمزی از گیتی است، باردار می کند بدون آنکه تغییری در او رخ دهد. پس از آنکه در مورد رابطه دهمین مرتبه از فرشتگان با گیتی سؤال کرد، سالک از رابطه آن با خدا و اینکه آیا این استاد پیر پروردگار را تسبیح می کند یا نه پرسش می کند. 
استاد پیر پاسخ می دهد: استغراق در شهود فراغ تسبیح را نگذاشت و اگر نیز تسبیحی باشد نه بواسطه زبان و جارحه بود، و حرکت و جنبش بدان راه نیابد. 
سپس مرد پیر، یعنی جبرئیل، بزرگ فرشته وحی و واسطه میان عالم تجرد و عالم برزخ، اسرار باطنی لازم برای فهم معنای حقیقی قرآن را، که چیزی جز اسرار خلقت نیست، به سالک تعلیم می کند. 
در عبارتی رمزی، استاد پیر به سالک می گوید "که هرچه در چهار ربع عالم سافل می رود، از پر جبرئیل حاصل می شود". او باز ضمن اشاره به نظام صدور یا فیضان انوار، بیان می کند که کلمات خداوند چنان نورانی و عمیق اند که از آنها کلمه ای سافل زاید و این زایش کلمه ای از شعاع کلمه قبلی ادامه می یابد تا آخرین کلمات که "کلمات جبرئیل است و ارواح آدمیان از این کلمه آخر است." 

ممکن الوجود بودن فرشتگان 
اینجا کافی است بگوئیم که سهروردی از اشارات مختلف قرآنی و دیگر کتب مقدس استفاده می کند تا نقش دوگانه فرشتگان را به عنوان موجوداتی بین عالم نور و عالم ظلمت تلویحاً بیان کند. شایان ذکر است که سهروردی صفت نورانیت فرشتگان را اضافه شده بر آنان به شمار می آورد و نه ذاتی آنها. مراتب فرشتگان، از نزدیک ترین آنها به نورالانوار، یعنی بهمن، گرفته تا آخرینشان، یعنی جبرئیل، ممکن الوجودند. 
جبرئیل را د پر است: یکی راست و آن نور محض است، همگی آن پر مجرد اضافت بود (existence) اوست به حق و پری است چپ، پاره ای نشان تاریکی برو.... و آن نشانه بود اوست که یک جانب به نابود (non-existence) دارد. و چون نظر به اضافت بود آن کنی با بود حق، صفت با بود او دارد

+ تاريخ ساعت نويسنده |
       فیضان انوار و فرشته شناسی آراء هستی شناختی سهروردی که مبتنی بر نور و انواع آن و طرح اصدار (یا فیضان انوار) است، در نسج فرشته شناسی او بافته شده است؛ طبق این فرشته شناسی، هر مرتبه ملکوتی نقشی هستی شناختی ایفا می کند و با دادن نقشه روحانی عالم قدس و راهها و خطرهای آن به سالک، تدریجاً او را کمک می کند تا منزلگه اصلی خود را پیدا کندفرشته شناسی سهروردی دلالت دارد بر شبکه پیچیده ای از انوار، عناصر و نمادها که شمار زیادی از آنها برگرفته از میراث زرتشتی است. نظر او درباره نقش و وظیفه فرشتگان اساساً متفاوت با نظر ابن سیناست که حرکات دورانی و بسیاری نقشهای دیگر را به اجرام سماوی و پدیده های نجومی نسبت می داد. به نظر سهروردی، فرشتگان وسائطی هستند که از طریق آنها می تواند تعالیم نظری و نیز آراء رمزی خود را بیان دارد، و بنابراین زبان او در بیان مطالب فرشته شناختی، که بعضی اوقات فلسفی و بعضی اوقات نمادین است، زبانی است که به مقدار زیاد از دیگر سنتها به عاریت گرفته استسهروردی می گوید که از نورالانوار دو طبقه یا مرتبه ملکوتی صادر می شود، طولی و عرضی. مرتبه عرضی از نظر وی همان مثل افلاطون است که سهروردی از آن با عنوان ارباب الانواع یاد می کند و تعریف آن تا حدی شبیه تعریف افلاطون است. "پس به ناچار نوع انواع جسمانی باید در عالم نور، قائم به ذات خود و ثابت و لایتغیر باشد." مراتب مختلف فرشتگان موجد مراتب ملکوتی مراتب مختلف فرشتگان که خود موجد مراتب ملکوتی دیگر می شوند به شرح زیراند
1- 
مرتبه طولی نماینده فرشتگان اعظم، و نخستین صادری است که سهروردی آن را با (امشاسپند) بهمن در سنت مزدیسنائی یکی می داند. این مرتبه نوراقرب خوانده می شود و نخستین آفریده اورمزد است
2- 
مرتبه عرضی که از جنبه مذکر این سلسله مراتب عالی پیدا می شود، مطابق است با مثل افلاطونی. سهروردی از نامهای زرتشتی برای این انواع یا مثل استفاده می کند؛ مثلاً، اردیبهشت را مثال آتش، خرداد را مثال آب، مرداد را مثال گیاهان، شهریور را مثال معادن و اسپندارمذ را مثال محبت می خواند. افراد این مرتبه، آن گونه که در مورد مرتبه طولی دیدیم، موجب به وجود آمدن یکدیگر نمی شوند. چون همه چیزها در عالم تجلیات این مجردات عرضیه هستند، سهروردی از آنها با عنوان "طلسم" یا "صنم" یاد می کند. وی این مجردات را ارباب انواع می نامد زیرا هر یک از آنها قلمرو آسمانی خود را دارد که بر آن فرمان می راند و نفوذ خود را در مرتبه یا سلسله آفریده خود اعمال می کند
3- 
از جنبه مؤنث مرتبه طولی، که مشخصه آن محبت و پذیرندگی است، تجسد یا تبلور ملکوت ناشی می شود؛ تجلی این تجسدیافتگی ثوابت و افلاک است. این اجرام مرئی، که در یک معنا جنبه عدمی یا فقدان نورند، از نورالانوار جدا افتاده اند
4- 
سرانجام، سهروردی از مرتبه فرشتگان دیگری سخن می گوید که فیضان مرتبه عرضی است. این مرتبه ملکوتی میانجی که انوار اسفهبدیه یا انوار مدبره نامیده می شود، شامل فرشتگان شفقت و نگهبانان زمین و تمام ساکنان آن هستندنور اسفهبدی که در مرکز هر نفس انسانی جای دارد همان جبرئیل، رب النوع انسان است که سهروردی او را با روح القدس و روح محمدی یکی می داند. علاوه بر این موجود ملکوتی، به گفته سهروردی هر انسانی فرشته محافظ خود را دارد که در جهان فرشتگان مقیم است و پیش از درآمدن به کالبد انسانی به دو نیمه تقسیم می شود. نیمی در عالم فرشتگان می ماند و نیم دیگر به زندان تن درمی آید؛ در این محبس پیوسته آرزوی رهائی می کند تا به نیمه دیگر بپیوندداهمیت فرشته شناسی در وحدت ادیان اهمیت نظام یا طرح مراتب فرشتگان در فلسفه سهروردی تنها بدین سبب نیست که هستی شناسی و فلسفه مابعدالطبیعه او را یکی می کند، بلکه به این لحاظ نیز هست که طرح او نشان می دهد اسلام، کیش زرتشتی و – از نظر مطلب مورد بررسی – تمام ادیان الهی دیگر وقتی از دیدگاه معرفت باطنی به آنها نگاه شود، به حقیقت واحدی اشاره دارند، سهروردی، طی بحثی به تأویل معنای قدس فرشتگان زرتشتی می پردازد تا توضیح دهد چگونه این موجودات همخوانی دارند با تعالیم مابعدطبیعی اسلام. وی می گوید آتش زرتشتی نور الهی و فروهر و صورت نوعی ارواح انسانی است که بعد از شکل گیری بدن، در آن فرود می آیدکاربرد فرشته شناسی در معرفت شناسی کاربرد دیگر فرشته شناسی سهروردی در نظریه معرفت شناختی او و مسأله علم است. پس از پرداختن به این بحث که فرشتگان موجودات مستقلی در این عالم اند، به تبعیت از طرح ابن سینا، می افزاید که فرشتگان تماثیلی از نیروی درونی هم هستند که تجسم بیرونی یافته اند. این تجسم بیرونی یا برونهشتگی کار نقشه روحانی راهنمایان درونی را می کند. کسی که یاد می گیرد چگونه از این راهنمایان به درستی پیروی کند به کنه تعالیم اشراقی هدایت خواهد شد و آن این است که: "برای شناخت هر چیز، نخست خود را بشناس". بنابراین علم النفس و خودشناسی شرایط لازم برای هر کسی است که در تکاپوی معنوی خویش طالب یقین است. به تعبیر هانری کربن، خودشناسی "برای همه کسانی که به ایجاد رابطه مستقیم و بی میانجی با عالم قدس دعوت می شوند" ضروری استقدرت هدایت ما را کمک می کند تا بر احساس بیگانگی از خود که در مکتب اشراق غفلت از خویشتن خوانده می شود، چیره شویم. فرشته شناسی سهروردی، در بافت معرفت شناسی آن، وسیله ای در اختیار ما می گذارد که از طریق آن خداوند ما را به خودشناسی و، نهایتاً به شناخت خود خداوند هدایت می کندمع ذلک، فرشتگان زرتشتی صرفاً جنبه هائی از خدای متعال نیستند، بلکه هفت نیرو (امشاسپند)، یا هفت "نامیرای پاک اوستائی" هستند. قداست آنها نیروی فعال و فعال کننده ای است که هستی را به تمام اشیاء منتقل کرده و به آنها ارزانی می داردهماهنگ کردن فرشته شناسی زرتشتی با اصول فلسفه اسلامی سهروردی فرشتگان زرتشتی را در خلال تشریح مباحث فلسفی خود عرضه می کند تا هماهنگی بنیادی میان جهان بینی عوالم دینی اسلام و زرتشتی را نشان دهد. مطالب زیر نشان دهنده استفاده سهروردی از فرشته شناسی زرتشتی حکمای فارس و سازگاری آنها با اصول فلسفی اسلامی استمینو = عالم تجرد گیتی = عالم برزخ هورقلیا = عالم مثال سروش = جبرئیل فرودین = عالم اسفال گوهر = ماهیت محض بهرام =پیروزی، که غالباً به صورت گاوی دیوانه، اسبی سفید یا، بعضی اوقات، یک مرغ نمودار می شودهورخش = خورشید شهریار = رب النوع اسفهبد = نور در کالبد کیان خَرﱠه = نور مجردی است که بر کسانی فرود می آید که به حکمت لدنی دست یافته اند. به نظر سهروردی، شاه – کاهنان ایران باستان کیان خره را به دست آورده بودند، حکمتی که برای پادشاه خردمند بودن لازم استسهروردی مورد آخر را این چنین وصف می کند: چون که نفس روشن و قوی گشت از شعاع انوار حق تعالی، به سلطنتی کیانی بر نوع خویش حکم کرد و مسلط به قدرت و نصرت و تأیید بر عدو

+ تاريخ ساعت نويسنده |


براى خودشناسى آثار مختلفى بيان شده است و انگيزه‏هاى گوناگونى خودشناسى را اقتضاء مى‏كند. يكى از عواملى كه خودشناسى را موجه مى‏سازد، متعلق اين شناخت است. «خود» به عنوان چيزى كه در «خودشناسى» شناخته مى‏شود، محبوبترين چيز در نزد ماست. هر كس كه به خود علاقه دارد و علاقه به شناخت محبوب خويش است و «خود»محبوب همه انسانهاست، چرا كه هر انسانى خود را دوست دارد و طبيعى است كه خودشناسى امرى مطلوب باشد.  محبت انسان به خود موجب مى‏شود انسان در انديشه بر آوردن مصالح خويش باشد و بكوشد مفاسد و امور زيان آور را از خود دور سازد. به عبارت ديگر حفاظت از خويش در برابر خطرات و تأمين نيازهاى خود به اقتضاى محبت به خود امرى طبيعى است. از سوى ديگر حفاظت از هر چيز و تأمين نيازها و مصالح هر چيز مستلزم شناخت آن چيز است. هر گاه چيزى را نشناسيم، نيازهاى آن و امور زيان آور به آن را نمى‏توانيم بشناسيم.  محبت به خود فقط با حفظ و نگهدارى «خود» ارضاء نمى‏شود. انسان خود را در بهترين و كاملترين شكل مى‏خواهد؛ يعنى دوست دارد هر كمالى را در خود تحقق بخشد و هرگاه كمالى از كمالات ممكن براى خود را در خود نامحقق يابد، از وضع موجود خود ناراضى مى‏شود و در صدد تكميل وجود خويش بر مى‏آيد.كمال خواهىِ پايان‏ناپذير انسان، در عين احساس نقص و نيازمندى است. پس انسان بر خود لازم مى‏بيند كه كمال ممكن براى خويش را بشناسد تا بتواند در جهت آن گام بردارد و كمالاتى نايافتنى را طلب نكند و به چيزى كمتر از آنچه براى او ممكن است رضا ندهد. شناخت كمال نهايىِ خود فرع شناخت خود است.  براى رسيدن به كمال، علاوه بر شناخت مقصد، بايد مسير، مركب و سرعت را هم شناخت. شناخت مسير، مركب و سرعت متناسب با هر موجود، بر شناخت آن موجود متوقف است.  اگر تواناييها و ظرفيتهاى خود را نشناسيم، ممكن است گام در مسير سنگلاخ و دشوارى بگذاريم و يا با سرعتى بيش از توان خود حركت كنيم و يا از ابزارها و نيروهايى كمك بگيريم كه تناسبى با وضعيت ما و مقصد ما نداشته باشد.  خودشناسى و شناخت كمال و زيباييها و جذابيتهاى مقصد نهايى انسان، انگيزه استكمال را در او تقويت مى‏كند. اين نكته را مى‏توان يكى از انگيزه‏هاى توصيه به خودشناسى از سوى كسانى كه خودشناسى كرده‏اند دانست. ائمه معصومين(ع) كه انسان و غايت وجودى او را مى‏شناسد و نيز مى‏دانند هر فردى با شناخت خود و غايت هستى خود بيش از پيش خواستار سلوك به سوى كمال خواهد شد، انسانها را به خودشناسى ترغيب مى‏كنند تا آنان را شيفته حركت كمال ى سازندخودشناسى به خداشناسى مى‏انجامد و خداشناسى در واقع اصلى‏ترين مقدمه كمال و بلكه خود كمال انسان است. پس خودشناسى براى كمال انسان امرى ضرورى و غير قابل چشم پوشى است. همچنين خودشناسى مقدمه ضرورى هر شناختى است؛ يعنى هيچ شناختى براى انسان حاصل نمى‏شود مگر آنكه خود را بشناسيم. پس اگر خواستار شناخت حقايق هستى هستيم بايد نخست خود را بشناسيم.  اينها چكيده مواردى بود كه به عنوان انگيزه‏هاى خودشناسى ذكر شده است. اكنون آثار مورد انتظار از خودشناسى را بررسى مى‏كنيم و سپس در مى‏يابيم كه از ديد روايات چرا بايد خودشناسى كرد.  الف - خدا شناسى از پيامبر اكرم(ص) روايت شده است كه فرمودند: من عرف نفسه عرف ربه؛ كسى كه خود را بشناسد همانا پروردگارش را شناخته است. (شرح غررالحكم و دررالحكم، (خوانسارى)، ج‏5، ص 194 )

معرفت نفس به چند شكل به معرفت خدا مى‏انجامد

 

1- انسان با شناخت خويش در درون خود گرايشهايى فطرى مى‏يابد؛ (اين گرايشها را در بحث 

آينده بررسى خواهيم نمود). هر انسانى خواستار احاطه علمى به جهان است و گرايش او به شناخت هستى، بى نهايت است؛ يعنى انسان هر چه در دانش پيشرفت مى‏كند، همچنان از افزايش سؤالات و دوام جهل خود ناراضى است و تا زمانى كه به علم مطلق دست نيابد خود را ناقص مى‏بيندو از نقص خود ناخرسند است و از اين رو خواستار اتصال به سر چشمه علم مطلق مى‏گردد. انسان مى‏داند كه شناخت ماسوى اللَّه بدون شناخت علت العلل آنها شناختى ناقص است. بنابراين شرط شناخت جهان مخلوق را شناخت علتِ مخلوقات مى‏بيند و ميل او به احاطه علمى بر جهان، او را ملزم به شناخت خداوند مى‏سازد.  آگاهى از وجود گرايش فطرى به علم و احاطه علمى در انسان، به هر روشى كه حاصل شود (روش درون بينى وعلم حضورى و يا روشهاى مختلف علوم حصولى انسان‏شناسى) به ما مى‏گويد كه پاسخگويى به اين گرايش فطرى، مستلزم شناخت علت العلل هستى است

2- انسان به تجربه يافته است كه هر گرايش درونى كه در او وجود دارد حاكى از وجود واقعيتى خارجى است كه آن گرايش را ارضا مى‏كند. ميل به رفع تشنگى، با آب كه واقعيت خارجى دارد ارضاء مى‏شود. ميل به همسر گزينى با وجود جنس مخالف ارضاء مى‏شود و ساير اميال انسان نيز اينگونه‏اند. پس اگر انسان خواستار علم و قدرت مطلق است بايد علم و قدرت مطلق وجود داشته باشد. پس مبدئى در هستى وجود دارد كه از علم و قدرت مطلق برخوردار است. اين شكل شناخت وجود خداوند و صفات علم و قدرت او، اگر چه بر مقدماتى متكى است كه از تجارب درونى انسان تشكيل شده است، ولى در نهايت علمى حصولى و مفهومى است

3- انسان با كاويدن خويش و رسيدن به خود شناسىِ حضورى، خود را موجودى وابسته و مظهري مى‏يابد؛ موجودى كه همه احوال او اعم از حيات، علم، قدرت، محبت و اراده و ديگر اوصاف و افعالش، وابسته به موجودى است كه از لحاظ حيات، علم و قدرت نامتناهى است. اين درك حضورى به مظهريت خود نسبت به خداوند، نتيجه شناخت نفس به نيازمندى او است كه همزمان با شناخت نفس، در نفس انسان حاضر است و از هرگونه قياس و استدلال مستغنى است.  خودشناسى، به خداشناسى مى‏انجامد؛ در حالى كه خداشناسى حاصل از خودشناسى، علم حضورى است كه اولاًهيچ ترديدى در آن راه ندارد و ثانياً در تحريك انسان براى حركت به سوى خدا و تحصيل قرب او تواناتر است. بنابراين دعوت به خودشناسى براى خداشناسى، علاوه بر اينكه به سبب اهميت موضوع خودشناسى است، به سبب روش خاص خودشناسى درون نگرانه است كه حصول آن علم حضورى يقينى است.  از همين رواست كه امير المؤمنين(ع) مى‏فرمايند: المعرفة بالنفس انفع المعرفتين؛ شناخت به وسيله نفس سودمندترين شناخت است. (همان، ج‏2، ص‏25 ) و مفسرين گفته‏اند مقصود از معرفتين، معرفت به آيات انفسى و معرفت به آيات آفاقى است كه در فرموده خداوند آمده است:  سنريهم آياتنا فى الآفاق و الانفس حتى يتبين لهم انه الحق او لم يكف بربك انه على كل شى‏ء شهيد؛ به زودى نشانه‏هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مى‏دهيم تا براى آنان آشكار گردد كه او بر حق است. آيا كافى نيست كه پروردگارت بر همه چيز شاهد و گواه است؟! (فصلت / 53.) ب- خود سازى همانگونه كه مي دانيد ، خود شناسي سر آغاز خود سازي است و تا انسان خودش را بدرستي نشناسد، تهذيب نفس برايش عملا ممكن نيست. اين رابطه در جاي خود دلايلي دارد كه به برخي از آنها اشاره مي نماييماول. انسان از طريق خود شناسى به كرامت نفس و عظمت اين خلقت ‏بزرگ الهى و اهميت روح آدمى كه پرتوى از انوارالهى و نفحه‏اى از نفحات ربانى است پى مى‏برد; آرى! درك مى‏كند كه اين گوهر گرانبها را نبايد به ثمن و بهاى ناچيز فروخت و به آسانى از دست داد!  امير المومنين علي (ع) در كلام بسيار حكيمانه اي فرموده است: كسي كه كرامت و بزرگواري نفس خويش را بدرستي بشناسد ، آنقدر بدان مشغول مي شود كه تمام تمنيات دنيوي ، زرق و برق و لذتهاي آن در نظر او بي رنگ و كم اهميت جلوه مي كند. چنين شخصي ديگر حاضر نمي شود كه خود و ارزش هاي وجودي خود را در مقابل بهاي ناچيز مال و مقام دنيوي معامله نمايد.  تنها كسانى خود را آلوده رذائل اخلاق مى‏كنند و گوهر پاك روح انسانى را به فساد و نابودى مى‏كشانند كه از عظمت آن بى‏خبرند.  دوم: انسان با شناخت‏خويشتن به خطرات هواى نفس و انگيزه‏هاى شهوت و تضاد آنها با سعادت او پى مى‏برد، و براى مقابله با آنها آماده مى‏شود.  بديهى است كسى كه خود را نشناسد از وجود اين انگيزه‏ها بى‏خبر مى‏ماند و شبيه كسى است كه گرداگرد او را دشمن گرفته، اما او از وجود آنان غافل و بى‏خبر است; طبيعى است كه چنين كسى خود را آماده مقابله با دشمن نمى‏كند و سرانجام ضربات سنگينى از سوى دشمن دريافت مى‏دارد.  سوم: انسان با شناخت نفس خويش به استعدادهاى گوناگونى كه براى پيشرفت و ترقى از سوى خداوند در وجود او نهفته شده است پى مى‏برد و تشويق مى‏شود كه براى پرورش اين استعدادها بكوشد، و آنها را شكوفا سازد; گنجهاى درون جان خويش را استخراج كند و گوهر خود را هويدا سازد.  كسى كه عارف به نفس خويش نيست‏به انسانى مى‏ماند كه در جاى جاى خانه او گنجهاى پر قيمتى نهفته شده ولى او از آنها آگاهى ندارد، ممكن است از گرسنگى و تنگدستى در آن بميرد، در حالى كه در زير پاى او گنجهايى است كه هزاران نفر را سير مى‏كند.  چهام: هر يك از مفاسد اخلاقى ريشه‏هايى در درون جان انسان دارد، با خودشناسى، آن ريشه‏ها شناخته مى‏شود، و درمان اين دردهاى جانكاه را آسان مى‏سازد، و به اين ترتيب راه وصول به تهذيب را در برابر انسان هموار مى‏كندروش مطالعه در خوددر اين زمينه به دو نوع مطالعه نياز است : الف ) مطالعه علمي : درباره خودشناسي نوعي و به تعبير ديگر ((انسان شناسي )) (اومانولوژي ) است. در اين زمينه علومي مانند فلسفه و عرفان با طرح مباحث مربوط به ساختار وجودي انسان، قواي دروني و طرح بحث ولايت و انسان كامل كوشيده اند تا حدودي اين موجود پيچيده، يعني انسان را تعريف و توضيح بدهند. بهترين سخن در اين رابطه را در قرآن مجيد و سپس در كلمات و احاديث پيشوايان مكتب و همچنين كتاب هايي كه در زمينه معرفت نفس، انسان شناسي و فلسفه و عرفان نگارش شده است مي توان يافت . مطالعه عيني : يعني تفكر و تامل در وجود خويشتن , شناخت محاسن و معايب و محاسبه نفس خويش . يقينا هر چه آدمي بيشتر در خود فرو رود و به اخلاق و كردار خود بينديشد, بيشتر خود را خواهد شناخت . در اين رابطه انسان چون طبيبي حاذق بايد بيماري هاي نفس خويش را دريابد و با مهارت و جديت به درمان آن بپردازد. اين گونه خودشناسي اساسي ترين ركن خودسازي و عروج به مقامات بلند معنوي است ; زيرا كسي كه فاقد آن باشد عمري را در غفلت و بي خبري سپري خواهد كرد و چه بسا عمري با ملكات رذيله زندگي كند وبه سراي آخرت بشتابد بدون آن كه ره توشه اي به همراه داشته باشد. در اين رابطه مطالعه قرآن كريم و روايات اهل بيت(ع) و كتاب هاي اخلاقي تا حدود زيادي مي تواند راهنماي انسان باشدتوضيح بيشترانسان گل سر سبد موجودات و اعجوبه خلقت است و عجايبى كه در انسان يافت مى‏شود، در هيچ جاى دنيا پيدا نمى‏شود و از اين جهت به انسان عالم كبير مى‏گويند. مطالعه و دقت در نيروها و قوايى كه خداوند متعال در وجود انسان به وديعت نهاده و ظرفيت عظيمى كه دراين موجود حقير قرار داده شده و قدرت عجيب انسان در تسلط بر طبيعت و جهان هستى و ريزه‏كارى‏هاى حيرت آورى كه در اعضا و اجزاى بدن او به كار رفته و قدرت تفكر و انديشه و نوآورى و تغيير، از راه‏هايى است كه انسان مى‏تواند خود و نيروها و توانايى‏هاى خود را بهتردريابددر بحث خود شناسي و به طبع آن خود سازي اين بحث پرسش وجود دارد كه مقصود شما از من و خود كدام خود است؟

هويت انساني از دوگونه واقعيت تركيب شده است، واقعيت مادي و طبيعي كه همان بدن و جنبه هاي اين جهاني او است و واقعيت مجرد و فرا طبيعي كه همان جهت معنوي و روحاني انسان است ، جهتي كه داراي شئوني همچون نفس، روح، قلب و عقل مي باشد.  در فرهنگ اسلامي تعبير هاي فراواني نسبت به دو واقعيت وجودي انسان وجود دارد، همچون: خود حقيقي – خود مجازي خود ملكوتي - خود ملكي، خود معنوي - خود طبيعيدر مباحث خود شناسي لازم است تصور روشني از دو گونه خود و يا به تعبيري، هويت انساني و بشري خود داشته باشيم ، روابط آنها را بدانيم و كمال هر يك را شناسايي نماييم . قرآن كريم به ساختاردو بعدي روح انسان اشاره كرده و مي فرمايد:  خداوند آفرينش انسان را ازگل آغاز كردأ سپس او را سازمان هماهنگ بخشيد و از روح خود در او دميد، پس انسان آميخته‏اى است از (گل) عنصرى زمينى و نامقدس، و از (روح) مخلوق الهى و مقدس. و بدأ خلق الانسان من طين‏أ ثم سوّاه و نفخ فيه من روحه سجده / 9 و 7.  اصالت هويت انساني

اكنون به اين پرسسش بنيادين مي پردازيم كه ازميان اين دو هويت كه تشكيل دهنده ماهيت انساني است ، كدام اصيل وواقعي و كدام غير اصيل و تبعي استپاسخ به اين سوال چندان دشوار نيست .هويت انساني به دو دليل اصالت دارديك . انسان بودن انسان بسته به آن است . انسان آميزه اي از دو بعد انساني و بشري است، خواستگاه انسانيت روح انسان است و منشا بشريت بدن مادي و طبيعت آدمي استدو. پايدار و ماندني است. بدن و طبيعت انسان با مرگ زايل مي شود و به خاك برمي گردد، ولي روح پايدار و ماندني است، بالاخره روزي انسان از اين سراي به سراي آخرت منتقل خواهد شد . آنچه منتقل مي شود روح مجرد و انسانيت انسان است و بدن مادي كه مربوط به عالم طبيعت است ، همچنان در طبيعت ماندني خواهد بودمرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم

در انسان اصالت با روح است و بدن، تنها مركب و ابزاري است در اختيار روح به منظور گذران زندگي موقتي انسان دراين جهان و رشد و ترقي و كمال نفسدوگانگي هويت، منشا كرامت انساني

ارجمندى و كرامت انسان، هرگز به معناى يك بعدى بودن او و حركت جبرى وى به سوى كمال نيست، بلكه انسان از آن رو شايسته آفريده شدن و خلافت الهي، معرفى شده است كه داراي دو بعد و دو گرايش است ومى تواند آگاه شود و انتخاب كند.  انتخاب بر اساس آگاهى، آن گاه است كه انسان نيز در درون ساختار وجودى خود زمينه انتخاب را داشته است و در بيرون وجود خود، يعنى جهان عينيت و خارج نيز از اين زمينه برخوردار باشد.  زمينه انتخاب، تنوع و چند بعدى بودن و دست كم دو بعدى بودن است. انسان در استعداد وجودى خود زمانى مى‏تواند انتخابگر باشد كه دست كم از استعداد تعالى يافتن و يا منحط شدن، الهى شدن يا شيطانى شدن، نورانى شدن و هدايت يافتن يا ظلمانى شدن و گمراه گشتن برخوردار باشد و ابزار و امكانات حركت در اين دو مسير را نيز دارا بوده و در عينيت زندگى نيز متناسب با آن گرايشهاى درونى و ابزار و امكانات، طريق و گذرگاه داشته باشد.  هويت فرا طبيعي، گمشده انسان

بزرگترين غفلتي كه انسان بدان دچار شده است ، غفلت از خود حقيقي و معنوي خود است، خود ملكوتي در حقيقت گمشده اصلي انسان در زندگي است . انسان اگر خودش را بيابد و به ارزشهاي وجودي خود پي ببرد ، به هر كمالي كه دست يافتني باشد خواهد رسيد، رسيدن به كمال مطلق الهي نيز ابتدا در گرو يافتن و سپس ساختن خود انساني استعلي (ع) در روايتي به اين حقيقت اشاره نموده و فرموده است: عجبت لمن ينشد ضالته ، كيف لا ينشد نفسه. از آدمي در تعجبم؛ زيرا كه او، اگر چيز كوچكي را گم كند، ممكن است براي يافتن آن تلاش فراوان نمايد ، ولي خودش را گم نموده وبراي يافتن آن تلاشي نمي كندگاهي انسان آنچنان در زندگي اين جهاني وخود طبيعي ، نيازها و خواسته هاي آن غرق مي شود، كه خود حقيقي و معنوي اش را فراموش مي نمايدانسانيت انسان بسته به خود معنوي اواست و تا انسان خودش را آنچنان كه بايد، نيابد و نسازد ، شايسته اين عنوان نمي باشد . خود معنوي ، موضوع دين  موضوع دين هم خود معنوي انسان است، اگر انسان بعد مجرد نداشت، به دين نياز مند نمي شد، بدن انسان مادي است وبراي رفع نيازها يش به دانش حسي و طبيعي نياز دارد، اينگونه دانش در خود طبيعت يافت مي شود و آدمي قادر است با ابزار حس و تجربه و علوم دانشگاهي، به رفع نيازهاي دانشي خويش بپردازد ، ولي روح انسان مجرد است و نياز به دانش و بينش معنوي دارد، اينگونه آگاهي، با ابزار طبيعي تحصيل نمي شود و نيازمند به وحي و ابزار فرا طبيعي مي باشد . دين، در اصل، تامين كننده نيازهاي بينشي و دانشي انسان در زندگي معنوي و فرا طبيعي او است . دين و خود اصيل انسان به هم پيوندي عميق دارند، دين: يعني ياد خدا بودن ، همان چيزي كه بعد معنوي انسان به وسيله آن به تعالي و كمال مي رسد و دين گريزي چيزي جز فرار از خود نيست، بي توجهي به دين و ياد خدا، در حقيقت، بي توجهي به خويشتن خويش استياد خدا هم آغوش ياد خود است و ياد خود ياد خداوند را در پي خواهد داشت ، كسي كه ياد خدا را به فراموشي سپارد ، خود را فراموش كرده و فراموشي خود، مستلزم از ياد بردن خداوند و معبود هستي استبنابراين اگر منظور از «خود» و «خويش»، آن حقيقت انسان و آن گوهر ارزشمندى وجود انسان باشد كه از آن به نفس و روح و قلب تعبير مى‏كنند براى شناخت بهتر آن بايد در حالات و آثار آن دقت نمود و مرز بين بدن و جسم را كه از عالم طبيعت و جسمانيان است با نفس كهموجودى مجرّد و بدون زمان و مكان و خارج از احكام جسم و جسمانيات است. مشخص كرد و اين باب با بركتى است كه معرفت خداوند متعال را به دنبال دارد كه: A}من عرف نفسه فقدعََرّفَه نَفْسَه{A.هر که خود را بشناسد خداوند خود را به او مي شناساندٰ(ا مي شناساندبه او خود راداوند كريم در قرآن مجيد مى‏فرمايد: A}و فى الارض آيات للمؤمنين و فى انفسكم افلا تبصرون{A؛M} در زمين و در جان‏ها و درون شما نشانه‏هايىبراى اهل يقين وجود دارد آيا دقت نمى‏كنيد؟{M»، V}(ذاريات / 21){V. بنابراين با تفكر و انديشه عميق در مورد ساختار وجودى انسان و هدفى كه انسان براى آن خلق شده و قواى ظاهرى و باطنى و توانايى‏هاى شگفتنى كه در اين موجود خارق العاده قرار داده شده و اين كه حقيقت انسان گوهرى ملكوتى و علوى است مى‏توان تا حدودى بهشناخت بهتر خويش نايل گرديداگر دريافتيم كه انسان موجودى ابدى است و در اين جسم خلاصه نمى‏شود و علم و ادراكات او از عالم مجردات و خارج از قوانين حاكم بر ماديات است و با مردن فانى نمى‏شود بلكه حقيقت او به عالمى ديگر انتقال مى‏يابد و از هستى و واقعيت او چيزى كاسته نمى‏گردد وهمين حقيقت، معرف شخصيت اوست و اگر فهميديم اعمال و عقايد انسان سعادت و شقاوت او را رقم مى‏زند و در قيامت با شخصيتى كه محصول افكار و اعمال اوست، محشور مى‏گردد و نيز با كمى دقت در عجايب خواب و رؤيا كه در عالم خواب بدن بى حركت در بستر افتاده ولىانسان در خواب مى‏خورد و مى‏آشامد و سخن مى‏گويد و حركت مى‏كند و شاد و يا غمگين مى‏شود و فكر كند اين آثار در خواب از كيست و با كدام بدن آن را انجام مى‏دهد تا حدى معرفت به خويش پيدا كرده است.{J مراحل سه گانه خوشناسي و خوديابي و خودسازي:

 

T}الف. خودشناسي:{T پيش از هر چيز لازم است انسان بدين موضوع پي ببرد كه وجود او آميزه اي است از بدن مادي و حقيقتي ديگر به نام نفس (روح) است كه ، از آن به من ياد مي كند ؛ وانگهي، همين بخش از وجود او ، جاودانه خواهد ماند. هم از نگاه قران كريم و هم در روايات معصومين (ع) دست يابي به چنين شناختي، با شناخت خداوند پيوندي ناگسستني دارد: «A}و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون{A؛ و مانند كساني نباشيد كه خدا را فراموش كردند، و خدا نيز آن ها را به خود فراموشي گرفتار كرده . آنها فاسقانند.»V}(حشر، 19){V نيز پيامبر (ص) فرمود: «اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه ؛ شناسنده ترين شما نسبت به خودتان ، شناسنده ترين به پروردگارتان است.»V} علامه طباطبايي ، الميزان ، ج 6 ، ص 182 ، دارالكتب الاسلاميه{V  همو در سخن ديگر فرمود: الكيس من عرف نفسه و اخلص اعماله؛ انسان زيرك ، كسي است كه خود را بشناسد ، و اعمالش را خالص كند»V}(همان){V نتيجه پيوند ياد شده نيز، انديشه ورزي درباره توحيد مي باشد . امام صادق (ع) درباره رتبه بندي آگاهي هاي انسان فرمود: «وجدت علم الناس كله في اربع ؛ اولها ان تعرف ربك و الثاني ان تعرف ما صنع بک والثالث ان تعرف ما اراد منك و الرابع ان تعرف ما يخرجك من دينك؛ همه علم مردم را در چهار چيز يافتم: اول اين كه پروردگار خود را بشناسي . دوم، اين كه بداني خداوند با تو چه كرده (مراد پي بردن به آفرينش موزون و حكيمانه ، نعمت عقل و حواس، ارسال رسل و انزال كتب آسماني است). سوم، اين كه بداني او از تو چه خواسته است ، چهارم اينكه بداني چه چيز تو را از دينت خارج مي كند. (شناخت گناهان و موجبات شرك و ارتداد)»V}(كليني، اصول كافي، ج 1، ص 63، دفتر نشر فرهنگ اهل بيت عليهم السلام){V  انسان از منظر آيات و روايات داراي جايگاهي ممتاز و بسيار ارزشمند است. او خليفه خداوند و جامع اسماء و صفات الهي است و مي تواند به رفيع ترين قله هاي كمال و فضيلت دست يابد. قرآن كريم و روايات معصومين(ع) انسان را به خود شناسي دعوت كرده اند و او را به تأمل در خويشتن و سرمايه ها و گوهرهاي دروني اش ترغيب و تشويق كرده اند. اين خودشناسي آثار و بركات فراواني به دنبال دارد كه از جمله آنها دستيابي به عزت نفس و احساس كرامت و بزرگواري در خود است. اگر انسان به اين حقيقت دست يابد كه خداوند پس از پشت سر نهادن مراحل پست، به او استعدادهاي شگفت انگيز داده و او را به مقامي ارجمند كه برتر از همه موجودات است رسانيده است، بي هيچ ترديد حاضر نخواهد شد كه خود را هم رديف حيوانات قرار دهد و زمام خود را به دست خواهش هاي پست و خواسته هاي حيواني بسپارد. احساس كرامت نفس زماني حاصل مي شود كه انسان به برتري هايي كه خداوند كريم به او عطا فرموده است آگاه شود. امير مؤمنان(ع) در اين باره مي فرمايدك «A}من كرمت عليه نفسه، هانت عليه شهواته{A؛ آن كس كه در خود احساس عزت و بزرگواري كند خواهش ها در نزد او پست و بي مقدار مي گردد».V}(نهج البلاغه، حكمت 449){V شناخت درست و عميق و واقعي انسان، او را به ارزش وجودي خويش واقف مي سازد و سبب مي گردد كه او، خود را بالاتر از آن ببيند كه دامنش را به زشتي ها و گناهان آلوده كند، بلكه سعي مي كند عمر خود را چنان سپري كند كه گوهر وجودش دستخوش آفت هاي روزگار نگردد. برعكس آن كس كه احساس شخصيت اخلاقي و ارزشمند بودن را از دست بدهد، ممكن است به هر حقارتي تن در دهد و از دست زدن به هيچ گناهي واهمه و ترسي نداشته باشد. امام هادي(ع) مي فرمايد: «H}من هانت عليه نفسه فلا تامن شره{H؛ آن كس كه خود را پست و بي ارزش بداند، از شر و آفت او ايمن مباش».V}(تحف العقول، سخنان حضرت هادي(ع)){V از ديدگاه اميرمؤمنان(ع) حداقل بها و قيمت انسان بهشت است و اگر انسان خود را به كمتر از بهشت بفروشد در اين معامله دچار خسران و زيان شده است: «H}انه ليس لانفسكم ثمن الا الجنه فلا تبيعوها الا بها{H؛ براي جان هاي شما قيمتي جز بهشت نيست، پس آن را به كمتر از بهشت نفروشيد.»V}(حكمت 456، نهج البلاغه){V البته بهشت كمترين بهاي انسان مؤمن و خدا باور و جوياي كمال است و بالاتر از آن لقاي پروردگار و رضوان الهي است كه ازكمال بالاتر و از هر لذتي، لذيذتر و گواراتر است. V}(رجوع كنيد به: تهذيب نفس، ابراهيم اميني){V

T}ب. خوديابي (استمرار در توجه به خود و مبارزه با غفلت زدگي): {Tدر رهپويي به كمال حقيقي ، تنها شناخت خود كافي نيست؛ چرا كه اين شناخت ، در اثر توجه بيش از اندازه به امور دنيوي و نيازهاي جسماني ، دستخوش غفلت و فراموشي قرار مي گيرد؛ از اين رو ، انسان نبايد بسان اشخاص عادي ، تنها در مواقع اضطرار مانند غرق شدن و ساير حوادث طبيعي ، به خود توجه پيدا كند ، بلكه با فاصله گرفتن نسبي از امور مادي، براي توجه به خود حقيقي و نياز هاي آن ، برنامه اي مستمر داشته باشد و راهكار شاخص اين مهم ، شستشوي گرد و غبار بر نشسته بر جان آدمي در آب زلال عبادت است

.

T}ج. خودسازي:{T با گذار از دو مرحله پيشين؛ يعني خوشناسي و خوديابي، به مرحلهء سوم يعني خودسازي مي رسيم كه ، دوري گزيني از كج روي و گناه و نيز انجام اعمال صالح، پايه اصلي آن را تشكيل مي دهد. قرآن كريم با بياني آشكار به انسان نهيب مي زند كه، به فرياد خودتان برسيد: «A}يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم الي الله مرجعكم جميعا فينبئكم بما كنتم تعملون{A؛ اي كساني كه ايمان آورده ايد، مراقب خود باشيد، اگر شما هدايت يافته ايد گمراهي كساني كه گمراه شده اند، به شما زياني نمي رساند. بازگشت همه شما به سوي خداست؛ و شما را از آن چه عمل مي كرديد، آگاه مي كند.»V}(مائده، آيه 105){V اگر رفتارهاي انسان، با هدف از آفرينش او متناسب باشد ، در اين صورت نفس او كمال يافته ، به سعادت مي رسد. پالايش نفس از بيماري هاي رواني نيز، نخستين برنامه قرآني در اين راستا است: «A}قد افلح من زكيها و قد خاب من ديسها{A؛ هر كس نفس خود را پاك و تزكيه كرد، رستگار ، و آن كه نفس خود را با معصيت و گناه آلوده سازد، نوميد و محروم گشته است.»V}(شمس، آيه 9) {V خلاصه آن كه ، دست يابي به حقيقت انساني، وامدار خودسازي است، و اساسا هدف از آفرينش عالم، پديد آوردن كارخانه اي به منظور انسان سازي بوده است

.

T}د.{T به دليل دارا بودن بعد جسماني، افزون بر جنبه روحي، پيدا ست كه انسان نبايد تنها به نياز هاي روحي پرداخته، از نيازهاي جسمي غافل شود. ولي در باره اين دسته از نيازهاي انسان، توجه به دو نكته ضروري است . اولا به دليل غريزي بودن نيازهاي مزبور، پي بردن به آن ها به پيچيدگي درك نيازهاي روحي نيست؛ ثانيا بر آوردن آن ها هدف نبوده و تنها زمينه اي است كه ، موانع پرداختن به نيازهاي اصلي انسان ، يعني پرورش روان را، مي زدايددر روايات معصومين (ع) تأمين معاش و پرداختن به لذايذ حلال جسماني ، از موارد شاخص نيازهاي جسماني برشمرده شده اند، امام علي (ع) در اين باره فرمودند: «H}للمومن ثلاث ساعات ، فساعه يناجي فيها ربه و ساعه يوم معاشه و ساعه يخلي بين نفسه و بين لذتها فيما يحل و يجمل{H؛ زندگي فرد با ايمان در سه قسمت خلاصه مي شود: قسمتي به معنويات پرداخته و با پروردگارش مناجات مي كند، و قسمتي به فكر تأمين و ترميم معاش است، و قسمتي را به اين امر اختصاص مي دهد كه ، در برابر لذت هاي حلال و مشروع آزاد باشد»V}( نهج البلاغه ، كلمه 390 از كلمات قصار ، به نقل از تفسير نمونه ، ج 9 ، ص 334){V ناگفته نماند گستره نيازهاي اساسي انسان در روابط چهارگانه با «خدا ، مردم ، طبيعت و خويشتن قابل تعريف و بررسي و رتبه بندي است آنچه گفته شد تنها درباره رابطه خود و خداستبراي آگاهي بيشتر در اين زمينه ر . ك : 1- انسان و ايمان شهيد مطهري 2- انسان در قرآن شهيد مطهري 3- خودشناسي براي خودسازي محمد تقي مصباح يزدي 4- جامع السعادات مولي مهدي نراقي 5- محاسبه النفس سيد بن طاووس ب ) 6- چهل حديث امام خميني

    

 

 

+ تاريخ ساعت نويسنده |

لُب المیزان / اصفهان / چاپ اول 1387 / قطع: رقعی / 147 صفحه.
موضوع توحید و اسماء حسنی از مهمترین و غامض‌ترین مسائل اعتقادی است و همة موجودات با اسماء حسنی از هر جهت رابطه دارند، تمام مقدّرات تکوینی و تشریعی ریشه در اسماء حسنی دارند، همة حوادث عالم جایگاه و موقعیت تکوینی خود را در رابطه با توحید پیدا می‌کنند و هر شئ از تمام جهات مظهر اسماء حسنی می‌باشد، آن بخشی از توحید که قابل فهم و شناخت است، برای ما شناخت و فهمش تکلیف شده است و آن بخشی که قابل شناخت نیست، ما به فهم آن مکلّف نشده‌ایم، بلکه‌ها به اندازة وسعت عقل و قلب خود باید در مسیر شناخت توحید و اسماء الله گام برداریم.
مطلب فوق بخشی از مقّدمة مؤلف دربارة اسماء حسنی الهی است و همچنین اهمیت پرداختن به این موضوع مهم را چنین بیان می‌کند:
1- تمام موجودات با اسماء در ارتباط‌اند و هستی و تار پود اشیاء را در برگرفته‌اند (و با سمائک التّی ملأت ارکان کلّ شی ـ دعای کمیل) و مدیریت عالم براساس اسماء حسنی می‌باشد.
2- شناخت و تدّبر اصول و مبانی اسماء حسنی زمینة تخّلق به اخلاق الهی را فراهم می‌آورد
3- موضوع توحید زیربنای تمام مسائل جهان بینی و اعتقادی است
4- براساس حدیث « الطرق إلی الله بعدد انفاس الخلائق» (شرح اسفار، ج6، ص23. از آیت الله جوادی آملی) که می‌فرماید: راه‌های شناخت خدا به تعداد نفوس خلائق و یا نفس‌های خلائق است، هر کسی از طریقی به سوی کمال مطلق سیر می‌کند یا سیر عقلی و یا سیر قلبی؛ ولی بهترین روش برای شناخت توحید، «راه خود» است، زیرا انسان کامل‌ترین مظهر و آیت الهی است و اسمائی که در عالم هستی ظهور می‌کنند، تمام نمونه‌های آن‌ها و لو در سطحی نازل در انسان کامل حضور و ظهور دارند و لذا در قرآن کریم می‌فرماید:«سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی أنفسهم حتّی یتبّین لهم أنّه الحق: به زودی آیات و نشانه‌های خود را در آفاق عالم و در درون خودشان نشان می‌دهیم تا برایشان حق روشن گردد / فصّلت 53». آیات الهی در انسان و عالم هستی گسترده و ارائه شده است و نیاز به بصیرت دارد تا کشف شود و یا در روایت داریم که « من عرف نفسه فقد عرف ربّه: هرکس که خود را بشناسد خداوند را شناخته است» یعنی انسان شناسی عامل خداشناسی و شناخت ربوبیّت حق است.
نویسندة کتاب دربارة روش خود که در سراسر کتاب سعی نموده از آن پیروی کند می‌گوید:« در هریک از فرازهای این کتاب ابتدا موضوع توحید و اسماء حسنی مطرح شده است و بعد از آن طرح قوای انسان شده است، که این همان روش لمّی است یعنی؛ از طریق شناخت علّت یک مخلوق متوجه شئون مخلوق شویم، البته روش دیگر این است که انسان با شناخت ابعاد نفس و قوای نفس ناطقه متوجه شئون توحید شود، روش اوّلی مربوط به دستگاه عرفان است و روش دوم مربوط به بحث حکمت و انسان‌شناسی است، البته انسان می‌تواند به موازات همدیگر شناخت پیدا کند».
نویسندة در پایان مقدمه، خوانندگان را به دو مطلب توصیه می‌کند:
 
1- در مطالعه مباحث این نوشتار سعی می‌شود که خوانندة این اصول را در درون خود تصدیق فطری کند و یک حالت حضوری در خود احساس و ایجاد کند
2- اگر خوانندة محترم سعی کند که همزمان با مطالعة این اثر به کتاب‌های «توحید از دریچة انسان شناسی» و «عالم درون و بیرون» از همین مؤلّف نیز مراجعه کند، بهتر می‌تواند در فضای معنوی این مباحث قرار گیرد.
این اثر در صد و شانزده شماره تنظیم شده است که در هر شماره سعی شده تا ابتدا بحثی از مباحث اسماء حسنی الهی مطرح شده و سپس با مطالب انسان‌شناسی و قوای نفس ناطقه منطبق گردد تا بدینوسیله مباحث عمیق و پیچیدة توحید و اسماء الله در پرتوی معرفت نفس و خودشناسی قابل فهم شود.
برای آشنایی بیشتر با مباحث اصلی کتاب، چند شمارة آن آورده می‌شود:
شمارة 1: اسماء الله واسطة اتصال حق با مظاهر: قوا در نفس مجاری ارتباط با عالم واقع‌اند، نفس بدون قوا با عالم خارج رابطه ندارند و هر قوهّ‌ای یک مسیر ارتباط، یک مجرای تعلّق، و یک معبر اتّصال به عالم خارج است و همانگونه که عالم انسانی (نفس) درجاتی دارد، عالم هم اطوار متنّوع دارد و به عبارتی تشکیکی و ذو‌مراتب است. اطوار قوا، حلقة اتصال به اطوار عالم هستند، یعنی با هر کدام از اطوار قوا می‌توان نوعی رابطه با یکی از اطوار عالم برقرار کرد. خداوند نیز از طریق اسماء حسنی با عالم رابطه دارد (همانطور که نفس بدون واسطة قوا با عالم رابطه ندارد) حق نیز بدون واسطة اسماء با مظاهرش در ارتباط نیست، پس اسماء حسنی رابط بین حق و مظاهرش می‌باشند و همان‌طور که قوای نفس مجاری ارتباط نفس با عالم خارج هستند اسماء حسنی مجاری، کانالها و مسیرهای ربط به حق‌اند و حق از طریق اسماء حسنی با مظاهرش پیوند خورده است و همانطور که هر قوّه نوعی ارتباط نفس با عالم خارج است، هر اسمی از نوعی رابطه بین حق و عالم حکایت می‌کند. حق به تعداد اسماء حسنی با مظاهرش رابطه دارد.
شمارة 9: تنّزل اسماء حسنی مواهب الهی است: تنّزل اسماء الله، یعنی نظر و توجه خداوند به موجودات و این نظر همراه با رحمت و لطف الهی است. حق از سر لطف و محبت به تمام مظاهرش عنایت و نظر دارد و تنّزل و تجلی خداوند به اسماء حسنی، یک کمال و یک لطف و موهبت است. انسان از طریق برنامه جامع تشریع، شرایط و ابزار را برای توّجه و نظر خداوند مهّیا می‌کند. البته خداوند براساس علم و حکمت و با توّجه به مصلحت و با توجّه به ظرفیت انسان، کمالی رابه او عطا می‌کند و همة عبادتها بهانة جلب عنایت الهی به انسان‌اند. اسماء الهی نزول جبری ندارند، این قانون و سنّت ثابت خداوند است که اگر راه عبودیت خداوند را رفتیم به ما نظر می‌کند، حالا یا در دنیا و یا در آخرت ولی به هر حال، اسماء حسنی اکتسابی نیستند، او فقط باید عنایت کند که چه کمالی را تا چه اندازه‌ای ( و در چه مرحله‌ای، به چه کسی) اعطا کند. تمام حکمت‌هایی که به انبیاء داده می‌شد، موهبت‌های الهی بود و این حکمت‌ها، همان اسرار اسماء حسنی بودند و در حکمت جلوه یا جلوه‌هایی از اسماء الهی ظاهر هستند.
شمارة 46: هر اسمی جامع همة اسماء حسنی است‌: در هر اسمی حق حضور دارد و در تمام اسماء حسنی یک ذات حضور دارد و هر جا حق حاضر باشد با تمام شئون خود حضور دارد پس در هر اسمی ذات، تمام شئون را همراه خود دارد، یعنی؛ هر اسمی به جهت حضور ذات واحد، جامع همة اسماء حسنی است یعنی؛ همان ذات است که در هر شأنی، شئون دیگر را نیز همراه خود دارد. ولی در هر اسمی فقط یک صفت ظهور دارد و بقیّة صفات دیگر در ذات مکنون و مستور می‌مانند. در نظام انسانی هم نفس در تمام قوا حضور دارد و یک نفس در تمام قوا حضور دارد و هر نفس همة شئون را دارد منتها در هر شأنی یک صفت خاص ظهور دارد پس هر قوّه‌ای حامل همة قوا می‌باشد زیرا در هر قوهّ‌ای نفس با تمام شئون حضور دارد.
شماره 105: راه شناخت اسماء حسنی در انسان: برخی اسماء حسنی ظهور دارند، به همین خاطر در عوالم مظاهری دارند و برخی اسماء حسنی همیشه در بطون‌اند و مظاهری ندارند و راهی برای شناخت آنها نیست. آن اسمائی که در انسان ظهور می‌کنند و آثار ظهور آن‌ها بروز دارد، انسان را متوجه اصل وجود آن کمالات می‌کنند یعنی؛ باید برای شناخت اسماء حسنی در خود به قلب خود مراجعه کنیم، زیرا انسان مظهر اسماء حسنی است و نمونة همة اسماء حسنی ظاهر شده در انسان به شکل محدود ظهور دارد، یعنی؛ هم به جامعیت و هم به نازله ولی همان کمالات در حق به اطلاق و بی‌نهایت و استقلال موجود است پس احصاء اسماء حسنی در درون انسان امکان دارد. مثل اینکه: ما قوای بینایی و شنوایی و خیال و ... داریم و از قوة بینایی در خودمان متوجه می‌شویم که حق بصیر است و مطلق بینایی را دارد و بینایی او مانند ما نیست. از شنوایی انسان متوجه می‌شویم که خداوند هم شنوا می‌باشد و مطلق شنوایی را دارد و در شنوایی استقلال دارد و در شنیدن نیاز به افراد ندارد. از قوّة خیال متوجه می‌شویم که شأنی در حق وجود دارد که با آن شأن صور عالم را می‌آفریند (المصّور) و تمام صورتها از آن شأن الهی ریزش می‌کند. پس باید نازلة هر اسمی در انسان باشد تا به مطلق آن اسم پی ببریم.
از ویژگی‌های این اثر می‌توان به موارد اشاره کرد:
1- این کتاب از نظر علمی و فکری دارای سطحی بالا و مشتمل بر مباحث عمیق و سنگین است از اینرو مطالعة آن به عموم توصیه نمی‌شود.
2- در این اثر برای انتقال مطالب به خواننده و تسهیل امر آموزش، در کنار مباحث مهم و عمیق اسماء الله، از معارف علم النفس و خودشناسی نیز بهره برده شده تا وسیله‌ای باشد برای استفادة کاربردی و ملموس‌تر از اسماء حسنی.
3- سبک کتاب همان‌طور که به آن اشاره شده روش «فکری ـ شهودی» است به این معنا که در مباحث نظری تلاش می‌شود تا با پیوند آن به مباحث شهودی و حضوری امکان فهم و ادراک بهتر مطالب تئوریک و ذهنی فراهم آید مثلاً در این کتاب بحثی از اسماء الله مطرح می‌شود و سپس با آوردن یک مثال درباره نفس ناطقه، فهم مطلب مذکور به گونه‌ای شفاف‌تر و به نحو حضوری در نفس خود انسان میّسر می‌گردد.

 

+ تاريخ ساعت نويسنده |
پادشاه و كنيزكپادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.

فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي‌درخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي‌آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان يكي بوده است.
شاه از شادي, در پوست نمي‌گنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بوده‌اي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد.

___________________________________________________________

صد کتاب معنوی که پیش از پنجاه‌سالگی باید خواند

۱. قرآن کریم ـ با ترجمهٔ بهاءالدین خرمشاهی
۲. نهج‌البلاغه ـ با ترجمهٔ سیدجعفر شهیدی
۳. صحیفهٔ سجادیه ـ با ترجمهٔ الهی قمشه‌ای
۴. نهج الفصاحه ـ با ترجمهٔ ابوالقاسم پاینده
۵. مثنوی ـ مولوی
۶. تفسیر المیزان ـ علامه طباطبایی
۷. طوبای محبت ـ اسماعیل دولابی
۸. مصباح‌الهدی ـ اسماعیل دولابی
۹. جامع‌السعادات ـ نراقی
۱۰. رساله لقاءالله ـ میرزا جواد ملکی تبریزی
۱۱. رساله لب اللباب ـ علامه طهرانی
۱۲. رساله سیر و سلوک ـ بحرالعلوم
۱۳. سیر و سلوک ـ بانو مجتهده امین
۱۴. اسرار عبادات ـ ‏جوادی آملی
۱۵. شرح غرر الحکم ـ خوانساری
۱۶. علم الیقین ـ فیض کاشانی
۱۷. کشف الاسرار ـ میبدی
۱۸. فصوص‌الحکم ـ ترجمه و تحلیل محمد علی موحد و صمد موحد
۱۹. تمهیدات ـ عین‌القضات همدانی
۲۰. صوفیسم و تائویسم ـ توشیهیکو ایزوتسو
۲۱. آوای توحید، شرح نامه امام به گورباچف ـ جوادی آملی
۲۲. دیدار یار ـ مکارم شیرازی
۲۳. مقدمه‌ای بر مبانی عرفان و تصوف ـ سید ضیاءالدین سجادی
۲۴. کلمات مکنونه ـ فیض کاشانی
۲۵. ابن‌عربی بزرگ عالم عرفان نظری ـ کاظم محمدی
۲۶. قرآن‌شناخت ـ بهاءالدین خرمشاهی
۲۷. عرفان اسلامی ـ شهید مطهری
۲۸. نامه‏ها بر نامه‏ها ـ حسن‌زاده آملی
۲۹. مقالات ـ محمد شجاعی
۳۰. آموزش عقاید ـ آیت‌الله مصباح
۳۱. دروس معرفت نفس ـ حسن‌زاده آملی
۳۲. آثار فارسی شیخ شهاب‌الدین سهروردی
۳۳. منتخب میزان الحکمه ـ محمدی ری‌شهری
۳۴. سیری در سیرهٔ نبوی ـ شهید مطهری
۳۵. فیه ما فیه ـ مولانا
۳۶. منطق‌الطیر ـ عطار
۳۷. گلشن راز ـ شبستری
۳۸. کتاب مقدس
۳۹. کیمیای سعادت ـ غزالی
۴۰. مقالات ـ دکتر حسین الهی قمشه‌ای
۴۱. پیامبر ـ جبران خلیل جبران، ترجمهٔ نجف دریابندری
۴۲. اخلاق ناصری ـ خواجه نصیر طوسی
۴۳. اوصاف الاشراف ـ خواجه نصیر طوسی
۴۴. هزار و یک شب ـ عبداللطیف تسوجی
۴۵. سرّ نی ـ عبدالحسین زرین‌کوب
۴۶. نامه‌های عین‌القضات همدانی
۴۷. مجموعه رسائل فارسی ـ خواجه عبد‌الله انصاری
۴۸. اسرار‌التوحید ـ شیخ ابوسعید
۴۹. اوپانیشادها
۵۰. گیتا

http://firooze.net

 

یالطیف

درسي كه عشق داد فراموش كي شود
از بحث و از جدال و ز تكرار فارغيم.......

یا ..............................

تجلی
نخستین بار واژه را بخشیدم
به پاس عشقی که به خویشتنم دارم
پنجره ای از درون
در قلبم باز شد
برای دیگر بار واژه را بخشیدم
به پاس عشق سرزمین
این بار ده پنجره
در سرم باز شدند
آنگاه واژه را بخشیدم
به خاطر عشق جهان
بعد از آن
تمام آسمان
در شعرم تجلی کرد

نوشتن
قطره ای روشنایی
بر ظلمت یک معنا چکید
اندوهم شعله گرفت... کنارش
عشق
ترا نوشتم

تو
صبح را در آغوش گرفتم
دست هایم خیابان نخستین تابش آفتاب شدند و
معبری برای چشمان تو
دهان کوه را بوسیدم
لبانم چشمه ای شدند و
زمزمه هایت از نو درخشیدند
سرم را به روی پای شب گذاشتم و
خواب هایم آیینۀ شعر شد و
زیبایی ترا در آن دیدند
عشق مرا به تو دیدند

شیرکو بی کس/مترجم:صحرانورد


 

چو ن دوستت  مي دارم...

چون دوستت  مي دارم     حتي آفتاب  هم كه بر پوستت بگذرد

من مي سوزم

پاييز از حوالي  حوصله ات كه بگذرد

من زرد مي شوم

روسري زرد ت كه از كوچه  عبور مي كند

عاشق مي شوم

و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند

غريب مي مانم

وتنها وقتي گريه اي  گمان نمي برم در تو

من سبز مي مانم

كه نيلوفرانه دوستت مي دارم

نه مانند مردماني كه دوست داشتن را

به عادتي كه ارث بر ده اند

با طعم غريزه نشخوار مي كنند

من درست مثل خودم

هنوز و هميشه دوستت مي دارم

 

ديوار بايد ها     

ديوار 

اين ديوار لعنتي

سهم آسمانم را تنگ كرده

من ازين " هيچ آباد" هميشه

تنها آسمانش را دوست مي دارم            با پروانه هايش

كه مادرانه گرد روياهاي زرد و نارنجي  گاه گاه من

گريه هاي بي هنگام مرا     گواهي مي دهند

و گرنه سر تا پاي زمين را در  من اگر بريزي    غزلي نمي ارزد

كه تصوير غزالم را در من     قاب مي گيرد

كاشكي اين ديوار ها  ,   اين ديوارهاي لعنتي

در بايد هاي هيچكس شكوفه نمي داد

آن وقت آسمان از آن من بود و      چتري  هميشه       براي  پر وانه ها

قره داغی

 

*************************
م.یمینی: سایت شعر نو

 

مهرش به دلم نشست ، او پا شد و رفت
چون بغض اسير دل شبها شد و رفت
يك عمر هواخواه تب ساحل بود
موجي كه رسيد محو دريا شد و رفت
بي رنگ ترين معجزه دنيا بود
چشمي كه نديد ، رنگ دنيا شد و رفت
در تاب و تب حادثه ديشب بود
امروز نديده ، غرق فردا شد و رفت
شب ها همه دنبال مني گمشده بود
در يك سحر مه زده پيدا شد و رفت
انگار كنار پنجره جا مانده ست
لبخند كسي كه سهم رويا شد و رفت
از راه من و تو " راه ما " ساخت ولي
در لحظه ي "ما شدن" چه تنها شد و رفت
مي گفت كنار عشق من مي ماند
عشقم كه شكفته بود ، شيدا شد و رفت

*****************************************


 من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم

نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم

خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم

مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم

رخ تو گر چه که خوب است قفس جان تو چوب است
برم از من که بسوزی که زبانه‌ست زبانم

نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم

نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم

چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان که روان است روانم

شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد
به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم

چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت
ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم

عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی
چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم

چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم
همه اسرار سخن را به نهایت برسانم

« مولوی

از پنجرهء دلم که قابی شکسته دارد صدایت میزنم

نسیم نام تو بر لبهایم می وزد

خیال سبزت همیشه با من است

تو اینجایی

در قاب پنجره ای که رو به باغ خدا باز است

دستهایت طراوت و سبزی را تکرار میکند

از نگاهت ستاره و مهتاب میچکد

خورشید ذره ای از مهربانی توست

اگر ابر میبارد

اگر گل میروید

اگر پرنده میخواند

چشمه اگر میجوشد

رود اگر میخروشد

           برای توست

تو آن رویای صادقانه ای که ظهورت

مرهم تمام زخمهاست

تو آنقدر پاک و زلالی که از غبار پنجره ها

دلت میگیرد

شاید پیش از آمدنت باران ببارد

و آسمان تمام کوچه و خانه ها را بشوید

و من در نسیمی مستانه به انتظارم

ای سبز، ای بهار، ای نور،ای امید

دستهای مهربانت را که از نوازش لبریز است

و نگاه روشنت را که آئینهء صداقت است

               دوست میدارم

بگو چشمانم کجا مهربانی نگاه تو را مینوشد

و قلبم کی با ظهورت آرام میگیرد

بگو گلوی خشکیده ام را کجا سیراب خواهی کرد

و کی بر زانوانت سر مهر خواهم گذاشت

                      بگو مهربان همراهم

****

 ( الف - دریا ) /خانه ی پدر

 

 


حسین منزوی

 

مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا نوری بدان و یاری ام کن تا در آویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت
خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی
به هر نامه که خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت
اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
نه عذرا را دوست دارم نه شیرین و نه لیلایت
که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت

 

« حسین منزوی »

 

 

 


 


محمد ویسی

با اضطراب و دلهره اما دوان دوان
آمد دلم به دیدن تو خوب مهربان
در دست باد یک چمدان شعر و دلخوشی
از سمت تو قشنک ترین خنده ی جهان
بعد از چقدر فاصله مثل گذشته ها
حالا رسیده است به هم باز دستمان
همسایه ها دوباره مرا با تو دیده اند
حالا که دیده اند کمی بیشتر بمان
وا می کنیم سفره ی دل را برای هم
با سبزی و صداقت و با چند تکه نان
یک استکان بریز از آن چای . . وای نه . .
امروز با همیم یکی نه . . دو استکان
از آن همیشه ها که نمی دیدمت بگو
از آن عبور تیره و تکراری زمان
دلگیر می رسد به نظر صبح چهرات
ای اشک چشم های تو دریای بیکران
تکیه بزن به سینه ی من  خوب گریه کن
بگذار تا سبک شود اندوه آسمان
دنیای آفتابی ما را گرفته اند
این ابر های آمده از سمت ناگهان
این ابرها که باعث دلتنگی تو اند
با باد می روند ار این شهر بی گمان
چایی دوباره سرد شد و چشم های من
غرق اند در نگاه تو قشنگ تو همچنان . .

« محمد ویسی »

خانه ی پدر

 

 بایزید بسطامی پرسیدند: علامت محبت حق تعالی چه باشد؟

گفت: علامت آنکسی که حق تعالی او را دوست دارد آن بود که سه خصلت بدو دهد:

سخاوتی چون سخاوت دریا

شفقتی چون شفقت آفتاب

و تواضعی چون تواضع زمین

 

**************************************

یالطیف

 مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه ای، لایق این خانه نه ای
رفتم ودیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آگنده شدم

گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی وسری پیشرو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر ترا بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر وبالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر وپر کنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانکه من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم واشد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

شکر کند عارف حق ، کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

پس تو هم ای شعله قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان ، خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

مولوی در این غزل به گفتگویی اشاره می کند که گویا میان او و شمس گذشته است.
در این غزل به وضوح می توان دید که مولانا روند دگرگونی خود را پس از دیدار با شمس بیان می کند.

هدیه عشق

پیش از دیدار باشمس، مولانا، صاحب نام و اقتدار و جاه و منزلت است؛ شمس می آید و همه این ها را از او می گیرد .

مولانا این ستاندن را به "زنده شدن" تعبیر می کند و می گوید "پیش از آن من مرده بودم."

دکتر سروش در نهایت چنین نتیجه می گیرد:"شمس وقتی که با مولوی برخورد کرد چنین تشخیص داد که با کوه آتشفشانی رو به رو شده که دهانه آن بسته است؛ با عقابی رو به رو گردیده که رشته های تعلقات بردست و پای او است. او آمد و این رشته های تعلق را از دست و پای این عقاب گشود؛ اما، البته، به جای این که بگوییم او این تعلقات را از مولوی گرفت، بهتر است بگوییم که عشق را به مولوی هدیه کرد. اولین و اصلی ترین کاری که شمس تبریزی با مولوی کرد، همین پاره کردن تعلقات بود که آن را از بالا ترین سطح آغاز کرد تا به نازل ترین سطح آن رسید و در این میان چیزی را فرو نگذاشت."


 

شمس از مولوی خانواده، مطالعه کتاب، شغل اجتماعی، تدریس و حتا پاره ای از قیود مذهبی را جدا کرد و او را به صورت یک "انسان برهنه" رها نمود. مسلماً شخصیت فوق العاده نافذ شمس توانست چنین تاثیر عظیمی در مولوی به جا بگذارد.

رابطه دو سویه

آیا تاثیر شمس بر مولانا، صرفاً تاثیری یک سویه بوده است؟ و در این میان مولانا هیچ نقشی نداشته ؟

هرچند مولوی شناسان و مولوی پژوهان تاثیر شگرف شمس را بر مولانا انکار نمی کنند، ولی این رابطه را "دو سویه" می دانند .

رفیع جنید، شاعر ونویسنده، مولانا را "فردی به منزل رسیده" می داند و در تایید این موضوع به گفتار شمس تبریزی در مورد مولانا استناد می کند.

آقای جنید می گوید :"مولانا، تا قبل از دیدار با شمس، مقدمات علم الهی را تحصیل کرده بود و با مسایلی رو برو شده بود؛ ولی در رویارویی با شمس با آنچه که باید فراموش کرد روبرو شد. مولانا، بعد از ملاقات باشمس، آنچه را که فرا گرفته بود فراموش کرد و حقیقت و گوهر معرفت برایش مکشوف شد . بنابراین اگر ملاقات با شمس صورت نمی گرفت، این همه آثار جاودان به وجود نمی آمد . شمس نیز در مقالاتش می گوید "خنک آنکه مولانا را یافت! من کیم؟ باری یافتم؛ خنک من!" و در جای دیگر می گوید "ولله که من در شناخت مولانا قاصرم؛ در این سخن هیچ نفاق و تکلف نیست؛ به تاویل ، که من از شناخت او قاصرم؛ مرا هر روز از حال و افعال او چیزی معلوم می شود که دی نبوده است. مولانا را بهترک از این در یابید که بعداً خیره نباشید."


 

همچنین شمس می گوید :"از خدا خواستم تا از مستوران و ابدال خویش کسی را به من نشان دهد و از من پرسیده شد، اگر او را نشان دهیم چه در ازای آن می دهی؟ و شمس می گوید:"جان"؛ و آنگاه راه قونیه را نشانش می دهند."

به عقیده رفیع جنید، رابطه شمس ومولانا، رابطه شیخ و مرید نیست؛ رابطه استاد و شاگرد نیست؛ بلکه رابطه دو عاشق و دو معشوق است . ........سایت فاریابی

پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سرِ کاج
پاشویه پُر از برگ خزان دیدة زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایة باریک
هشتی شده تاریک

رنگ از رُخ مهتاب پریده
بر گونة ماه ابر اگر پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده

آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند نی لبک آرام
تا سروِ دلارام برقصد
پر شور
پر ناز بخندد...

« نصرت رحمانی

 

من خواب دیده ام که تو آغاز میشوی
بنیانگذار سلسـله ناز میشوی
بر شاخه شکسته این سرو بی رمق
با مرغکان پر شکسته هم آواز میشوی ...

 « منوچهرآتشی »

   لحظه دیدار

 

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم.

 

های نخراشی به غفلت  گونه ام را تیغ!

های نپریشی صفای زلفکم را دست!

 و آبرویم را نریزی دل!

- ای نخورده مست –

لحظه ی دیدار نزدیک است.

 اخوان

 

 

 

·       قاصدک

 

قاصدک ! هان چه خبر آوردی؟

از کجا  وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما،اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دّیار و دیاری- باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که ترا منتظرند.

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند .

 

دست بردار از این در وطن خویش غریب .

قاصد تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گوید

که دروغی تو، دروغ

که فریبی تو، فریب.

 

قاصدک ! هان ، ولی... آخر ....ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام آی! کجا رفتی ؟ آی ...

 

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جایی ؟

در اجاقی- طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک !

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.  .......................

 

 

بيا كنار من‌بنشين‌ 


گنجشك‌ها آمده‌اند
تا هياهوي‌سبز خود را
در رگ‌هاي‌اين‌شاخه‌ها بدمند
چگونه‌مي‌توان‌بر اين‌صندلي‌هاي‌نارنجي‌
ننشست‌.
- زير اين‌درخت‌كهنسال‌-
روزنامه‌را باز مي‌كنم‌
امروز مشكوك‌تر از هر روز
و پيچيده‌تر از هميشه‌
مي‌گذري‌
موهايت‌را در نگاه‌كدام‌آينه‌پيچيده‌اي‌
كه‌راه‌به‌هيچ‌نسيمي‌نمي‌دهند؟!
تو مي‌گذري‌
و سكوت‌پرندگان‌در ذهن‌درخت‌
جاري‌مي‌شود!
روزنامه‌روي‌صندلي‌پهن‌شده‌است‌،
بيا كنار من‌بنشين‌.
ديروز
اسكلت‌اين‌درخت‌
در سوزِ سرمايِ بي‌امان‌
استخوان‌سياه‌كرده‌بود.
بيا كنار من‌بنشين‌
چگونه‌مي‌تواني‌يك‌ساعت‌ونيم‌
بر صندليِ خشكِ كلاسِ 106
دستور بشنوي‌؟!
دانشكده‌هاي‌ادبيات‌
هنوز بيماري‌دستور دارند!
و من‌هيچ‌وقت‌از دستور...
*
بيا بنشينيم‌
گنجشك‌ها آمده‌اند
و غزل‌هاي‌زلالي‌
در رگ‌هاي‌اين‌درخت‌دويده‌است‌.
بيا فال‌خود را بخوانيم‌
از برگ‌هايي‌كه‌از منقار شاخه‌ها فرو مي‌ريزد.
*
فرصت‌كوتاهي‌ست‌
ابرها پيش‌از اين‌آسمان‌را گم‌كرده‌بودند.
*
تا تو بيايي‌
خود را بر اين‌آوازهاي‌مترنّم‌
آويزان‌كرده‌بودم‌.
و كودكي‌هاي‌برباد رفته‌ام‌را
تاب‌مي‌خوردم‌.
اينك‌
كودكي‌كه‌بر اين‌صندلي‌نشسته‌است‌
تنهايي‌اش‌را تاب‌نمي‌آورد
*
روزنامه‌كنار من‌پهن‌مانده‌است‌
فرصت‌كوتاهي‌است‌
دستور را رها كن‌
دستِ مرا بگير.

دوستي‌يعني‌صداقت‌داشتن‌
خستگي‌از دوش‌هم‌برداشتن‌

دوستي‌را گر تو باور داشتي‌
صد هزار آيينه‌در برداشتي‌
در تو خورشيد صداقت‌مي‌شكفت‌
در دلت‌نور رفاقت‌مي‌شكفت‌

كاش‌مي‌شد كلبه‌اي‌در ماه‌داشت‌
تا به‌خورشيد حقيقت‌راه‌داشت‌

گر بيايي‌با چراغ‌دوستي‌
مي‌رويم‌اينك‌به‌باغ‌دوستي‌

مي‌رويم‌آنجا كه‌شهر شادي‌است‌
آن‌طرف‌ها كه‌پر از آبادي‌است‌

شوق‌مي‌آيد به‌استقبال‌تو
رنگ‌شادي‌مي‌زند بر بال‌تو

غنچه‌ها تك‌تك‌سلامت‌مي‌كنند
نغمه‌خوانان‌شادكامت‌مي‌كنند

يك‌سبد مضمون‌نابت‌مي‌دهند
ساغري‌از آفتابت‌مي‌دهند
مي‌شوي‌اين‌گونه‌مهمان‌غزل‌
مي‌نشيني‌بر سر خوان‌غزل‌

مي‌خوري‌تصوير و احساس‌و خيال‌
مي‌شوي‌سيراب‌از شعر زلال‌

از تخيّل‌ذوق‌تو پر مي‌شود
راه‌شعر آنجا ميان‌بُر مي‌شود

مي‌شوي‌يك‌پارچه‌مضمون‌ناب‌
مي‌دود در جسم‌و جانت‌التهاب‌

دل‌، وجودت‌را به‌آتش‌مي‌كشد
تار و پودت‌را به‌آتش‌مي‌كشد
***
آه‌، از اين‌شعله‌جانت‌سير باد
آتش‌اين‌شعله‌دامن‌گير باد!

كاش‌مي‌شد روشنايي‌را چشيد
تكه‌اي‌از ماه‌را مي‌شد جويد
كاش‌مي‌شد خويشتن‌را بشكنيم‌
يك‌شب‌اين‌تنديس‌«من‌» را بشكنيم‌

بشكنيم‌اين‌شيشه‌ي‌صد رنگ‌را
اين‌تغافل‌خانه‌ي‌نيرنگ‌را

آسمان‌دوستي‌آبي‌تر است‌
شب‌در اين‌آيينه‌مهتابي‌تر است‌

من‌نمي‌گويم‌كسي‌بي‌درد نيست‌
هر كسي‌دردي‌ندارد مرد نيست‌

ليك‌مي‌گويم‌كه‌فصل‌سوختن‌
آب‌را هم‌مي‌توان‌آموختن‌

خنده‌را چون‌مي‌توان‌ترميم‌كرد
غصه‌را هم‌مي‌توان‌تقسيم‌كرد

گر خطر مي‌بارد از اين‌فصل‌درد
دوستي‌را بايد اول‌بيمه‌كرد
عشق‌با لبخند مردم‌زنده‌است‌
زندگي‌

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


بي‌شك‌چنين‌كه‌خواب‌ز چشمم‌پريده‌است‌
پروانه‌اي‌دوباره‌مرا خواب‌ديده‌است‌

شايد دوباره‌شيطنت‌بره‌اي‌سفيد
بر روي‌خواب‌تند علف‌ها دويده‌است‌
اي‌خاطرات‌خانه‌به‌دوش‌از شما كسي‌
آيا صداي‌گمشده‌ام‌را نديده‌است‌

آيا كسي‌از آن‌همه‌گل‌بوسه‌هاي‌مهر
يك‌غنچه‌از براي‌لبانم‌نچيده‌است‌

مادر بيا دوباره‌به‌گهواره‌ام‌ببر
آنجا كه‌شوق‌كودكي‌ام‌آرميده‌است‌

مادر بيا دوباره‌به‌گهواره‌ام‌ببر
آنجا كه‌لاي‌لاي‌تو شور آفريده‌ است‌

آنجا در آن‌بهشت‌كه‌روزي‌هزار بار
خورشيد چشم‌هاي‌تو بر من‌دميده‌است‌

مادر ببين‌كه‌شعلة‌آن‌خاطرات‌سبز
شعر مرا دوباره‌به‌آتش‌كشيده‌است‌

آن‌عقرب‌سياه‌كه‌عين‌هراس‌بود
چندي‌است‌زير جامه‌ي‌خوابم‌خزيده‌است‌
يك‌عنكبوت‌كبودي‌به‌رنگ‌مرگ‌
روي‌تمام‌آينه‌ها خط‌كشيده‌است‌

گوساله‌اي‌حريص‌از آن‌سال‌هاي‌دور
روزي‌دو برگ‌از عاطفه‌ام‌را جويده‌است‌

مادر تو را به‌جان‌خودت‌چاره‌اي‌بجو
دفترچه‌ام‌به‌صفحه‌ي‌پايان‌رسيده‌است‌

مادر بر اشك‌اشك‌غزل‌...، آه‌، نه‌، نشد
بر حرف‌حرف‌اين‌غزل‌اشكي‌چكيده‌است‌

راهي‌نمي‌برد به‌دلم‌شعر مدتي‌است‌
رنگ‌از رخ‌تمام‌قلم‌ها پريده‌است‌

شعر زبان‌بريده‌در اين‌واژه‌هاي‌گنگ‌
همرنگ‌وحشت‌رمه‌هاي‌رميده‌است‌

مادر بيا دوباره‌به‌گهواره‌ام‌ببر
مادر بيا كه‌خواب‌ز چشمم‌پريده‌است‌

 

 

هم‌با تبسّم‌زنده‌است‌
***
كاشكي‌مي‌شد صميمي‌تر شويم‌
در محبت‌ها قديمي‌تر شويم‌

روزهاي‌روستا يادش‌بخير
خنده‌هاي‌سبز و آبادش‌بخير

هر كه‌مي‌آمد به‌باغ‌دوستي‌
مي‌گرفت‌آنجا سراغ‌دوستي‌

آه‌، من‌با او رفاقت‌داشتم‌
من‌به‌آن‌آيينه‌عادت‌داشتم‌

كاش‌مي‌شد باز برگرديم‌آه‌...
عشق‌را با خود نياورديم‌آه‌...

صداي‌گمشده‌ 

پيچيد باد سرخ‌، در كوچه‌هاي‌مست‌
فرياد شد بلند: «هان‌اين‌صداي‌چيست‌؟»

«هان‌اين‌صداي‌چيست‌»، پيچيد در هوا
آمد به‌پيش‌باز، ابري‌كه‌مي‌گريست‌

باران‌شكفت‌و گفت‌: اين‌هاي‌وهوي‌سبز
فرقي‌نمي‌كند، از ناي‌سرخ‌كيست‌

پيغام‌روشني‌ست‌، در آستين‌او
اين‌خون‌و باد و ابر، جز يك‌بهانه‌نيست‌

مي‌گويد آشكار، ما هر چه‌مي‌كشيم‌
از بي‌ترانگي‌ست‌، از بي‌ترانگي‌ست‌
***
يك‌سينه‌حرفِ گنگ‌، ننوشته‌ماند باز
آن‌نانوشته‌ها، بسيار خواندني‌است
 

زخم‌كهنه‌ 


آمد نشست‌خنده‌كنان‌روبه‌روي‌من‌
واشد هزار پنجره‌بر گفت‌وگوي‌من‌

گفتم‌من‌از... ؛ بريد كلام‌مرا و رفت‌
ديدم‌نهاده‌آينه‌اي‌روبه‌روي‌من‌
آيينه‌اي‌درست‌شبيه‌جواني‌ام‌
آيينه‌اي‌به‌رنگ‌همان‌آرزوي‌من‌

بغضي‌دويد و آمد از آن‌سوي‌قرن‌ها
تركيد مثل‌حادثه‌اي‌در گلوي‌من‌

آن‌زخم‌كهنه‌نو شد و باران‌گرفت‌باز
پر شد سكوت‌آينه‌از هاي‌و هوي‌من‌

گفتم‌در اين‌غريب‌كده‌هيچ‌دشمني‌
بازي‌نكرد اين‌همه‌با آبروي‌من‌

تلخ‌و بلند و مسخره‌خنديد و بازگشت‌
گم‌شد دوباره‌در قدمش‌جست‌وجوي‌من‌

گفتم‌هنوز ساده‌دلي‌مثل‌كودكي‌
پنهان‌شده‌است‌پشت‌همين‌خلق‌و خوي‌من‌

بيرون‌خزيد از آينه‌شخصي‌شبيه‌درد
پرتاب‌كرد شعله‌ي‌سرخي‌به‌سوي‌من‌
 

دکتر حسن لی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمحمد حسين بهراميان:

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

 

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

 

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

 

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

 

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

 

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی  فهــمید

 

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

 

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم  پریـنــو آدمــی  فـهـمید

 

هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه

از مهـره  مار و طلسم و هر چه می فهمید

 

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم  نـم نـمی  فهمـید

 

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

 

 

 

 

 

 

 

قبله کمی متمایل به آن طرف

آمد درست زير شبستان گل نشست

دربين آن جماعت مغرور شب پرست
 

يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است
 

اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست

اين سومين رديف نمازی خيالی است
 

گلدسته اذان و من و های های های

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
 

سبحان من يميت و يحيی و لا اله

الا هو الذی اخذ العهد فی الست
 

يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)

(او فکر می کنيم در اين پرده مانده است
 

..................................................

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو

با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست
 

دل می بری که...حی علی ...های های های

هر جا که هست پرتو روی حبيب هست
 

بالا بلند ! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
 

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
 

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

 

سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله

الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
 

سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد

سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست

 

سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده

سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
 

سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...

سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
 

زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين

تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است
 

مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم

افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست

***

يک پرده باز بين من و او کشيده اند)

( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم

 

می خواهم امشب برگ برگ هستی ام را

از شاخه های این شب نارس بگیرم

 

من آمدم تا حجم اقیانوس را از

جغرافیای شانه ی اطلس بگیرم

 

کولی شدم تا مثل تقدیر نگاهت

آیینه را از هر کس و ناکس بگیرم

 

اما چه با من می کند چشمت که باید

هم  گفته، هم  نا گفته ام را پس بگیرم

 

کر نیستند این ناکسان اما چگونه

داد خود از این لشکر کرکس بگیرم

 

ای تلخ شیرین شوخ تند ای مرگ،بگذار

کام خود از آن خنده های گس بگیرم

 

ای با تنم از عطر کافور آشنا تر

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

 

دلتنگم از جنجال جنگی سرد اینجا

با زندگی می خواهم آتش بس بگیرم

 

***

در قاب عکسی کهنه مادر چشم در راه

تا ماه را طوقی از اطلس بگیرم

 

کو دستمال خیس اشک ای روح باران

تا گرد از آن چشمان دلواپس بگیرم

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

اشتباه اول من و تو یک نگاه بود

عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود

 

گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود

 

می دویدم و میان کوچه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و درد و آه بود

 

گاه گریه می شدیم  گاه خنده مثل شوق

این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود

 

جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب

سیب بی گمان در آن میانه بی گناه بود

 

هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبورسرد آفتاب و ماه بود

 

آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا

با حضور آفتاب روز من سیاه بود

 

اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

بر غریبی من و تو بهترین گواه بود

 

زیر چتر سایه ی تو خیس گریه می شوم

مثل آن زمان که دل هنوز سربراه بود

 

هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم

مانده ام کجا ، کجای کار اشتباه بود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ







 

 

 


 


 

دلتنگی های آدمی را

باد ترانه ای می خواند،

رویاهایش را

آسمان پرستاره نادیده می گیرد،

و هر دانه برفی

به اشکی نریخته می ماند.

سکوت

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان

و شگفتی های بر زبان نیانده.

در این سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو

و من.

 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يك دشت ترانه بود و يك عالمه عشق
دلتنگيِ‌ ابر ن‍َم ن‍َم‍َك مي‌باريد
شب بود و پرنده بود و نيلوفر و رود
من بودم و ح‍ُزن بود و باقي همه عشق...
جلیل

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرانجام روزی از همین روزها بر می گردیم
پرده های پوسیده ی پر سوال را کنار می زنیم
پنجره تا پنجره مردمان را خبر می دهیم
که آنسوی سایه سار این همه دیوار
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و

نم  نم روشن باران باقی ست............
صالحی

                   

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

فال حافظ

ویرانه شدم نشانی گنج کجاست
پایان شب جدایی و رنج کجاست

ای رهگذر کوچه رندان تو بگو
عطر نفس بهار نارنج کجاست ؟
دکترترکی

 

بنویس
بنویس و هراس مدار
از آن که غلط می افتد
بنویس و پاک کن

همچون خدا که هزاران سال است

می نویسد و پاک می کند
وما هنوز مانده ایم

در انتظار پاک شدن
وبر خود می لرزیم
                                   لنگرودی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الحمد الله...........................

اکنون که جهانی در آرامش است
و آفتاب و پرندگان در خواب اند
اکنون که ستاره ها در هاشان را قفل می کنند
و آماده ی رفتن اند
اکنون که ماه پیاله ی شبنم را بر می گرداند
و جهانی را یکسر خیس می کند
اکنون که بادها پنهان کرده اند
ژرفنای هلاکشان ر ا....
پیش از دمی که ترا از من بگیرند
بگذار تا کنارت بنشینم
تماشایت کنم
و مرهم بگذارم جراحت بالم را که به نورت سوخته است.
                                                                           لنگرودی


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الحمد الله......................(۱)

چشمه ی خورشید تویی سایه گه بید منم ...نمی دانم.خلوت گزیده ی عزیز  چه بر سر دارد که ...اینقدر اصرار می کند  که بنویسم و چقدر شرط و شروط می گذارد ...از بس شرط گذاشته ...هول نوشتن در من پدید آمده ...دل و دستم می لرزد ....اولین فریاد را کشید....خوبه از هم فاصله داریم وگرنه...........خلاصه خدایا به امید تو ..کاش بتوانم آنچه حضرت او دوست دارد ..به قلم آورم درین پستو......بقول ایشان! خدا کند که ....در انتشار روشنی سهمی داشته باشیم ...واقعش اینه که ما اعتقاد داریم باید برا خودمان کاری کنیم وگرنه از دست می رویم ....از کتب آسمانی از شعر از ادبیات از ....کمک می گیریم که خود را بشناسیم ...انسان شویم وانسان بمیریم....همدردی کنیم با ژرف نگری صبوری و مهربانی از آلام خود . دیگران بکاهیم ....یار هم باشیم نه باری بر دل هم ...با نظراتتان ما را در راهمان یاریگر باشید ...هستم اگر می روم ور نروم نیستم.....چندی است صدامو را گم کردم اجازه بدید..تا پیدا شدنش کمی شعر بنویسم شاید صدامو پیدا کردم ...تماشا کن صدایی که به  دست بادها  دادی تماشا کن.....تماشا کن چراغی که به تاریکی فرستادی......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الحمدالله.....که....فرصتی دست داد که چیزکی بنویسم.....در حکمت "به من چه".....البته  نه در معنای عامیانه آن بلکه در مفهوم فلسفی !و عرفانی آن ...گفتیم که رسیدیم به این حقیقت که چاره ی درد ما ..چاره ی درد جامعه ی ما شناخت "خود" است ....و گام برداشتن در طریق انسانیت.....در تبیین و روشن کردن موضوع از نظرات  اولیای الهی روشنفکران معاصر و فلاسفه و اخلاقیون مدد می گیریم...تا جان تشنه ی خود را سیراب کنیم ....."شاید از این تیرگی ها بگذریم ...ره به سوی روشنایی ها بریم:"......اینک گفتاری از بحث استاد ملکیان روشنفکر معاصر را در پی می آوریم.....

"شمس نقل می‌کند: به کسی گفتند خانچه می‌برند، گفت به من چه؟ گفتند به‌طرف خانه‌ی تو می‌برند، گفت به شما چه؟

تلقی «به من چه؟»(که یکی از ارکان تفکر شمس است) مبتنی است بر این‌که هیچ چیزی در زندگی من جز کردار و عمل من (چه فعل بیرونی و چه درونی) موثر بر سرشت (وضع نسبتاً ثابت شخصیت) و سرنوشت من (تطورات شخصیت) نیست. و کردار یعنی دگرگونی‌هایی که در جهان درون و بیرون خودم پدید می‌آورم. آدمی در برابر سه مقوله قرار می‌گیرد که باید وضع خویش را در برابر آنها معلوم کند. آن سه مقوله عبارت است از:

1. واقعیت‌ها

2. دانش‌ها

3. کنش‌ها و افعال

واقعیت‌هایی که به من ربطی ندارد:

خیلی از واقعیت‌ها وجود دارد که ممکن است بسیار هم مهم باشند اما به ما ربطی ندارند. به ما ربطی ندارد از آن جهت است که به کردار ما ربطی ندارد، بنابراین به سرشت و سرنوشت ما ربطی ندارد، و درنتیجه به شادی و ابتهاج درونی ما ربطی ندارد. .....

شمس:

گفت: خدا یکی است

گفتم: اکنون ترا چه؟ (به تو چه ربطی دارد؟) چون تو خود در عالم تفرقه‌ای، صد هزاران ذره شده‌ای، هر ذره در عالم‌ها پراگنده، پژمرده‌ای، افسرده‌ای، فروفسرده‌ای. تو را از یکی بودن خدا چه حاصل؟ او خود هست؛ وجود قدیم او هست اما به تو چه؟ تورا چه؟ تو خود نیستی. از هستی، تو چه سود می‌بری؟

شمس:

از عالم توحید تو را چه؟ از آن که او واحد است تو را چه؟ به تو چه که او واحد است؟ چون تو خود صد هزار بیشی. هر جزوت به طرفی افتاده.

دانش‌هایی که به‌من ربطی ندارد:

الف – دانش‌هایی که دانش‌اند، اما به‌درد ما نمی‌خورند.

شمس: تو را از قدم عالم چه؟ تو قدم خویش را معلوم کن. هیج اندیشیده‌ای که تو خود قدیمی یا حادث؟

ب – دانش‌هایی که دانش‌اند اما مال خود من نیستند بلکه گزارش اقوال و دانش دیگران است.

(احتمالا در وقت تلاوت قرآن توسط شخصی) شمس می‌گوید: هله هله، این سخن پاک ذوالجلال است و کلام مبارک اوست. اما تو چیستی؟ از آن تو چیست؟ کلام تو کدام است؟ این احادیث همه حق است و پرحکمت. آری هست، اما بیار که از آن تو کدام است؟ مرا بگو چه سخنی داری؟ نه چه سخنی دیگران گفته‌اند.

پیامبر فرمود: آن‌چه به تو ربطی ندارد فرو بگذار ولو چیز زیبایی باشد.

بنابراین خیلی چیزها را نباید آموخت. خیلی از دانسته‌های ما از مقوله‌ی زهر شیرین است. این‌ها علم ناسودمندند، بلکه زیان هم می‌رسانند. این دانسته‌ها بار خاطرند و حرکت من را به سمت ابتهاج درونی و شادی والا، کند می‌کنند. مزاحمند و آدمی را گران‌بار می‌کنند.

کردارهایی که به من ربطی ندارند:

شمس خجندی بر خاندان خود می‌گریست و من بر خود شمس خجندی می‌گریستم. می‌گفتم بر خاندان چه می‌گری؟ آنان به‌خدا پیوستند. یکی به خدا پیوست بر او می‌گریند؟ چرا بر خود نمی‌گری؟ اگر بر حال خود واقف بدی بر خود می‌گریستی.

همچنین باید در مورد فکرها، بحث‌ها، اثبات و نفی‌ها و دوستی و دشمنی‌ها همواره این سئوال را از خود بپرسیم که «به من چه؟» .......عرفا و متفکران به ما آموخته‌اند که درنشسته باشیم و در خود فرو رفته باشیم."..............واقعا در همه ی مسایل زندگی باید از خود بپرسیم ما درین مسئله کجای ماجرا هستیم......تا در ورطه هایی غیر قابل جبران نیفتیم....این همه دیگر اندیشی چه ضرورت دارد؟ به خود بیندیشیم....تا با کشف نیروی درون بتوانیم به خود و دیگران خدمت کنیم...آنگونه که مورد پسند حضرت خداوندی است......خدایا جان آگاهمان ده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الحمد الله .....کجاست آن گل سرخ که در دست های تو بود...بی دریغ نثارش می کردی،بی آن که راز های درونش را بشناسی؟!.....بورخس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آه اي پریِ هر چه غزلگريه! خواستم
بيت ترانه‏ای ز تو باشم خدا نخواست

مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم
يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست...فرهاد صفری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کیفر

مثل عنکبوت غول پیکری
که طعمه را
در فراخنای حوصله
 به دام می کشد
 و بعد
ناگهان
به کام می کشد ،
این زمانه هم
به جرم لحظه های خوب
- لحظه های عاشقانه ای که داشتیم -
        دارد از من و تو انتقام می کشد !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نه اشارت معنا، نه تبسم تسليم،
زبان ما سهولت آب و آفتاب و آينه‌ست.


سايه‌روشن موهومی آن سوی ميز،
آن سوی تورق اسناد،
پسِ پندارِ جستجو، با تکلم مکرر پرسش‌هاش،
سايه‌روشنی موهوم آن سوی صبوری من.
اين‌سوتر اما شايد ستاره‌ای گمنام،
يا به گمانم فانوسکی بی‌قرار،
در شد آمدِ تشويشِ خويش، اين سوتر از تورق تقدير،
با تکلم مکرر رازهاش،
فانوسکِ ستاره‌ای در بی‌قراری باد.


نه اشارت معنا، نه تبسم تسليم،
زبان ما سهولت آب و آفتاب و آينه‌ست.
عجيب است، عجيب!
از هر جانب اين جستجو که به سايه‌روشنِ جانِ شما می‌نگرم
خبر از نسبت چشمهامان به آينه می‌دهد.
چرا زبان مرا درنمی‌يابد اين برادر مغموم؟!
دست از پا خطايی نرفته است،
تنها من از اشتعال يک نقطه‌ی کوچک
در حوالیِ دنيا سخن گفتم.
- چه اشتباه عظيمی! چه اشتباه عظيمی!
/صالحی/ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلتنگ توام .

 

تا شادمانه مرا ببینند


شاخه ها

 

به شکل نام تو سبز می شوند


پرنده ی کوچکی که نمی دانم نامش چیست


حروف نام ترا


بر کتابم می ریزد،


آفتاب

به شکل پروانه ای از مس

گرد صدایم بال می زند،

 

و می دانم سکوت


فقط بخاطر من سکوت است،

اما من دلتنگ توام

 

شعر می نویسم


و واژه ها را کنار می زنم

که ترا ببینم

                      لنگرودی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ







 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ




**********************************************
    و می نشینی چه خسته اما کسی کنارت نمی نشیند                      
پرنده ای ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند

در این دیاری که همدمی نیست، غریبه بودن غم کمی نیست
چنان غریبی که سایه ات هم دمی کنارت نمی نشیند

نگاهها سنگی اند و سردند، اگر چه در چشم تو بخندند
اگر بمیری کسی در اینجا سر مزارت نمی نشیند

به زیر لب نغمه های ناشاد، ترانه ای کهنه ، رفته از یاد
بجز هیاهوی مبهم باد به جان تارت نمی نشیند

به خانه می آیی از خیابان، قدم به یک کوچه می گذاری
که هیچ کس جز گدایی آنجا به رهگذارت نمی نشیند

نشسته ای دلشکسته اما...کسی کنارت نمی نشیند
پرنده ای ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند

                                                           دکتر   ترکی        

***********************************

                                                      تو از عشیرهّ اشکی ، من از قبیلهّ آهم
تو از طوایف باران ، من از تبار گیاهم

تو آبشار بلوری ، تو آفتاب حضوری
طلوع روشن نوری در آسمان پگاهم

به جستجوی نگاهت هزار دشت عطش را
گذشته اند پریشان ، قبیله های نگاهم

قلندران تبسم نشسته اند چه غمگین
کنار خیمهّ سبز نگاههای تو با هم

کدام وادی شب را در آرزوت گذشتم
که دستهات گلی را نکاشت بر سر راهم

****************************
                     

حرفهای ساده و ملایم نسیم هم
وقتی از کنار بوته های خار
از میان سیم های خاردار
بگذرند ،
تلخ و مبهم و گزنده می شوند
مثل شعرهای من که از میان دوزخ دلم
گذشته اند!۳
********************************************

بعد از آن اسفند بی لبخند

پشت این اندوه فروردین دلتنگی

کاشکی اردیبهشتی

کاش خردادی

می‌رسید از راه

شادمان چون مهر

مهربان چون ماه

 

 

و یک غزل:

 

نه ديگر اين كوير، بهاري نمي‌شود

در من صدای چلچله جاری نمی‌شود

 

حالا  غزلسرود نخواهيد از دلم

باور كنيد، گاه گداری نمی‌شود

 

باری به عشق پاسختان مثبت است و حیف

این پاسخ من است که آری نمی شود

 

دستانتان، صریح بگویم برای من

دستان مهربانی و یاری نمی‌شود

 

می‌فهممت، گرفته‌ای، اما گشایشی

امشب اگر دوباره نباری نمی‌شود

 

دکتر منفرد
**********************************************

ببخشای برمن

 که احساس رویش و طعم طربناک باران

 و شوق عطشناک گل را نفهمیده بودم

 ببخشای برمن اگر تشنه بودم

 دراین های و هوی رسیدن

 اگر رازقی را و گر اطلسی را نسنجیده چیدم

ببخشای برمن

 که من شاپرک را ز باغ گل دل پراندم

تو پاکی

تو بخشنده‌ای

                      مهربانی

 تو روح لطیف پرنده

 تو آواز یک قاصدک درنسیمی

 تو آن قصه‌ی خیس

 یک معجزه

 تو آن شبنمی ...

 تو آن شعله‌ی سبز روییدنی

 تو آن لحظه‌ی ناب و حساس بوییدنی

ببخشای برمن اگر غصه‌ی چشم

وگر چشمه‌ی روشن و آبی اشک‌ها را نفهمیده بودم

فاطمه کشاورز

*******

سال‌ها پیش از این
پیشگویان گفته‌بودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیله‌‌ی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد

دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیده‌است
که ماه می‌گیرد

امشب همه هرچه داشتند را پنهان کرده‌اند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمه‌ام آویخته‌‌ام
که با آنها نیز تنها بوده‌ام

(طاهره عبرالحنان)
**********
در آتش می‌سوخت
به ما خیره بود.
طلب یاری داشت
در آتش صاحب دو قلب
شده بود.
قلبی برای ماندن و قلبی برای
رفتن.


قسمتی از " یک منظومه در بیست و پنج شماره"
احمد رضا احمدی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زفرط گریه باران می چکد از دستم این شبها
یکی دستم بگیرد مست مست مستم این شبها
غزل می خوانم و سجاده ام پر می کشد با من
نمی خوابند یک شب عرشیان از دستم این شبها
خدا را شکر سوزی هست، آهی هست، اشکی هست
همین که قطره اشکی هست یعنی هستم این شبها
به جای خون به رگ هایم کبوتر می پرد تا صبح
تشهد، نامه می بندد به بال دستم، این شبها
دلی برداشتم با تکه ابری از نگاه خود
به پابوس قیامت بار خود را بستم این شبها

علیرضا قزوه

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت: آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است

مجذوب تبریزی  (مجذوب علی شاه)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روزها عجب خودتان را گرفته اید

اردیبهشت نیست که اردی جهنم است
لبهای سرختان که دهان را گرفته اید

به چرت و پرت و فحش و ... ببخشید مدتی ست
از شعرهام لحن و بیان را گرفته اید

خانم! جسارت است ببخشید یک سوال
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟

خانم ! شما که درس نخواندید ....پس کجا
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید

خانم! جواب نامه ندادید بس نبود؟
دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید

خانم! عجالتا برویم آخر غزل
نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید

 سید مهدی موسوی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به بی کرانه ، به دریا ، به آسمان برگرد
به آفتاب یقین از مِهِ گمان برگرد

برو پرندهّ غمگین ِ من ، خداحافظ !
به سایه سار درختان مهربان برگرد

کنار من بجز این میله های زندان نیست
از این قفس به افقهای بی کران برگرد

به هر کجا که نشان صداقتی دیدی
بمان ، و گرنه از آنجا به آشیان برگرد

نگاه آخر و تیر خلاص از تو یکی ست
برای کشتن این صید نیمه جان برگرد

بدون نام تو این قصّه بی سرانجام است
نمی شود تو نباشی، به داستان برگرد

ولی چه فایده ، وقتی بیایی از تن من
نمانده هیچ بجز مشتی استخوان بر  گرد...

محمدرضا ترکی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

مردم چه می کنند که لبخند می زنند
غم را نمی شود که به رویم نیاورم

قانون روزگار چگونه ست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که "بهترم"

نجمه زارع

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غرض، نهفتن آن فتنه نهانی نیست
توان گفتن آن راز جاودانی نیست

پر از امید و هراسم که هیچ حادثه‌ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

ز دست عشق به‌جز خیر، برنمی‌آید
وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست

درختها به من آموختند فاصله‌ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه پرغبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب است و باز چراغِ اتاق می‌سوزد
دلم در آتش آن اتّفاق می‌سوزد

در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگی‌ام کاملاً عوض شده است

صدای کوچه و بازار را نمی‌شنوم
و مدتی‌ست که اخبار را نمی‌شنوم

اتاق پر شده از بوی لاله‌عباسی
من و دومرتبه تصمیم‌های احساسی

اتاق، محفظه‌ی کوچک قرنطینه
کنار پنجره... بیمار... صبحِ آدینه

کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد همزمان لرزید

نگاه‌های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته‌اید که عاشق‌شدن ارادی نیست

چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلّف تقدیر زیر و رویم کرد

تو حُسنِ مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانه‌ی من

من و دوراهی و بیراهه‌ها و زوزه‌ی باد
و مانده‌ام که جواب تو را چه باید داد

شب است و باز چراغ اتاق می‌سوزد
به ماه یک نفر انگار چشم می‌دوزد

چگونه می‌گذرند این مراحل تازه؟؟...
هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه

هوای ابری و اندوهِ باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد می‌آید

چه‌قدر خسته‌ام از فکرهای دیرینه
به خواب می‌روم این‌جا کنار شومینه

چراغ خانه‌ی ما نیمه‌روشن است انگار
و خواب‌های تو درباره‌ی من است انگار

چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این این اتفاق روشن نیست

مرحومه نجمه زارع
ـ--------------------------------------------------------------

 

 

 
 
 
 
 

 

 

 

 

 

 



۱


ملاحظه می‌فرماييد!


يه باره برمی‌گردی می‌بينی دير شده
ديگه امکان نداره
غير ممکنه، محاله که ماه بذاره اين همه راه و
بياد بيفته تو اين پياله‌ی لبريزِ تلخِ تلخ که چه!؟
"من مست و تو ديوانه ..."
هر کی از اين وَرا رد شد بگو خونه‌م همين طرفاست
ولی يه جوری انگار اينجا نبودم، نيستم، نباشم بهتره،
يا دلم می‌خواد برم سفر
دستم می‌لرزه، تو جای من امضا کن
اينم بليط، يه سره‌ست، فقط رفته!
نمی‌خوام برگردم
اينجا نوشته يه پرواز مونده به صبح
کبوترا که پرزدن، تو هم چمدونت و ببند!
ملاحظه می‌فرماييد!


يه‌باره می‌شْنَوی، می‌بينی
می‌بينی از سر اتفاق
يه حرفايی ... که انگار قراره يه اتفاقی بيفته!
البته، ...
ميذارن باد بياد
از لابه‌لای گلبرگای اطلسی بگذره
آدم دلش نمياد پا رو خواب چمن بذاره
برمی‌گرده ... راهشو دور می‌کنه
دور می‌زنه مياد از پياده‌رو ميره نون می‌گيره
برمی‌گرده تو راه
به چيزايی عين عطر آب و بوی هوا فکر می‌کنه
حواسم هست
بليت يه سره‌ست، ديگه چرا برگردم؟!
خب يه عمر بخوای خواب ستاره ببينی وُ
بعد يه هو يکی بياد دم در بگه سلام،
تو چی ميگی!؟
منم مسافرم!
نميگم راهم نزديکه، دور هم نيست!
اينجا گوشه بليت نوشته تو ميری يه جای آشنا.


ملاحظه می‌فرماييد


منم مسافرم
اين خِرت و پرتای وَرِ دست دنيا
فقط به درد يه عده آفتاب‌نديده می‌خورن
من يه عمره که نخوابيده‌م
حالا دلم يه جوری گرفته که انگاری
خدا ميخواد گريه کنه.
ميرم، ميرم اون طرفِ هرچی که هست،
اينم بليت، خودم خريدمش از خواب لاله و ماه
امضای ستاره پاشه،
باشه، همين يه چمدون بسه، ميخوام چکار!؟
منم مثل بعضی بابونه‌ها، شب‌بوها ... يا چه ميدونم، گُلای ديگه
عادت ندارم زياد يه جا بمونم
زود پرپر ميشم، ميرم ديگه برنمی‌گردم.
مادرم ميگه خدا بزرگه،
من ميگم چمدونم و بسته‌م
گلبرگامو جمع کرده‌م
بذار يه ذره گرگ و ميش بشه،
تاريکی که بشکنه راه می‌افتم!


ملاحظه می‌فرماييد!


ميگم بابا، عزيزم، قربونتم
من بايد برم
خسته‌م، خودم ميخوام برم!


گاهی وقتا يادمه شادی می‌اومد بالاسرم
پرپر می‌زد که يه کاری بکن!
منم چقدر تمرين کردم
تا بتونم رو لبه زندگی راه برَم
برم يه طرفی که تو باشی!
رد شدم رفتم
ولی تو راه ... يه هو همه روياهام
ريختن تو دره‌های شب تاريک،
حالا کی می‌تونه تو اين تاريکی ... "ری‌را"!؟
حالا گاهی وقتا
دستام به فرمونم نيستن
می‌خوام اسمتو بنويسم رو ديوارای شهر
اما می‌ترسم!


ملاحظه می‌فرماييد!


چشمامو می‌بندم رو هرچی که هست
از هرچی که هست ... عذر ميخوام
عذر ميخوام اگه يه وقتايی
رو به روی باد ايستادم
صاف تو صورت نسيم و نَمِ هوا ...!
يه چيزی ... يه چيز ديگه،
گفته‌م کاش می‌شد
يه جوری از پيچ اين کوچه گذشت،
من گذشته‌ام
می‌گذرم، خواهم گذشت
ما اهلِ گذشتيم
از درياهای دور
از خواب‌های خوش،
ازت سوال می‌کنم
ميگم تو کی بودی
می‌پرسم کی هستی، چی می‌خوای!؟
يه خونه از شکوفه‌ی هلو بهِت می‌دم
با هرچی که دلت می‌خواد از مهر، از ماه، از ارديبهشت
اونورت آواز نور
اينورت ... هوای علاقه، حوصله، بهشت!
من بايد برم،
بليت گرفته‌م که برم،
راستشو بخواين، اگه دلخور نميشين
ميگم که ديگه ...
ديگه يعنی چيزی نيست که شادم کنه
تازه يه آدم غمگين مثل من به چه دردتون ميخوره!؟
من قول داده‌م
بايد برم!


ملاحظه می‌فرماييد!


اين وقت شب
کاش می‌دونستم
چرا اين همه سيرسيرکِ بی‌قرار
يه جا با هم صدا ميزنن که برگرد!
من نمی‌خواهم برگردم
از برگشتن می‌ترسم
بايد برم
چيزی برای موندن نمونده
نه يه خوابِ نخ‌نما
نه بگو يه حرفی، بهونه‌ای، چيزی ...
حالا خيلی وقته که تحمل کرده‌م، طاقت آورده‌م
اصلا با تنهايیِ همين خونه، همين خواب،
بسه هرچی گفتين و هرچی شنفتم
هرکی پرسيد: آخه تا کی؟!
تو هيچی نگو!


ملاحظه می‌فرماييد!


بعضيا چقدر پر سروصدا ميان و
بی‌خود از وسط جمعيت رد ميشن!
که چی!؟
يه اومد و رفتِ ساده
که اين همه کوس و کرنا نمی‌خواد،
منم دارم ميرم، اينم بليتم!
به کسی مگو کبوترا رفته‌ن بالای کوه
يا اومده‌ن رو به جنوبِ شهر،
تقصيری ندارن، شنيده‌ن قراره بارون بياد
خُب يه چيزی هست
که باد اين‌همه بی‌ملاحظه
سرگذاشته به کوه
داره از دريا بد ميگه
از ماه، ستاره، از هرچی همين اطرافِ خودمونه ...!


ملاحظه می‌فرماييد!


ميگن تو دل تاريکيا
وقتِ به اون شبی
يه نفر با چراغ اومده بود اونوَرِ دره‌ی ماه
داشت رفتن نابَلَدِ منو نگاه می‌کرد،
من نفهميدم کيه،
اما صداش زدم
کی هستی اين وقت شب؟
دنبال چی می‌گردی؟
مِه داره دنيا رو می‌گيره
برگرد خونه، يه وقتی راهو گم می‌کنی،
آسمونو ديدی چطور بغض کرده،
نکنه تو هم اين طرفا کسی رو داری!؟
چه‌ت شده، خب سلام کردم، بگو عليک لااقل!
مزاحم باد بودم، رفتم کنار
گفتم نازکتر از گل به گل ...!؟
من رفتنی‌ام
بليت خريده‌م
چانه زده‌م سر اين راه، اين چراغ، اين سفر
من مسافرم،
ببين ... سايه‌ها دارن يواش‌يواش جابه‌جا ميشن
درختا يه جور ديگه سبزن
سبز يه جور ديگه سبزه
ملتفت ميشی سنگای کنار جاده
چقدر شبيه ماه، لخت لختن!
شبتابای بی‌خبر می‌خندن
خوبه به خدا، خيلی‌م خوبه
منم همين و می‌خوام
خوب يادمه اون شب،
تو يه سنجاق زده بودی گوشه گيسات!


ملاحظه می‌فرماييد!


دارم دست‌دست می‌کنم
يعنی لِفتش ميدم که يه اتفاقی بيفته،
می‌افته، آفتاب مياد بالای بوم
ولی زيپِ اين چمدون بسته نميشه!
تا من بجنبم، همه رفته‌ن!
بعد اين بليت کهنه
اين خواب خوش!
من مسافرم،
آخه به کی بگم دلم خوش نيست
حالم بده
تو با خودت چتر آوردی؟
اگه برف اومد
با هم ميريم تو کوچه
ميريم طرفای اون بالاترا
اونجايی که من بارِ سفرشو بسته‌م
يه جاييه ... عجيب،
يه آفتابی داره عينِ ماه
يه عده مثل خودمون هستن
سرشون تو برفِ آخر زمستون،
گل داده عين شقايق
بيا اينوَرتَر، نگاه کن راستِ ماهِ عصرونه
يه جفت پرنده اومدن نشسته‌ن صاف ... بال شاخه‌ی انار
دارن يه چيزی ميگن، يه چيزی می‌خونن
رعايت می‌کنن که شاخه نلرزه، باد نميره
هوا نترسه!
اونجا رو ميگم که بليتش دستمه حالا
پس کی راه می‌افته اين قافله؟!


ملاحظه می‌فرماييد!


به سرم شوری افتاده از هوا


حالا ملاحظه‌ی خيلی چيزها بمونه برای بعد ...
بی‌خود نيست ديگه هيچ خبری از اون طرفا نمياد!
يه نفر از ته کوچه
داره مياد سمت ما
داره يه چيزی ميگه
يه چيزی می‌خوونه
ستاره زياده به خدا
گُلِ شب‌بو، محبوبه، مريمی
بعد ... ما می‌فهميم
گاهی وقتا هم ميشه گره رو با دندون باز کرد!
همينه که هست
حالا سالهاست که من خودمو
يه جایِ دوری بُردم و اسمم و جا گذاشتم و برگشتم،
اينا بهونه‌ست همه‌ش که حکايتشو خيليا خونده‌ن
من بودم که رو ديوارای شهرتون نوشتم:
"قبل از رسيدن به پل
مسير خود را مشخص کنيد!؟"
من اصلا بلد نيستم اين طوری زِه بزنم به هرچه ترانه‌ست
من ميگم ميرم پشتِ بالِ پروانه وطن می‌کنم.


ملاحظه می‌فرماييد!


رقصِ آخرِ قو،
پشت پنجره يکی داره به شيشه می‌زنه،
من مسافرم
بليتم تو دستمه
بايد برم
ميگن اونجا آسمونش غرق ستاره‌ست
ميگن اونجا خدا خيلی رفيق آدمه،
اصلا ميگن هرکی برا خودش
هرچی دلش می‌خواهد آواز بخونه
اونجا همه شبيهِ يه نفرن
يه نفر، شبيه همه‌ست:
"ری‌را" ... "ری‌را" ... "ری‌را" ...!
پس کی دست از سرم وَرميداری
ميذاری بيام،
من اينجا رو دوست ندارم
آدما اذيتم می‌کنن
از سايه، از فقر، از پليس
از هرکی ازم بپرسه کی هستی، می‌ترسم!
هوهوی باد مياد تو ناودونا
اين باد داره با باغ انار چه می‌کنه!؟
اين بليتِ کفِ دستم ...
چقدر من مچاله شدم تو اين زندگی "ری‌را"!
حاشيه نرو، بنويس!
بنويس من مسافرم، بايد برم!
ديگه از هيچ شعری خوشم نمياد "ری‌را"!
دروغت گفتم که من بعضی وقتا شاعرم
دروغت گفتم که قصد موندن داشته‌م
دروغت گفتم که من اون پرنده رو ديده‌م
فروغ ديده بودش يه بار فقط، فقط يه بار
اومده بود بالای شاخه تُردِ انار
اگه اومدنی بود
اومده بود
اگه اومده بود
اومدنی بود حتما
آخه يکی نيست بفهمه
وقتی ميگم عشق ... يه منظور ديگه دارم به خدا!


ملاحظه می‌فرماييد!


داره دير ميشه،
يکی مياد با لبِ خندونش که وقتشه!
اون وسط وسطا که شب ...
می‌دونم، حاشيه رفتم، حاشيه ميرم، اهل همين حواشی‌ام باصطلاح!
ولی ديگه سر هيچ سطری برنمی‌گردم.
حالا تو وردار
حاشيه اين دفترِ سپيد
يه خط ساده بکش
همين اولِ اول دنياست"!
نيّت کن، يه فالی بزن!
بی‌جهت يه فالی بزن
مژده ای دل که فلانی رو به بی‌خيال!
فقط بو بکش
بو گُل مياد، نم‌نمِ شبنم و يه ميلِ غريب!
اصلا ميدونی چيه؟!
اين تو و
اينم خطِ آخرِ هرچی علاقه‌ست
منم تموم!
ملاحظه يعنی چه ... دختر!
بريم يه ذره پشت سرِ دنيا قصه بگيم
شوخی‌شوخی ... حرف بزنيم، بخنديم
از همين اول شب تا سحر، تا دَم‌دَمای صبح،
بی‌خيال، بليتم و گرفتن پاره کردن ريختن تو سطلِ آشغالی
همه رفتن، اما منو نبردن، نبردن، نبردن ... "ری‌را"!
حالا يه ذره برام گيتار می‌زنی ...!؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 بعضی وقتا
بی‌هودگی ... تازه اولِ يه راهه!
من خيلی از راه‌ها رو
نرفته ... ميون‌بُر زده‌م
بعد فهميدم بيهوده‌گی، اولِ بی‌هوده‌گيه!
البته من طوری زندگی کرده‌م
که انگاری فقط يه توکِ پا اومدی، رفتی وُ
يه رويا ...، خلاص!


"ری‌را" ... يه رازه، يه خوابه، يه رويا ...!
يه روز رفت و رفت تا رسيد سرِ چشمه.
بعد اسمش و گذاشتن يه چيزی که خيلی عجيب!
منم اومدم يه سطر نوشتم بالایِ کوچه‌تون
يه خطِ خوشکل ... از اينجا تا ... هوو!
راستی مگه ميشه کلمه‌ها رو ...؟
بعضيا پشتِ سرِ ستاره هم حرف ميزنن
خُب بزنن
اين بعضيا هميشه بوده‌ن، اصلا هستن،
اگه غير از اين بود
تعجب من که معنی نداشت!
واقعا ميگم
می‌خواستيد، يعنی انتظار داشتيد
اين بعضيا چه‌کار می‌کردن؟
ميدونی چيه؟!
کسی که بدخواه نداره
آدم خوبی نيست
يه جای کارش می‌لنگه!


خداوکيلی خودتون بگين
اين رسمشه که بعضيا ... ها
اون وقت ما ... نه آره!؟


من از لطفِ شما ممنونم
ولی اين دستمزدِ اون همه مکافاته که کشيده‌م!
به خدا اين قصه‌ی عشق
عجب حکمتی داره!


خيلی هم وقت نداريم
تو صحبتِ اولم گفتم که من مسافرم
ولی راستياش ... حالا که نگاه می‌کنم
می‌بينم همه‌مون مسافريم
من دست و نباختم!
يه روز غروب، يه نفر اومد طرفای تجريش
گفت: ميايی بازی؟
گفتم: ها!
تو همون دستِ اول، بُر نخورده، گفت: دل!
عجب حکمی کرده ...!
باختم، تا قيامِ قيامت!


حالا خستگيای خيليا رو
پای من می‌نويسن
حساب که می‌کنم
می‌بينم ... هيچ، وِلِش کن!
من هميشه‌ی خدا
از همون بچه‌گی فکر می‌کردم
همين فرداست که بميرم،
همين طورم شد،‌ عين بعضی شبتابا
يه روز مُرده‌م، يه روز ديگه، بپا داره باد مياد!


گفتم که!
هميشه می‌ترسم يه جايی، يه زمانی
يه چيزی رو فراموش کنم
يه چيزی رو جا بذارم
می‌ترسم وقت نکنم که سيرِ سير به اين شکوفه‌ها نگاه کنم.


همه‌ی عمر، يعنی يه عمرِ تمام
نگرونِ همين روزا بوده‌م
که يه‌هو بفهمم ای دل غافل
پس منم مسافر بودم و هی بی‌خيال ...!؟

ولی هُدی هنوز بچه‌ست
نسيما تازه داره يه سوالای عجيبی می‌کنه
بايد زنده بمونم، فقط يکی دو صباحِ ديگه!


ميرم قدم می‌زنم
بايد نَفَس بکشم، اين‌طوری ... عميق، کاملا مثلِ عشق!
من نمی‌دونم
واقعا نمی‌دونم که يه کَندوی کوچولویِ عسل بهتره،
يا يه دشتِ بزرگِ نی‌شکر!


عزيزم، نورِ دوديده‌م، اصلا مُعَطَر، ترانه‌ی من!
صميمانه ميگم، دلم همينه که مونده لابه‌لایِ اين همه کلمه
می‌خواد بگه دوستت دارم
که دوستت می‌دارم!
ولی يه کاری کردی که حالا ميگن من شاعرم
قدِ يه هوای نَم‌نَمی!
حالا چقدر وقتمون تنگه
تو پيشِ خودمی، همين‌جا، تو خاطره‌هام
لابه‌لای روزنامه، ظرف و ظروف،
کُنجِ کتاب و خطِ هرچی هوای خوش.
می‌بوسمت، هی می‌بوسمت تا دوباره برگردم به زندگی!
سالِ نو مبارک ... ماه!
سالِ نو مبارک ... آرزوی سلامتی!
آرزویِ هرچه دلت بخواد،
از طرفِ خودم، همين ليمویِ دوساله،
همين بارونِ نه خسته‌ی خوبِ خودم،
يه طوری می‌نويسم
که بتونی بشنوی،‌ اصلا ترانه همينه!
مواظبِ پولای عيديت باش،
مرتب بشمارشون تا برسيم سرگردنه‌ی امام‌زاده هاشم!


باد راهِ خودشو ميره
سنگريزه‌ها با اين آب زلال ... خيلی آشنان
من وصيت کرده‌م يه جايی هست
که بو گُل مياد
منو ببرن اونجا
دور تا دورش وُ کوه گرفته
من اولادِ آب و کلمه و نعنام
حالا درسته که خسته‌م
ولی حرف نمی‌زنم،
فقط تعجبم اينه که چرا دنيا رو
بوی کليد وَر داشته،
اين همه قفلِ زنگ‌زده رو ميخوان واسه چی؟
هيچ فکر کردين ... ببينين چقدر کليد تو دست و بالِ اين مَردمه!
عجيبه
بزن بريم ... "ری‌را"!
می‌خوام آواز سَر بدَم تو اين کوچه‌ها
کوچه‌های ماه و دختر و يه عطرِ خيلی خوش!


همه چيز درست ميشه
من قول ميدم به خدا
من دارم زندگی می‌کنم
من زود برمی‌گردم،
خودش گفت،
حالا هزار سالِ تمومه که رفته
که ديگه برنگشته
نه باد مياد
نه عطرِ باغ اناری!
حال و روزم بَد نيست
خَرابم، بی‌حوصله، بهونه‌گير،
ديگه هيچ صفايی نداره اينجا بنشينی
دستاوردهای عظيمِ در تنگنایِ اين همه در رابطه ...!
زرشک!
باقلا هم هست،
بار زده‌ن دارن می‌بَرَن سمتِ ساوُجبُلاغ!
من بايد سکوت کنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نشود فاش کسی، آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گويم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسيد
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

اين همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گوئی و خيالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به ديباچه ی عقل
هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست

سايه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست

ابتهاج
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--

چه روزگار غریبی !

 

 

می‌گفت :

            « تو اهل دعوا

              تو اهل مجادله هستی

              تو با خودت قهری

              تو با خودت حتا

                                   دعوا داری

              با هیچ‌کس کنار نمی‌‌آیی

              این سفره‌ای که پهن

                                 به پهنای این

                                                    کشور قدیمی

              این مرز و بوم باستانی‌ست

              جوری که خوب خودت

                                             می بینی

               حتا غریبه ها

                                 - هر روز-

              دورش چه با ولع

            - اما چه با ادب-

                                 می نشینند!

             و می خورند و می پاشند...

             اما تو هی نق و نوق داری

             دایم گلایه می کنی و شکایت

             تو از چه سلسله‌

            و دودمان و تباری

            بگو، بگو، چه جنم داری؟»

                    

من هیچ‌چیز نگفتم

تنها برخاستم

کنار خویش نشستم

و با خودم گفتم:

         « ای مرد‍!

            چقدر باید تنها باشی

            در اعتقاد خویش رها باشی

            که ساعت ساعت بنشینی

            و با خودت حتا

                                - به قول آن آقا!-

           بگو مگو و دعوا بپا کنی

           و بعد آخر کار

           با خودت هم

           قهر و مرافعه راه بیندازی

           و تو که خویشتن خویش من

          - خودم- هستی

          هیچ چیز نمی‌گویی

          - درست مثل خود من-

          فقط گاهگاهی که طاقتت

                                       طاق ِطاق می‌گردد

          با بغض ‌گریه

          در خویشتن به زمزمه می‌گویی:

         « چه روزگار غریبی است

         چه روزگار تنهایی...»

حجازی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

                                              

 


ادامه مطلب
+ تاريخ ساعت نويسنده |




پاسخ :
 
  در پاسخ به اين پرسش، ابتدا به چند نكته به عنوان مقدمه، اشاره مي كنيم و سپس مقصود از خود شناسي را بيان خواهيم نمود. 

1- شناخت حصولي و حضوري:
     
در يك تقسيم بندي كلي انسان شناسي به شناخت حصولي و حضوري انسان تقسيم مي شود. مراد از شناخت حصولي انسان، شناخت باواسطه و غيرمستقيم آدمي است، اين شناخت معمولا به واسطه مطالعه، تحصيل، تحقيقات علمي، تفكرات عقلاني و تامل و تدبر در متون ديني حاصل مي شود. محصول اين تلاش علمي، دست يابي به مفاهيم و نتايج علمي اي است كه بوسيله آنها مي توان تا حدود زيادي چهره واقعي انسان را مشاهده نمود. 
     شناخت حضوري انسان، ادراك و شعور بي واسطه حقيقت انساني است. اين گونه شناخت كه نور چشم عارفان و آرزوي مؤمنان راستين است در سايه رياضت نفس، تهذيب درون، مراقبت دل، و نوعي درون نگري حاصل مي شود و البته بهترين راهي است كه پرده از راز حقيقت انسان برمي دارد و واقعيت او را آنگونه كه هست، برخويشتن مي نماياند. شناخت حضوري خاص عارفان و سالكان است و معمولا براي عده كمي از انسان ها اين توفيق دست مي دهد.

2- معرفت نفس:
     
در تعاليم ديني و همچنين آموزه هاي عرفان و فلسفه اسلامي و حتي غيراسلامي بر لزوم تلاش براي معرفت نفس تأكيد شده است و حتي در برخي روايات، معرفت نفس به عنوان برترين معرفت و دريچه اي به سوي درك مبدأ ربوبي، معرفي شده است؛ مانند اين دو روايت از علي(ع) كه در آن فرموده است: ( معرفه النفس انفع المعارف) معرفت نفس سودمندترين شناخت ها است (نال الفوز الاکبر من ظفر بمعرفه النفس) کسي که موفق به معرفت نفس شود، به بزرگترين رستگاري نايل شده است. (غررالحکم ج 6 ص 172- انتشارات دانشگاه تهران.)
     در اين زمينه بعضي خود شناسي را مرادف با مضمون اين روايات مي شمارند و حال آنکه معرفت نفس، به معنايي که مورد نظر اين روايات و کلمات عرفا و حکما است، شناخت حضوري حقيقت نفس مجرد انساني است نه شناخت حصولي آن. (شناخت انسان از نظر قرآن، ص ،7 حجه الاسلام واعظي)

3- انسان شناسي:
    
هر فرد از افراد انساني، تركيبى از ويژگيهاى نوعى و فردى است. ويژگي هاي نوعي، خصوصياتي است كه در تمام افراد انساني به صورت مشترك وجود دارد، مانند غريزه، فطرت، توانايي ها و نيازهاي مشترك و ويژگي هاي فردي خصوصياتي است كه هر فرد را از ساير افراد انساني ممتاز مي كند. مقصود از انسان شناسي علمي است كه با استفاده از روش هاي علم حصولي؛ مانند كلام، فلسفه و عرفان مي كوشد تا ابعاد وجودي مشترك، توانايي ها و نيازهاي فطري و غريزي انسان را بررسي نمايد. يكي از مباحث مهم اين شناخت بيان مقام و جايگاه انسان در هستي و ارزش فوق العاده او در ميان پديده هاي عالم است. 

4- خود شناسي:
     
خود شناسي نيز دو گونه تصور مي شود، يکي خودشناسي به معناي معرفت نفس که راه تحصيل آن علم حضوري و روش عرفاني است و ديگري به معناي انسان شناسي است که عمدتا از طريق علم حصولي بدست مي آيد.
     شناخت حضوري نفس اساسا از محور بحث هاي ما خارج است، زيرا چنين شناختي يک تجربه فردي به حساب مي آيد و نمي تواند به صورت يک علم جمعي که با تعليم و آموزش، قابل انتقال به ديگران باشد استفاده كرد. عبادت، ذکر، توجه، مراقبت از نفس و درون نگري اسبابي هستند که فرد را به چنين شناختي نايل مي کنند، نه پژوهش و تحقيق و استدلال و آزمون.

مقصود ازخود شناسي:
     
در اينجا اين سوال مطرح مي شود كه مقصود از خودشناسي چيست؟ آيا خودشناسى به معناى شناخت نوع انسان است؟ يا به معناى شناخت هر فرد از خويشتن است، خويشتنى كه مركب از ويژگيهاى مشترك با ديگران و ويژگيهاى اختصاصى هر فرد است؟ اگر خودشناسى به معناى شناخت جنبه‏هاى اشتراكي افراد نوع انسان باشد، خودشناسي همان انسان‌شناسي است. و اگر مقصود از خودشناسى شناخت هر فرد از خويشتن باشد، خودشناسى بخشي از انسان‏شناسى خواهد بود. 
     انسان‏شناسى به روش صد در صد شهودى و درون نگرانه امكان‏پذير نيست، زيرا شناخت هر فرد از خويشتن اگر با روش درون نگرى و از طريق علم حضورى صورت گيرد، نتيجه آن شناخت مجموع ويژگيهاى نوعى و شخصى خواهد بود و تمييز ويژگى‏هاى نوعى و شخصى از يكديگر فقط با مشاهده خصوصيات ديگران ممكن خواهد شد. بنابراين اگر پس از درون نگرى بگوييم خودشناسى (به معناى خاص) كرده‏ايم. سخن درستى گفته‏ايم، ولى اگر بگوييم انسان‏شناسى كرده‏ايم، سخن ما نادرست است؛ زيرا براى تبديل خودشناسى به انسان‏شناسى بايد به مشاهده ويژگى‏هاى ديگران بپردازيم و با مقايسه خود و ديگران اوصاف مشترك و مختص خود را از هم باز شناسيم. البته در صورتى كه اين مرحله تكميلى را انجام دهيم، انسان‏شناسى كرده‏ايم و انسان‏شناسى ما باز هم علمى حصولى را نتيجه داده است. 
     بنابراين مقصود از خودشناسي در مباحث حاضر که جنبه آموزشي دارد، انسان شناسي يعني شناخت ويژگي هاي نوعي و همچنين ويژگي هاي فردي از طريق علم حصولي است، منتهي تمام شاخه هاي علم حصولي راجع به انسان نيز در اين بحث بررسي نمي شود. در خودشناسي اخلاقي، معرفت به آن دسته آموزه ها راجع به خود انساني بررسي مي شود که زمينه ورود انسان به مرحله خودسازي و سلوک الي الله و رسيدن به کمال و سعادت را فراهم مي آورد. (شناخت انسان از نظر اسلام، ص8)

     بنيادي ترين حوزه هاي بحث در خودشناسي اخلاقي يکي راجع به هويت انسان است. دراين بخش ابعاد، ساختار، سرشت، استعدادها و نيازهاي انسان مورد بررسي قرار گيرد و ديگري مباحث ارزشي درباره انسان است که به بحث و بررسي ارزش وجودي انسان و کمال و سعادت او اختصاص مي يابد و بخش سوم درباره زندگي انسان پژوهش مي کند و به معناي زندگي و هدف آفرينش انسان خواهد پرداخت.

________________________________________________________________________-


براي مطالعه بيشتر رجوع شود به:
شناخت انسان از نظر قرآن، حجه الاسلام واعظي.سيدمصطفي علم خو


+ تاريخ ساعت نويسنده |
....نمي‌داني همه‌ي عصرها دورادور دنبالت مي‌آيم كه برسي خانه‌ات. نترس نزديك نمي‌آيم. نمي‌ترسم بگيرندم، مي‌ترسم طوري بشود كه تو بترسي. از پنجره‌هاي خانه‌تان كدامشان مال اتاق توست. من همه‌ي آن پنجره‌هاي چوبي را كه به شكل پنجره‌هاي خانه‌هاي قديمي ايران بالايشان قوس دارند دوست دارم، چون بالاخره پشت يكي‌شان تو مي‌خوابي. پنجره‌ات همان سياره‌ي كوچكي است كه رويش يك گل سرخ روييده، ميان همه‌ي ستاره‌ها و معلوم نيست كدامشان است. ولي چرا نوارچسب‌ها را از شيشه‌ها نمي‌كنيد. حالا كه بمباران نيست ديگر. اگر چسب‌هاي پنجره‌ي اتاقت را بكني، مي‌توانم بفهم توي كدام اتاق مي‌خوابيشب‌ها، نصف شب‌ها اگر درست به پنجره‌ي اتاقت نگاه كنم، دعايم قبول مي‌شود كه خواب خوش ببيني. بهت نمي‌آيد كه مثل بعضي از دخترها، طره‌ها را از زير روسري بريزي روي پيشاني‌ات. پيشاني‌ات مثل ماه است كه وقتي عصر باران آمده و ابرها رفته‌اند، درآمده. راز را روي ماه نگذار، همه مي‌بينند.
كاشكي من در زمان يكي از پيغمبرها بودم. جلو پايش زانو مي‌زدم و رازم را مي‌گفتم. آدم‌ها حالا دوست دارند رازها را خوار و خفيف كنند. «بي بي عطري»، مادرم، يك چيزهايي حس كرده. مريض است ولي مدام از من مي‌پرسد چه دردي دارم. ديشب، خواب بدي ديدم. توي كوچه‌ي باريك و تاريكي بودم مثل كوچه‌ي خودمان. آسمان سياه بود. ديوارها آن قدر بلند بودند كه سرشان پيدا نبود. بعد، صداي افتادن سنگ آمد. دويدم. سنگ مي‌آمد. از پشت‌بام‌ها مي‌آمد. سنگ‌ها مي‌خوردند كف كوچه مي‌تركيدند. به سر و شانه‌ام مي‌خوردند. ديوارهاي دو طرف كوچه به هم نزديك مي‌شدند. با دست‌هاي خوني‌ام زور مي‌زدم به دو طرف كه آنها را از هم باز كنم، چرق چرق صداي حركت ديوارها مي‌آمد. صداي خنده و صداي سنگ مي‌آمد. گير كردم لاي دو ديوار. داد زدم. ديوارهاي دو طرف به هم چسبيدند.
كاشكي زودتر بهار بشودبهارنارنج‌ها در بيايند. اين كتابخانه سه تا «ليلي و مجنون» دارد. آن كه چاپ سنگي است امانت بگير.» گفتم: اي پير! مي‌بيني چه رويايي مي‌بافد اين جوان. همه‌شان همين طورند. دستشان به دانه‌ي گندم نمي‌رسد و آن وقت ... نشنيد پير. سايه شد در سايه‌ي نارنج. گفتم اين جوان هم روشنايي فراقش خاموش مي‌شود همين كه كام بگيرد، وگرنه، من صاحب سايه خواهم شد. نوشته بود: «از بي‌بي عطري پرسيدم اگر توي خواب ببينم زير پايمان دندان ريخته، همه جا، مثل دانه‌هاي شن، صداي شكستن‌شان بيايد هر قدمي‌كه بر مي‌داريم، يعني چه. گفت شگون ندارد. من مي‌ترسم ارغوان. چرا نوارچسب‌هاي پنجره‌ي اتاقت را نكندي. خيلي زياد بود اين خواهش من. من از ته شهر، از اتاقكي كه به كوچه پنجره ندارد مي‌آيم. شما توي آن خانه‌ي بزرگ قشنگ‌تان اصلاً نمي‌فهميد يعني چهساعت‌هايي كه از خانه در مي‌آيي بروي دانشكده، مي‌دانم. آمدنا، دورادور مواظبت هستم ولي تو انگار نه انگار كه اين نامه‌ها را خوانده‌اي و مي‌داني. يكي از كتابدارها فهميده كه هر وقت تو مي‌روي من پشت سرت راه مي‌افتم. گفته اگر يك بار ديگر از اين غلط‌ها بكنم كارتم را پاره مي‌كند. حالا صبر مي‌كنم، هفت دقيقه بعد از تو بيرون مي‌آيم و مي‌دوم تا نزديكي‌هايت برسم.
كجا هست توي اين دنياي بزرگ كه من بتوانم بدون ترس، سيري نگاهت بكنم و بروم. بروم، همين طور با خيال صورتت بروم و نفهمم به بيابان رسيده‌ام. و توي بيابان زير سايه‌ي كوچك يك ابر كوچك بنشينم. ديروز كه آمدي از كنار قبر حافظ رد شدي، سايه‌ات افتاد روي پله‌هاي صفه‌ي قبر. وقتي دور شدي. زانو زدم دست كشيدم به جاي سايه‌ات. نترس، كسي شك نمي‌كند. سر قبر حافظ زانو زياد مي‌زنند. هر كه ديده باشد خيال مي‌كند تربت جمع كرده‌ام.

«
خيام» را بگير. بعد از «ليلي و مجنون» توانستم اسمشان را پيدا كنم. از برگه‌ي سررسيد كتاب‌ها كه اسم امانت گيرنده و تاريخ برگشت كتاب را بر آنها مي‌نويسند، آسان شد مشكل. دو اسم در آن چند كتاب مشترك بود. «ذبيح الله مريخ»، «ارغوان سامان». بيشتر دلممي‌خواست ارغوان را ببينم. يك نظر ديدن دارد دختري كه الهام چنين رمزي را به مرديبرساند. يك نظر از آن گونه كه ازل بود. به كمين نشستم. هرگاه، دختري به حجره‌ي كتابدار مي‌رفت تا كتابي تحويل بدهد، به آنجا مي‌رفتم. «سلام. ببخش. لابد براي گرفتن رباعيات آمده‌اي و نبوده. ببخش. پهلوي خودم بود، چون اين نامه ناتمام مانده بود. چون بي‌بي عطري مرد. رطوبت اين خانه كشتش. آن قدر نحيف شده بود كه از تنش يك كوزه هم در نمي‌آيد. كاشكي مرا به جايش خاك مي‌كردند. چه پياله‌هاي قشنگي، چه گلدان‌هاي قشنگي مي‌شود ساخت از گِلم. رنگِ لعاب لازم ندارد. خودش رنگ دارد. رنگ خون دل، رنگ چشم‌هاي تو. رنگ گيلاس لب‌هاي تو. بي بي عطري مي‌گفت بگو اگر كسي به دلت هست، بگو كجاست بروم خواستگاري. مي‌گفتم تو با اين پاهاي عليلت كجا مي‌خواهيبروي. دنيا خيلي دور است از خانه‌ي ما. ديگر صبح‌ها نمي‌توانم دنبالت بيايم دانشكده.
صبح كه بلند مي‌شوم بساط چاي آماده نيست و يادم مي‌آيد كه بي‌بي نيستش. مي‌روم قبرستان. حالا يك قبر كوچك دارم كه كنارش صبر مي‌كنم تا سبزه در بيايد و باهاش حرف مي‌زنم. تو با كي نگفتني‌هايت را مي‌گويي؟ تازگي، يك «غزليات شمس» چاپ امسال براي كتابخانه آمده. بگيرش. اگر خواستي، با همين رمز خودم برايم چيزي بنويس. هر چي به جز تسليت. باقي بقايت.» من، هيچ وقت كنار گوري حتا قدم هم سست نكرده‌ام. مرده‌ها در خاك تنها نيستند. به وصال درنگ بر وصال‌ها رسيده‌اند. وقتي فرصت كم است، بهتر آن كه ناز نرگس‌هاي نزديك بين و بي‌افق را خريد، سپرد به جواني خُرد خِرد و راز نديده كه فقرش نمي‌گذارد تلخيِ شهود جسم را بر هزار و يك بستر بچشد. اما از نفس آن خام، سپيدي موهايم، مو به مو به ياد سياهي شباب مي‌افتاد. روي زييايي ديدم. پرسيدم: «خانم اسم شما ارغوان نيست؟» هنوز عطر حلول بيست سالگي را در‌هاله‌اش داشت. گفت: «نه.» گفتم: «ارغوان هستي، نمي‌داني.» چون صدايش مثل غزلي بود، قافيه‌اش، رديفش «آه». انگار كه ديوانه‌اي باشم نگاهم كرد. گفتم: «نمي‌داني، اگر بداني هستي. رمزي به روبت لبخند مي‌زند، آن وقت از شوق و شرم، مهتاب صورتت ارغواني مي‌شود.» رياضي مي‌خواند. روي برگرداند از صدايم. گفتم: «آيه‌اي بخوان؛ آيه نيست اين كه گفته‌اند دو با دو مي‌شود چهار. دو دست عاشق با دو دست معشوق مي‌شود يك.» يكي از كتابدارهاي اين كتابخانه مدعي درويشي است. همه‌ي شعرهاي ديوان را بهتر از من حفظ دارد. هميشه كت و شلوارهاي گراني هم به تن دارد. پرسيدم: «شما ذبيح الله مريخ را مي‌شناسيد؟» گفت: «عضو مزاحمي‌است. همين روزها اخراجش مي‌كنم. حرمت آرامگاه خواجه را مي‌شكنند اين جوان‌هاي لاابالي.» اين درويش سبلت، هميشه از پايين پاي گور مي‌آيد و مي‌رود. ديگران را هم تشويق مي‌كند كه به احترام خواجه حافظ، هرگز از بالاي سر او نروند. گفتم: «ممكن است ذبيح را به من نشان دهيد؟» گفت: «لازم نيست شما دخالت كنيد. اگر يك بار دست از پا خطا كند او را تحويل مأمورين مربوطه مي‌دهمآرامگاه خواجه جاي اين كثافت‌كاري نيست كه پسري دنبال دختري باشد.» گفتم: «عاليجناب! شما امروز صبح صبوحي زده‌ايد؟!» گفت: «شوخي‌اش هم براي من چندش آور است آقا. برويد سرجايتان، در كتابخانه نبايد صحبت كنيد.» گفتم: «پس اين لكه‌هاي ارغواني را پاك كنيد از سينه‌ي پيراهن.» ناباور و حيرت‌خوار به دو لك تاز ه نگاه كرد. انگشت زد. هنوز نم داشتند. انگشتش را بو كشيد. رنگش پريد. شتابان به خانه شتافت....................

+ تاريخ ساعت نويسنده |

شهريار مندني پور طي برهه اي در دو زمينه خلق و نقد از نويسندگان پيشرو بوده است.در چند سال اخير بجز چند مصاحبه ،خبر ديگري از اين نويسنده به ايران نرسيده.در اين متن سعي شده است كه با رعايت ايجاز در مورد داستان كوتاه شرق بنفشه واندكي در مورد قلم اين نويسنده در ديگر آثار  كاوشي شكل بگيرد.

آثار ايشان به شرح زير است:

دل ودلدادگي ، سايه هاي غار، هشتمين روز زمين ، موميا و عسل ، ماه نيمروز ، شرق بنفشه ، راز ، آبي ماورا بحارو كتاب ارواح شهرزاد

وي هم اكنون به خاطر دريافت بورس اقامتي مطالعاتي ساكن آمريكاست

 ويژگي هاي مشترك آثار شهريار مندني پور:

 در حيطه فرم:

 1.توجه ويژه به زبان و سعي هدفمند در ايجاد لحن؛ چرا كه ايشان در نگارش داستان، با اين گرايش موافق است كه زبان فقط وسيله انتقال مفهوم نيست و عقيده دارد كه زبان داستان - به قول خودشان «جان داستان»- تنها عنصر تفكيك آن از ديگر قالب هاي هنري قصه گو است.

2.توجه ويژه به روايت و استفاده از روايت هاي ابتكاري

3.توجه ويژه به قصه ي داستان(جذابيت داستان هاي ايشان غالبا نتيجه اين ويژگي است )

4.استفاده از «آنِ» داستان ؛مطابق تعريف خاص ايشان از «آنِ داستان »در كتاب ارواح شهرزاد

5.(در تعدادي از داستان ها)استفاده ي عناصري از تاريخ كهن در داستاني كه در زمان معاصر اتفاق مي افتد، به طوري كه زبان و لحن نيز متناسب با آن به كار برده مي شود

 6.در حيطه محتوا:

  الف . توجه به دغدغه هاي ازلي- ابدي بشر مانند:

- خوي وحشي انسان در داستان هاي:  بشكن دندان سنگي را،ماه نيمروز و...

- تنهايي  انسان متفكر در بين جماعت جاهل در داستان هاي :هنگام ،بشكن دندان سنگي ر ا،و...

- نگاه منتقدانه به جنگ - كه شامل بخش قابل توجهي از داستان هاي ايشان چه از نظر كمي وچه كيفي مي شود ؛ در داستان هاي: روز هاي برزخي،ماه نيمروز،يوز پلنگ و...

- توجه به خوي و منش مختلف ، در انسان هاي مختلف شامل:انسان هاي با فطرت حيواني  و شكنجه گر و انسان هاي قهرمان  واحساستي كه از صداي پاي كفش دوزها حرف ميزنند.اين دو وجهه گاهي در يك انسان جمع مي شوند مثل سرهنگ در داستان يوزپلنگ

- نگاه پر تب وتاب و شرقي به عشق : برادر كشي(انسيه) ،معشوق كشي (شام سرو و آتش) ،خودكشي به همراه معشوق(شرق بنفشه) و نكشتن يوزپلنگ قاتل به خاطر شباهتش به دختر سرهنگ(يوزپلنگ)

ب . توجه به مسائل سياسي اجتماعي روز:

- اين ويزگي را به ندرت مي توان در آثار ايشان ديد. مانند مسئله برج هاي دو قولو كه در حد موضوع داستان به آن پرداخته مي شود در حالي كه محتواي داستان سمت و سويي ديگر ميگيرد. و همچنين مسئله محدوديت ها در ايران كه به ندرت و گذرا در داستا نهايي مثل شرق بنفشه از كنارشان مي گذرد.مندني پور را- لااقل نسبت به هوشنگ گلشيري- نميتوان نويسنده سياسي ناميد.

  

نقد داستان شرق بنفشه بر اساس ساختار آن:

 اين داستان از لحاظ ساختار قابل تطبيق با داستان شام سرو و آتش از همين نويسنده است در ذيل اين اشتراكات به اختصار عنوان مي شود:

1-در هردو اثر ، عاشق مذكر، نسبت به معشوق مونث، عشقي در حد جنون دارد

2- در هردو اثر عاشق براي نزديكي به معشوق شغلي را كه در ارتباط با نياز معشوق است راه مي اندازد: كتاب فروشي كنار خيابان در شرق بنفشه و متولي بارگاه شدن در شام سرو و آتش

3- در هر دو اثر ،داستان در جوار بارگاه شاعري بزرگ رخ مي دهد : حافظ در شرق بنفشه و ماه نهال در شام سرو و آتش

4- در هر دو اثر در نهايت براي وصال ابدي از وصال فيزيكي دوري جسته و مرگ با هم سرانجام داستان مي شود

 

 با توجه به ساختار اين داستان براي نقد آن در ابتدا ژانر ،قصه و جهتگيري قصه معين مي شود،سپس  بررسي مي شود كه داستان چقدر با اين سه جنبه متناسب بوده است.

 ژانر داستان :

 شرق بنفشه داستاني كوتاهshort story در حجم بلند تر از حد متعارف داستان كوتاه است ولي چون يك هسته دارد، داستان كوتاه مي ماند وبه داستان بلند  story long short  تبديل نمي شود اين داستان از نوع شگفت است چون يك جنبه غير رئال دارد و سعي در رئال نشان دادن آن نمي شود. اين داستان علي رغم ظاهر سنتي و قديمي، به دلايل زير داستان نوع جديد محسوب مي شود:1- استفاده ي عناصر داستان به صورت نسبي در حالي كه در حالت كلاسيك اين عناصر مطلق در نظر گرفته مي شوند و همچنين پايبند نبودن به وحدت زمان و مكان2-استفاده از الگو براي روايت داستان (روايت يك در ميان دو راوي)و استفاده از راوي هاي ابتكاري3-شخصيت پردازي غير كلاسيك (شخصيت ها محتوم و قطعي نيستند)4-استفاده از ظرفيت هاي زباني متناسب با داستان

 داستان كوتاه پر حجم ،شگفت و مطابق با ديدگاه هاي نو

 

قصه ي داستان:

يك درويش جادويي به دليل اينكه عشقي واقعي بمانند عشق مورد نظر حافظ ديگر وجود ندارد از حالت جسم در آمده . اگر اين درويش شاهد عشقي از اين نوع بشود گل وجودش به هم مي پيوندد و داراي سايه مي شود. با نا اميدي دل به رابطه دختر و پسري كم سن مي بندد . اگر اين رابطه به وصال جسم برسد بي ارزش مي شود و درويش به دلخواهش نمي رسد.

پسر اين داستان ، عاشق دختري پولدار مي شود و با علامت گذاشتن در زير لغات  كتاب هاي خاصي براي دختر پيغام مي نويسد. دختر ذره ذره دلبسته پسر مي شود ولي چون :

الف)جز مرگ راهي براي فرار از دست زنده ها ندارند

يا

ب)چون نمي خواهند به بي ارزشي وصال دچار شوند

باهم بوسيله نيش مار  خود كشي مي كنند

 جهت گيري داستان:

1-ارتباط بين عاشق و معشوق در ايران با محدوديت زياد همراه است. قرار است اين محدوديت در ذهن مخاطب داستان ناپسند به نظر بيايد

2-عشق واقعي كه پيشامدي نادر است مي تواند با قدرتش همه هنجارهاي زمانه ي ما را بشكند

3-در عشق شرقي وصال فيزيكي نبايد رخ دهد و مرگ (فنا)باعث جاودانگي آن مي شود

بررسي اجزا داستان:

صحنه داستان:

اين داستان اغلب در كنار مقبره حافظ سپري مي شود كه با مضمون عشق شرقي داستان متناسب است. با توجه به اينكه بخشي از پيرنگ داستان پيرنگ حسي است .وجود اين فضا به پذيرفتن داستان كمك مي كند

ديالوگ:

جنس ديالوگ ها متناسب با صاحب هر ديالوگ است:

درويش با زبان كهن شبيه حافظ( اگر نثر مي نوشت) و با هوشمندي و حكمتي كه بالاتر از انسان هاي رئال اطرافش است جملات را بكار مي برد

ديالوگ هاي ذبيح همراه با دلسوزي و گرمايي عاشقانه و در حد انسان هاي رئال چينش شده اند. در هر كتاب ،ديالوگها  با تداعي هايي از محتواي آن كتاب پيوند خورده اند

در جنس ديالوگ هاي دختر ترديد و سادگي را مي توان حس كرد

باور پذيري:

هر داستاني منطق خود را براي باورپذيري دارد. شرق بنفشه دو خصوصيت دارد كه ماهيتا پذيرش داستان را براي مخاطب مشكل مي كند. اول وجهه جادويي آن و دوم وجهه عاشقانه و احساسي آن.براي قبولاندن داستان به مخاطب در وجهه جادويي (شخصيت درويش) از راهكارهايي مثل :شرح جزئيات واستفاده از قصه ي فرعي در مورد شخصيت جادويي ، شگفت زده نشدن  نويسنده در برخورد با اين شخصيت، تخفيف ندادن به وجه جادويي درويش، چفت و بست خصوصيات درويش با حوادث داستان و استفاده از ناخود آگاه جمعي ايرانيان(عرفا، دراويش،پيران، شخصيت هاي مذهبي و خود حافظ) استفاده شده است.

براي قبولاندن وجهه عاشقانه  داستان از پيرنگ حسي استفاده شده است به اين ترتيب كه عناصري مثل وجود مقبره حافظ در پس زمينه داستان و وجود  لحن متناسب ، شكاف هاي عقلي اثر را پر كرده است

قصه:

قصه اي شرقي و متناسب با ديدگاه حافظ است كه بستري مناسب براي مفهوم شاعرانه و سير سلوك عاشقانه اين داستان است

شخصيت پردازي:

شخصيت پردازي اين داستان بر پذيرش حوادث،  جذابيت و زبان تاثير گذاشته است. در عين حال خود تاثير پذير از  قصه ،روايت وزبان است.بهترين شخصيت پردازي در مورد درويش شده  است . مخاطب بيشتر از ذبيح ، با او همذات پنداري مي كند.

شخصيت پردازي ارغوان داراي ايراد است.علاقه مندي او به ذبيح پذيرفتني نشده است. برخلاف شخصيت زن در شام سرو و آتش ارغوان پيش زمينه هاي شخصيتي لازم براي رقم زدن حوادث داستان از جمله موافقت با خود كشي را ندارد.

زبان:

زبان راوي با قصه داستان كه قصه اي تماما شرقي و در جاهايي وجهه اي كهن مي يابد متناسب است . پيش از درگير  شدن با تعليق داستان ،بار كشش و جذابيت ، روي اين زبان دلنشين است.كساني هستند كه بند اول اين داستان را از حفظ اند.جنس اين زبان ، داستان ر ا منحصر به خواننده ي حرفه اي مي كند و شانس ترجمه(لا اقل ترجمه ي نزديك به    نسخه اصلي) را از آن مي گيرد.

راوي:

براي اينكه همه وجوه داستان روايت شود و در عين حال از راوي داناي كل دوري شده باشد، نياز به اول شخصي است كه در قسمت هاي پر از حس داستان، حرف دل پسر و دختر را از زبان خودشان بگويد.در عين حال به دليل محدوديت در روابط و شرايط خاص قصه ، نياز به واسطه اي مثل كتاب هاي كتاب خانه است جهت پيش برد روايت داستان. همچنين براي روايت مكان هاي مختلف وشرح سريع رويدادها از بيرون و شرح ماهيت درويش ، نياز به راوي اي است غير از ذبيح و ارغوان .اين راوي براي اينكه در مكان هاي مختلف، حاضر باشد ناگزير بايد موجودي جادويي باشد.بر همين اساس اين درويش جادويي ، براي روايت انتخاب شده. درنهايت براي پوشش دادن هردو وجه داستان از روايت تركيبي استفاده شده است . مي شود گفت كه دغدغه روايت بيشترين تاثير را بر شكل دهي داستان داشته است.

در مورد اين روايت سوالات مرسوم را امتحان مي كنيم:

چه كسي روايت مي كند؟        راوي درويشي است بين جسم و روح ، محدوديت مكان ندارد ، از روزگاران كهن آمده و سطح دانش او بيشتر از شخصيت هاي رئال اطرافش است .روايتش در داستان قابل قبول است.

 

چرا روايت مي كند؟           اين ماجراي عاشقانه ي نادر، در زندگي او تاثير گزار و در نوع هستي اش تعيين كننده بوده .حتي در جاهايي از داستان نگراني او براي ذبيح و ارغوان نه از سر منفعت كه از سر هم حسي با آنها است. منطقي است كه اين اتفاق مهم را در ذهنش داشته باشد و بخواهد براي رهرو ديگري شرح دهد

براي چه كسي روايت مي كند؟     براي مخاطب بيرون از داستان ،يعني مايي كه كتاب شرق بنفشه را در دست داريم(اولين كتابي كه پل ارتباط ذبيح به ارغوان است كتاب شرق بنفشه است ؛قبل از بوف كور)...در اين كتاب(شرق بنفشه)رمزي بخوان ...

 

نظام نشانه اي:

اين داستان به دليل قصه و محتواي شرقي اش و اينكه ظاهرا تفاوت اش با داستان هاي متون كهن فارسي ، در تكنيك به روز آن است؛ اين توقع را ايجاد مي كند كه به مانند ادبيات كهن مان در آن به سراغ نشانه ها و دلالت هاي ضمني بگرديم. در روايت ذبيح به وسيله كتابها ،مي توان دلالت هايي بينا متني بر فلسفه مو جود در هر كتاب در ضمن روايت قصه، پيدا كرد .اسامي نيز دلالتي بر حالاتي از عشق دارند. مرگ ذبيح و ارغوان و رخت بر بستن اين دو از اين جهان و رسيدن آنها به درجه بالايي از عشق ورفتن آن دو به جهان  بالاتر حالتي برخلاف هبوط آدم و  حواست از هم گسيختن گل وجود درويش و به هم پيوستن دوباره آن پس از اين ماجرا نيز به خلقت  بشر اشاره دارد. مار كه نمادي از عقل و شهوت است تمايز ارتباط آن دو را از اين دو مفهوم بيان مي كند .مرگ ذبيح و ارغوان مصادف است با رهايي مار ها از قفس كه بيان كننده عروج آن دو به جهاني والا تر است....

منبع زاگرس استوری

http://upload.parstheme.com/pro/spacer.gif

 

+ تاريخ ساعت نويسنده |


خداى سبحان در قرآن كريم مى‏فرمايد: A}«...وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ...»{A؛V} اعراف (7)، آيه 172.{V؛ «به خاطر بياور زمانى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم «ذريّه» آنها را برگرفت، آنان را گواه بر خودشان گرفت و از آنها پرسيد: آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آرى، ما گواهى داديم. اين براى آن است كه در روز قيامت نگوييد: ما از اين مسئله (توحيد و معرفةاللَّه) غافل بوديم».
در توضيح و تبيين اين آيه روايات متعددى از پيامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) وارد شده است. از جمله امام باقر(ع) ضمن روايتى به زرارة فرمود: «خداوند از پشت آدم، ذريه‏اش را تا قيامت بركشيد و آنان به صورت انبوه خارج شدند. آن گاه خداوند خود را به آنان شناساند و برايشان نماياند و اگر چنين نمى‏كرد، هيچ كس پروردگار خويش را نمى‏شناخت...»V} اصول كافى، ج 3، كتاب الايمان والكفر، باب فطرة الخلق على التوحيد، ح 4، ص 20، ترجمه سيد جواد مصطفوى.{V.
اكنون سؤال مى‏شود كه اين ظهور و بروز چگونه انجام گرفته و منظور از عالم ذر، ميثاق و يا عالم الست چيست؟
در اين رابطه ديدگاه‏هاى مختلفى بين انديشمندان و متفكران دينى رخ نموده كه اهم آنها عبارت است از:
T}. پيمان در جهانى مركب از جسم و روح؛ {T
ارواح انسان‏ها قبل از تعلّق به بدن، به ذرات ريزى تعلق گرفته است. آن ذرات با تعلق ارواح، زنده و آگاه شدند. پس از آن، خداوند بر ربوبيت خود پيمان گرفت و انسان‏ها پس از پاسخ مثبت به نداى الهى به پشت آدم بازگشتند.
T} . نظريه تمثيلى و فطريات؛ {T
برخى برآنند كه اين آيه از طريق تمثيل مى‏فهماند كه خداوند، با دادن نعمت‏هاى بى‏شمار و اعطاى عقل به انسان، كاملاً به جا مى‏داند كه در مقابلش خاكسارى و از او پيروى كند. انسان هم در ضمير خود، به اين خطاب مجازى خداوند، لبيك گفته و با وجدان خويش آن را پذيرفته است.
T}. پيمان به زبان عقل و وحى؛ {T
مراد از آيه، بيان واقعيت خارجى است و خداوند متعال به زبان عقل و وحى و با زبان انبيا، از انسان پيمان گرفته است؛ يعنى، در برابر درك عقلى و رسالت و وحى، از مردم پيمان گرفته است كه معارف دين را بپذيرند.
T}. پيمان در عالم ملكوت؛ {T
علامه طباطبايى برآن است كه موجودات داراى دوگونه وجودند: وجودى جمعى نزد خدا (در عالم ملكوت) و ديگرى وجودات پراكنده كه با گذشت زمان به تدريج ظاهر مى‏شوند. به اين ترتيب عالم انسانيت دنيوى، مسبوق به عالم انسانيت ديگرى است كه در آنجا هيچ موجودى محجوب از پروردگار نيست و با شهود باطنى، او را مشاهده كرده و به واحديت او اعتراف مى‏كند؛ سؤال و جواب در عالم «ذر» به آنجا مربوط مى‏شودV} الميزان، ج 8، ص 320 - 333.{V.
ايشان معتقد است: مقصود آيه، بعد ملكوتى انسان‏ها است ؛ يعنى، جايگاه شهود و ميثاق جهان ملكوت است. با توجه به ظاهر آيه كه فرمود A}«وَ إِذْ أَخَذَ»{A؛ يعنى «به ياد بياور»، استفاده مى‏شود كه:
اولاً، قبل از اين جهان محسوس، عالم نامحسوس ديگرى وجود داشته كه در آنجا ميثاق انجام گرفته است.
ثانياً، صحنه اخذ ميثاق بر عالم مادى و جهان طبيعت مقدم است.
ثالثاً، چون اين دو جايگاه با هم متحدند و از هم جدا نيستند، خداوند به انسان زيستنده در جهان مادى امر مى‏كند كه به ياد آن جنبه ملكوتى نيز باشند، چرا كه وقتى به ياد آن باشند، آن را حفظ مى‏كنند.
T}. پيمان فطرى؛ {T
برخى مفاد آيه را حكايتى از فطرت آدمى دانسته‏اند؛ يعنى، او انسان در سرشت خويش، خداشناس و خداگراست. اين انگاره با نظريه تمثيل قرابت بسيارى دارد؛ چنان كه گويى آيه شريفه بيانى تمثيلى از فطرت است.
اقبال همين مضمون را در بيت «هزاران سال با فطرت نشستم» بيان كرده است؛ يعنى، در روز الست كه پيمان توحيد از من گرفته شد، تاكنون با فطرت خويش (توحيد) دم‏ساز بودم و در آن دوران «بدو پيوستم و از خود گسستم»؛ به خدا متوجه و از خود فارغ بودم.
ولى زمانى كه پاى به عرصه حجاب عالم ناسوت و طبيعت گذاشتم، به جاى توحيد، بت تراشيدم و مدتى آن را پرستيدم؛ ولى باز متوجه فطرت شده، آن بت را شكستم و بت ديگرى ساختم و... تا آن زمان كه حقيقت نهفته در فطرت خود را كاملاً بنماياند و آدمى يكسره متوجه آن گردد A}«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»{A؛V} روم (30)، آيه 30.{V.
بنابراين اذعان به حقيقت توحيد - كه در آيه به لفظ «بلى» آمده است - يك اقرار شفاهى نيست؛ بلكه واقعيتى سرشتى و ذاتى است كه در ضمير هر انسانى - حتى منكران زبانى به ربوبيت پروردگار وجود دارد.

T}ارزيابى:{T
هر يك از انگاره‏هاى پيشين، به گونه‏هاى مختلفى مورد نقد قرار گرفته است‏V} جهت آگاهى بيشتر بنگريد: محمد حسن قدردان قراملكى، كلام فلسفى، صص 73 - 95، قم: وثوق، چاپ اول، 1383.{V. در ميان انگاره‏هاى ياد شده، نظريه فطرت و ديدگاه علامه طباطبايى مستدل‏تر و پذيرفتنى است. در عين حال نمى‏توان هيچ يك را قاطعانه مدلول آيه ياد شده دانست؛ هر چند هر دوى آنها جداگانه قابل قبول و داراى مؤيدات دينى و فلسفى است. شهيد بهشتى در اين باره مى‏نويسد: «آنچه درباره اين آيه مى‏توان گفت، اين است كه در آن اجمالاً از يك مرحله از هستى انسان‏ها ياد مى‏شود كه در آن، به خداوندگارى خدا اعتراف داشته‏اند. اعترافى نه آن قدر پُر بُرد كه همه انسان‏ها را براى هميشه در راه حق و حق پرستى نگه‏دارد؛ ولى داراى اين اندازه اثر كه همواره زمينه فكرى و وجدانى آنها را براى «خدايابى» آماده بدارد، به طورى كه در روز رستاخيز نتوانند اين عذر را بياورند كه: «ما از اين مطلب به كلى بى‏خبر بوديم».
اين آمادگى حتى در آن حد است كه به هر انسان، امكان آن را مى‏دهد كه از عقايد خرافى پدران و گذشتگان خود، دست بردارد و به راه حق درآيد و عذر نتراشد كه «پدران ما از پيش مشرك بودند و ما دنباله روى آنها بوديم»! اما درباره خصوصيات اين مرحله، از خود قرآن هيچ توضيح ديگرى آن به دست نمى‏آيدV} سيد محمد حسينى بهشتى، خدا در قرآن، ص 53، تهران: بعثت، بى‏چا، بى‏تا.{V.

+ تاريخ ساعت نويسنده |
...يالطيف .....ممكن است اين روند معمولا پس از يك فراق قطعي رخ مي دهد آنچنانكه به بازگشت معشوق اميدي نباشد ! و گاه نيز بدون فراق اين مجسمه بي عيب و نقص غيرواقعي از معشوق با دستان تخيل عاشق شكل مي گيرد كه البته چنانكه گفتم اين پديده به علت تجربيات اجتماعي كم عاشق است خوب ! سوال مهم اين است كه اصولا ساختن اين خداي جعلي چه عواقبي دارد ؟!ست در نتيجه برخي ناكارآمديهاي عاشق به پديده « بت سازي » بيانجامد . و ش اول به مورد بت سازي در حضور معشوق بپردازيم : بت آنچنانكه از نامش پيداست يك خدايگونه است ! موجودي بي عيب و نقص ! كمال مطلق ! …اما موجود بشري ، موجودي ناقص است . هر انساني به واسطه انسان بودنش از كاستي ها و فزوني هايي در شخصيت خويش برخوردار است كه البته تناسبات آنها منحصر به فرد است ( و به همين دليل است كه هر موجود انساني با موجود ديگر از لحاظ ساختار شخصيتي تفاوت دارد ) . بي شك در امتداد زمان عاشقانگي ، عاشق بت ساز به محك تجربه در خواهد يافت كه نقصهاي بت دست ساخته اش كجاست و از اوج بندگي خالصانه اش به حضيض سرخوردگي و نوميدي سقوط مي كند و در اين هبوط از بهشت بي خبري به زمين واقعيتها ، عشق را به تمامي از كف خواهد داد ! جالب اينجاست كه در بسياري از موارد اين چنيني عاشق نادان ، به ذم معشوق مي رسد ! و او را سرابي مي نامد كه تنها فريب مي فروشد ! حال آنكه در اين روند خدعه ، تنها خود اوست كه به فريب خود و معشوق بيچاره پرداخته است و به واسطه اين فريب نهال عشق را به طرفه العيني خشكانده تا تنها خار مغيلان نفرتي عظيم – مي گويند عشق عظيم به نفرتي عظيم مي انحامد !!- راه را بر كعبه شادي ببندد ! حكايت اين بت سازيها در يك داستان استثنايي ادبيات غرب به زيباترين شكلي متجليست : داستان« بانوي كوهستاني ما » از كتاب تاريك روشن سلتي نوشته ويليام باتلريتيس . اين داستان نقل دختر جوان وزيباي پروتستاني ست كه در كوههاي ايرلند مي زيسته و عده اي از جوانان كاتوليك او را به جاي مريم عذرا مي گيرند ! وي منكر الوهيت خود مي شود ولي جوانان قبول نمي كنند .به نظر انها او « ملكه بزرگ آسمان » ست و« آمده است كه روي كوه راه برود و با آنان مهرباني كند» !پس از آنكه از هم جدا مي شوند و دخترك نزديك نيم مايل دور مي شود ، پسركي از جمع جوانان خود را بر سر راهش مي اندازد و مي گويد : اگر مثل ديگر زنان زير لباست ، پاچين داشته باشي باور مي كنم كه از خاكياني ! دخترك پاچينش را نشان پسرك مي دهد و روياي پسرك از تجلي قدسي او محو مي شود و از سرپريشاني باخشم فرياد مي زند : پدرم ديو است ! مادرم ديو است ! من هم ديوم !! و تو هم بيش از يك زن معمولي نيستي !! و سپس هق هق كنان پا به فرار مي گذارد .( برگرفته از نقد دوبليني ها – عربي – نوشته هري استون – ترجمه صالح حسيني ).....(.دكتر بهرام پرور.....)*************

************************************************

اريك فروم تو كتاب (هنر عشق ورزيدن) – بعدا راجع به اين كتاب بيشتر حرف مي زنيم ـ ميگه ( نقل به مضمون ) : عشق با دو صفت شناخته ميشه و اگه رابطه ي فاقد اين دو صفت باشه عشق نيست . يكي عمق ارتباط متقابل و ديگري شادي.
دقت كنين : (متقابل) … (شادي)!
يعني چي ؟! يعني اينكه (عشق يه طرفه) اصولا تركيب بي معناييه !! – دراين مورد هم بعدا بيشتر حرف مي زنيم .
ديگه يعني چي ؟! يعني اينكه اين شعار نيست كه عشق بهار است و سبزي و شكوفه ! اگه شما تو رابطتون به شادي و شكفتگي نرسيد باز هم اصولا رابطتون عشق نيست !
حالا اينا رو مقايسه كنيد با اون چيزايي كه تو فيلمها و سريالهاي اين چنيني مي بينيد . عاشقاي ما اول گوشه گير مي شن بعد نوار داريوش گوش مي كنن!! بعد افسرده مي شن ، گاهي وقتا هم خود كشي مي كنن !!!
من دوست ندارم مثل دكتر شريعتي بگم (نقل به مضمون ): مي خواستم بگويم عشق ، ديدم آنقدر به لجن كشيده اندش كه دلم نيامد پس مي گويم دوست داشتن …
وسر آخر نتيجه مي گيرد : دوست داشتن برتر از عشق است.
من اين كار رو دوست ندارم ! چون بيش از يك هزاره تاريخ ادبي و فرهنگ پشت وازه عشق خوابيده ! موسيقي و طنين اين واژه دل آدم و جلا ميده ! مشكل ما كلمه نيست كه عوضش كنيم . مشكل ما معناست ، برداشت غلطه ،‌ كج فهميه !!
يكي نيست بگه آخه بنده هاي خدا ! الماس سنگيه كه شيشه رو مي بره . حالا اگه سنگ شما شيشه رو نمي بره خوب الماس نيست ! چرا اصرار داريد : نه! بعضي الماسها هستن كه شيشه رو نمي بره....(.هم از ايشان...)

/l

+ تاريخ ساعت نويسنده |


«کوچه‌ها باریکن/ دکونا بسته‌اس/ خونه‌ها تاریکن/ طاقا شیکسته‌اس/...»

 اشعار فولکلوریک شاملو، دلیل محکمی هستند برای رد نظر کسانی که معتقدند دوران شعرهای بلند به سر آمده است و می‌گویند دنیای پ‍ُرشتاب کنونی، تنها شعرهای کوتاه و طرح‌واره را پذیراست.

«قصه دخترای ننه‌دریا» حکایتی کاملا متفاوت از دو شعر پیشین دارد. در نگاه اول این شعر زمزمه گر غمی عاشقانه است اما علت این غم آن‌قدر وسیع است که تنها محدوده یک ناکامی عاشقانه را دربرنمی‌گیرد و می‌توان آن را به تمامی شکست‌های زندگی بشری تعمیم داد.

«پریا» می‌خواهد بگوید که دل بستن به افسانه‌های پوچ، تکرار توالی زنجیر است و در عین حال شعر، سرودخوان اراده بشری است؛ بشری که برخاسته است تا زندگی را از آن خویش کند.

از لحاظ زبانی ترانه‌های شاملو، دارای ساده‌ترین و عامیانه‌ترین زبان ممکن هستند. به جرئت می‌توان گفت که هیچ واژه ثقیلی در ترانه‌های او یافت نمی‌شود. زبان، زبان «کوچه»ست و شاعر با قدرت و شناخت کامل از واژگان و ترکیب‌ها از آنان سود برده است



ادامه مطلب
+ تاريخ ساعت نويسنده |

ما زندانی اصطلاحات خويشيم

زبان استعاري با آن كه در برخورد اول خواننده را كور مي كند اما پس از تأمل، نوعي بصيرت به دنبال مي آورد بنابراين زبان ادبي جهان ذهن را گسترش و نيروهاي خلاقة آن را پرورش مي‌دهد، اما نظامهاي اصطلاحات علمي دريافتهاي شخصي را كور مي‌كنند. زيرا فرايند تفكر را پيشاپيش بر مدار قراردادهاي قبلي در درون نظام واژگان تخصصي مهار مي‌كنند، از اين رو بصيرت نمي‌آورند و  هر گونه انديشه‌اي با داده‌هايي از پيش تعريف شده مي‌زايد كه درستي آنها صرفاً يك قرار داد يا يك نوع مقبوليت عادتي است.

انسان علمي، قرباني اصطلاحات برساختة خويش است. شاید در آينده چيزي جز اصطلاحات بر جهان علم حاكم نباشد. انسان همچنان خود را در نظام‌هايي كه خود مي‌سازد به اسارت مي‌رود. آزادي همچنان دست‌نايافتني است. آیا پس از غلبة اصطلاحات، باز هم جهان، حكيماني با ذهنهاي بزرگ و روايتهاي بزرگ را در خويش خواهد دید؟ كساني كه از منظري وراي همة اين پنجره‌هاي تنگ و كوتاه به انسان و جهان بنگرند؟


ادامه مطلب
+ تاريخ ساعت نويسنده |

در زندگی چیزهای هست که انسانها همواره از آنها در هراسند و ازمواجهه با آنها سر باز می زنند0اینها اموری پارادوکسیکال هستند که ذهن را به چالش می افکنند وانسان را دچار وضعیتی تراژیک می کنند0
برای نخستین فیلسوف اگزیستانسیالیست یعنی سورن کی یرکگارد این مسئله به نحوی رادیکال مورد تاَمل است0 او خود در زندگی شخصی دچار وضعیتی تراژیک است0اساساً فیلسوفان وجودی دچار یک پریشانی و اضطراب هستند0اگزیستانسیالیست ها معتقدند انسان وقتی به مسئولیت عظیمش در جهان پی می برد دچاردلهره میشود0مهمترین چیزی که می توان درباره کی یرکگارد عنوان کرد این است که او یک فردگر است0در نظر، اویگانه وجود مهم، "فرد زنده" است وتلاش او برای کمک به فرد زنده بود تا بتواند یک زندگی معنادار و پرثمر داشته باشد و این نشاَت در آن دارد که فلاسفه وجودی به انسان توجه دارند، نه انسان در مقام فاعل شناسا بلکه انسان در مقام موجود و انسان پیش از شناخت هر چیز دیگر باید این موجود ،را بشناسد0به هر تقدیر این موجود در فلسفه کی یرکگارد وضعیتی تراژیک پیدا می کند0 
او به عنوان یک فیلسوف اگزیستانسیالیست به دنبال فهم رابطه فرد با امر واقع و همچنین رابطه اش با زمان است0
این همه نشاُت گرفته از دو حادثه عجیب در زندگی فیلسوف دانمارکی است0یکی شکست عشق در سال های جوانی و بر هم زدن نامزدی اش و دیگری، لعنت و نفرین خدا به سبب کفری که پدرش در حال مستی مرتکب شده بود0این دو مسئله و این دو شخص نقش اساسی در فلسفه کی یرکگارد بازی می کنند0"باید ایمان را وصف کرد، اما باید دانست که هر وصفی از ایمان نارساست0زیرا نخستین چیزی که از ایمان دانسته ایم این است که ایمان رابطه ای خصوصی و شخصی با خداست0ابتدا باید بدانیم که ایمان یک شور است 0شور، الهام بخش هر آن چیزی است که در اندیشه های ما نامتناهی است0هر حرکت نامتناهی با شور تصدیق می شود0شور اعظم آن است که ناممکن را انتظار می کشد0"(3)

"ایمان نسبتی دو ظرفیتی با زمان است ،زیرا ایمان وجود ندارد مگر اینکه رویدادی تاریخی در کار بوده باشد0به علاوه فهم خود ایمان نیز رویدادی تاریخی است0ایمان همیشه نبوده است0اگر همیشه بود، دیگر ایمان نیست0
کی یر کگارد از ایمانی حرف می زند که در عصر او وحتی عصر ما دیگر نزد انسان پیدا نمی شود0او از اراده ای صحبت میکند چندان نیرومند که قادر باشد با چنان نیرویی در مقابل باد بایستد که عقل را نجات دهد0تمام دعوای کی یر کگاد دعوای بین عقل و ایمان است0عقلی که به نامتناهی نظر دارد و ایمانی که ترک نامتناهی می کند و خواست خداوند را به هر خواستی ترجیح میدهد0او می نو یسد:خدا عشق است و انسان باید با تمام وجود مذهبی باشد، 0او به جای رجوع به نهادی همچون کلیسا به مانند سقراط به گشت و گذار در کوچه و خیابان های کپنهاک می پرداخت و با مردم از نزدیک گفت و گو درد دل می کرد0کی یر کگارد سقراط را معلم خود می دانست و روش او را در فلسفه اش به کار می برد0 برای کی یر کگارد ایمانی والا که حاصل دو امر پارادوکس است اهمیت داشت0
این تحول از درون آدمی نشاًت می گیرد یعنی از مرحله زیبا شناختی به مرحله معنوی (اخلاقی) و بعد از آن گذرا به مرحله مذهبی و دینی است0این در قهرمان راستین تراژدی"ترس و لرز" نمایان است که می تواند خود و هر آنچه را که از آن اوست، در پای خداوند قربانی کند0در این لحظه قهرمان تراژدی خاموش است او نمی تواند سخن بگوید و در همین ناتوانی است که اضطراب و پریشانی نهفته است0او می خواهد از آزمایش پیروز و سر بلند بیرون بیاید0وقتی از آزمایش پیروز و سر بلند بیرون بیرون بیاید. تراژدی به پایان خواهد رسید و این در فلسفه کی یر کگارد یعنی گذر از عملی اخلاقی به مذهبی ، چیزی که کی یر کگارد تا پایان عمرش که 42 سال بیشتر نبود به دنبال آن بود تا از وضعیت تراژیکش خلاص شود0کی یر کگارد معتقد بود که بسیار مهم است که انسانها واقعاً با اعتقاداتشان زندگی کنند0این بدان معناست که حاضر باشند بسیاری چیزها، حتی جانشان را فدای عقیده شان کنند0اصلی ترین کار در زندگی این است که خودت را بیابی و "من"خودت را به دست آوری0 کی یرکگارد عنوان می کرد(مسئله حیاتی پیدا کردن حقیقتی است که برای من حقیقت باشد به این معنی که   فرد اندیشه ای را بیابد که بتواند به خاطرش زندگی کند و بمیرد0(6)در حقیقت انتظار او از فلسفه این است که به او نشان دهد که چگونه باید زیست0تمام دلمشغولی کی یر کگارد این است که آرمانی در ذهن داشته باشیم و بر طبق آن زندگی و عمل کنیم0او متذکر می شود که ما باید دست به عمل بزنیم0ما باید دست به انتخاب بزنیم بی آنکه تضمینی باشد که درست عمل می کنیم یا دست به انتخاب درستی می زنیم0یک راه درست برای زندگی کردن وجود ندارد0 فقط راه درستی برای هر کس هست که داور آن صرفاً خود آن کس است0از دید او انتخاب چگونه زیستن ،انتخابی عقلی نیست0 انتخابی است که مستلزم شور مندانه دل سپردن به چیزی است و آنچه در میان تکلیفش مشخص می شود هویت خود انسان استانسان باید جراُت کند فرد شود، چون فقط به این ترتیب است که می تواند زندگی معناداری را به پیش برد0 در انتها به نظر می رسد کی یرکگارد می خواهد آدمی را به این مسئله بسیار عظیم آگاه کند که برای پیروزی و رهایی از وضعیت تراژیک،انسان باید کاملاً دیندار باشد(یعنی ایمان را سر لوحه زندگی و کارهایش کند)و خود انسان با شور و تلاشی بی وقفه به دنبال دین برود نه اینکه عده ای دین را آسان کنند و به دست او بدهند چرا که این نوع دین سرانجامش "ایمان"وعملی مذهبی"نخواهد بود0 زندگی درونی کی یر کگارد یکی از شور انگیز ترین زندگی ها بود و دلیلش عمق و قدرت در تاًملش بود0او با خودش درگیر بود و تلاش می کرد که هر چه بیشتر خود را بشناسد و احساس می کرد این تلاش و مبارزه برای یافتن خود،می تواند به زندگی اش معنا بخشد0آدمی باید پیش از شناخت هر چیز دیگر، خودش را بشناسد،  تازه آن را وقت،  پس از اینکه خودش را از درون شناخت و راهش راپیدا کرد آرامش و معنا  می تواند بر زندگی اش سایه افکند و این همان است که در عرفان اسلامی سر آغاز راه سا لک الی الله است و شعار همیشگی طریقت اسلام که پیامبر خاتم (ص) می فر مایند: "من عرف نفسه فقد عرف ربه"0راه شناخت پروردگار شناخت خود آدمی است و این شناخت حقیقتا مسئولیت و دلهره آور است و آدمی را سزاست که مسئولیت را بپذیرد و با تنهایی اش کناربیاید تا به واقع شهسوار ایمان شود........//.سايت تاريخ علم//

+ تاريخ ساعت نويسنده |

وزن در شعر انگلیسی را با دو سنجه ارزیابی می کنند:

نخست ترتیب فشار (stress) در هر پایه است. پایه یا foot کوتاه ترین واحد وزنی در شعر انگلیسی است. برای مثال واژه ugly یک پایه با دو هجا است و ترتیب فشار روی آن بصورت (- +) است. واژه perform هم یک پایه با دو هجا و ترتیب فشاریِ برعکس (+ -) است. قالب های پایه ای در شعر انگلیسی بدین ترتیب است:

1. Iambic (+ -): هجای نخست بی فشار، هجای دوم با فشار before, within, divine, the bus, a book

مثال در شعر انگلیسی:

That time of year thou mayst in me behold
When yellow leaves, or none, or few, do hang

(غزل 73، شکسپیر)

2. Trochaic (- +): هجای نخست بافشار، هجای دوم بی فشار penthouse, boredom, childhood, careful

مثال در شعر انگلیسی:

TELL me not, in mournful numbers

Life is but an empty dream

(Henry Wadsworth Longfellow, 1807–1882)

3. Spondaic (+ +): همه هجاها با فشار

مثال در شعر انگلیسی:

Break, break, break,
On thy cold gray stones, O Sea!

(آلفرد لرد تنیسون)

4. Anapestic (+ – -): دوهجا بی فشار و هجای سوم بافشار

مثال در شعر انگلیسی:

And the sound of a voice that is still

(همان شعر، آلفرد تنیسون)

5. Dactylic (- + +): دوهجا بافشار و هجای سوم بی فشار

مثال در شعر انگلیسی:

This is the forest primeval, the murmuring pines and the hemlock

(Henry Wadsworth Longfellow)

 

سنجه دوم «تعداد پایه ها در هر سطر» است:

یک پایه در سطر: monometer

دو پایه در سطر: diameter

سه پایه در سطر: trimester

چهار پایه در سطر: tetrameter

پنج پایه در سطر: pentameter

شش پایه در سطر: hexameter

هفت پایه در سطر: heptameter

هشت پایه در سطر: octameter

با این آگاهی، به شیوه ی نامگذاری وزن شعر در انگلیس توجه کنید:

That time | of year | thou mayst | in me | behold

(Iambic pentameter)

 

Tell me | not in | mournful | numbers

(Trochaic tetrameter)

 

And the sound | of a voice | that is still

(Anapestic trimester)

 

This is the | forest pri | meval, the | murmuring | pine and the | hemlocks

 

http://www.donbelid.com/?cat=28

+ تاريخ ساعت نويسنده |
نشانه هاي عشق جاودانه:
يكم: عشق، ابتهاج است و سرور نه صرف لذت گذرا واژه "ابتهاج" به معناي شادماني و سرور، خرمي و شكفتگي، زيبايي و تر و تازگي و .. ميباشد، كه تمام معناهايش، بار مثبت دارد و از آن پايداري، دوام و ماندگاري فهميده ميشود؛ كه با عشق جاودانه تناسب دارد. دوم: عشق هدف نه وسيله "فقط بخاطر عشق" يعني همه چيز "وسيله" است: ثروت، علم، شهرت .... و تنها هدف و مطلوب عشق است و بس. عشق تنها تقاضاي حقيقي جان آدمي، و "زنگ اصلي" كلاس درس زندگي است. و همه تقاضاهاي ديگر، به تبع آن ارزشمندند و "زنگ تفريح" كلاس عشقند. هر كس سهم و بهره اي از زندگي دارد و به همين ميزان نصيب و بهره اي از عشق. از هر حقي و سهمي ميگذريد، از سهم عاشقيتان نگذريد. سوم: عشق آب حيات جان آدمي از نشانه هاي جاودان بودن عشق، آن است كه قلب را به هيجان و تپش و جان را به رويش و اهتزاز درآورد. در نمازم خم ابروي تو در ياد آمد حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد عشق مايه حيات و جنبش و رويش جان آدمي است. خوشا به حال آنان كه با آب حيات عشق، از كوير جانشان، باغ و بوستان ميسازند. چهارم: عشق، شور و شوق زندگي از ديگر نشانه هاي عشق جاودان، شور و هيجان و شوق به زندگي است. شما قضاوت كنيد، مسافر ديار عشق، كه ابد در پيش دارد، در عبور از كوههاي قاف عاشقي، چقدر به سرمايه شور و شوق به زندگي نيازمند است؟! پس در سفر به ديار عشق، با جماعتي همسفر شويد كه در همراهي با آنان، بتوانيد در فضاي زندگي، اوج بگيريد و بالا رويد. پنجم: در هفت شهر عشق، سادگي و صفا دو يار ديرينه اند از نشانه هاي حسن رفاقت، سادگي و صفا است. بهترين الگوي سادگي و صفا، طبيعت است. از طبيعت بياموزيد. در ارتباط با هم مثل "آب"، ساده باشيد، تا هميشه عشق، به كام خودتان و همسفر عشقتان ، گوارا باشد. همانطور كه آب، با سادگيش، نياز هميشگي "تن" آدمي است، عشق با تمام سادگي و صفايش، نياز ابدي "جان" آدمي است. ششم: در هفت شهر عشق، ناز آري؛ قهر خير "ناز" عاشق، از حب و عشق، گزارش ميدهد، در حاليكه "قهر" از طلبكاري حكايت ميكند، از غرور عاشق گزارش ميدهد، كه هر دو (طلبكاري و غرور) رهزن راه عشقند. اما يادتان باشد، عاشق، بسيار "ناز" ميكند كه ناز عاشق، هم تماشايي است و هم خريدار دارد. هفتم: معيار قضاوت، اهل "دل" بودن آنانكه از قبيله عشقند، به اين باور رسيده اند كه وقتي معيار ارزشگذاري انسانها، ميزان عاشقي آنها باشد، بايد در قضاوتها خوش بين و هوشيار بود. پس براحتي روي كسي، حسابي باز نكنيم كه نتوانيم ببنديم و بالعكس، حساب كسي را به گونه اي نبنديم كه روزي پشيمان شويم و به اشتباه خود اعتراف كنيم. در طريق عاشقي، به همسفر عشقتان ظلم نكنيد كه خداي شما، خداي او نيز هست. كسي چه ميداند، شايد نفس او از شما مبارك تر و دعايش به اجابت نزديكتر باشد. هشتم: عشق، ماه نيمه پنهان از آنجا كه جهان آفرينش، بر ستونهاي نامرئي عشق، استوار است، عشق نيز حقيقتي پنهان يا نيمه پنهان، در جان آدميان است. راز بقاي يك عشق كتمان آن است. گاهي ناچار ميشوي عشقي را پنهان كني، تا هم از رهزني رهزنان در امان بماند و هم جمالش به ابتذال كشيده نشود. در شيوه عاشقي، گاهي كار به جايي ميرسد كه به احترام عشق و براي حفظ حرمتها، هجران و فراق را بر وصال ترجيح ميدهي. عشقي كه جاودانه است، هرچند "پنهان" كردني است، ولي فراموش شدني نيست.
+ تاريخ ساعت نويسنده |

بهترین کتاب هایی که برای مطالعه مناسبند:

 

گزیده فیه ما فیه (مقالات مولانا)، تلخیص و شرح: دکتر الهی قمشه ای انتشارات علمی و فرهنگی

 

گلشن راز اثر شیخ محمود شبستری ، مقدمه و توضیحات ، حسین محیی الدین قمشه ای

 

گزیده منطق الطیر (عطار): تلخیص و شرح: دکتر الهی قمشه ای  انتشارات علمی و فرهنگی

 

تصحیح دیوان حافظ  از دکتر الهی قمشه ای با خط استاد امیر خانی انتشارات میر دشتی

 

مقالات: مجموعه مقالات دکتر الهی قمشه ای انتشارات روزنه

 

پیامبر، ترجمه دکتر الهی قمشه ای اثر جبران خلیل جبران: انتشارات روزنه

 

آن خردمند دیگر ترجمه دکتر الهی قمشه ای انتشارات روزنه

 

365 روز با سعدی دکتر الهی قمشه ای انتشاارات سخن

 

365 روز با مولانا (در صحبت مولانا) دکتر الهی قمشه ای انتشارات سخن

 

365 روز با ادبای انگلیس(در قلمروی زرین) دکتر الهی قمشه ای انتشاارات سخن

 

قرآن دو جلدی (عربی و فارسی). ترجمه قرآن استاد فقید  حکیم مهدی الهی قمشه‌ای. و تصحیح دکتر حسین الهی قمشه ای انتشارات هفت گنبد

 

پنج گنج نظامی : تصحیح و شرح از وحید دستگردی درسه جلد یا در هفت جلد چاپ اول

 

متن مثنوی مولانا جلال الدین رومی چاپ كلاله خاور

 

گلستان سعدی با شرح دكتر خزایلی

 

بوستان سعدی با شرح دكتر خزایلی

 

خلاصه شاهنامه فردوسی محمد علی فروغی

 

دیوان شمس غزلیات مولانا ، چاپ فروزانفر

 

دیوان كامل سعدی چاپ محمد علی فروزانفر

 

هزار سال نثر پارسی كریم كشاورزداستانهای دل انگیز ایرانی  زهرا خانلری

 

سوگ سیاوش شاهرخ مسكوب

 

رستم و اسفندیار  شاهرخ مسكوب

 

مولوی چه می گوید  استاد جلال همایی

 

سر نی  دكتر زرین كوب

 

پله پله تا ملاقات خدا دكتر زرین كوب

 

پانزده گفتار اثر مجتبی مینوی

 

سه حكیم مسلمان  دكتر سید حسین نصر

 

نامه های عین القضات همدانی

 

مجموعه آثار فارسی شیخ شهاب الدین سهروردی

 

اشارات اشارات و تنبیهات  ابن سینا بخش الهیات

 

گاتها رساله نوشته های زرتشتی

 

تاریخ تصوف در اسلام دكتر قاسم غنی

 

كتاب مقدس ترجمه كلیسای انجیلی تهران به فارسی و ترجمه جدیدی كه اخیراً صورت گرفته به فارسی

 

شرح احوال و آثار حافظ در دو جلد دكتر قاسم غنی

 

جهار مقاله اثر نظامی عروضی سمرقندی

 

تصحیح مجتبی مینوی –اثر خواجه نصیر توسی اخلاق ناصری،

 

اوصاف الاشراف_خواجه نصیر توسی

 

افسانه های هزار و یك شب

 

فرهنگ گفته ها درباره موسیقی

 

انسان الكامل محمد رسالات از عزیزالدین نسفی

 

فصوص الحكم محی الدین عربی

 

ابن عربی طریق معرفت از ویلیام چیتیك

 

تخیل خلاق ابن عربی   هانری كریستین

 

فصوص الحكم فارابی

 

المنقذ من الضلال  غزالی

 

كیمیای سعادت غزالی

 

حدایق الحقایق تفسیر سوره یوسف

 

نهج البلاغه ترجمه و تفسیر فیض الاسلام به فارسی شرح ابن ابی الحدید عربی

 

صحیفه سجادیه ترجمه و تفسیر الهی قمشه ای

 

دعاهای معتبر از كتاب مفاتیح و سایر كتب دعا با ترجمه الهی قمشه ای

 

نفاس الفنون در سه جلد شامل دوره مختصری از كلیه علوم و معارف اسلامی

 

انسان الكامل محمد رسالات از عزیزالدین نسفی

 

دعای كمیل- دعای صباح  دعای سحر - دعای ابوحمزه ثمالی - دعای جوشن كبیر

 

قرآن متن عربی ترجمه فارسی الهی قمشه ای ترجمه

+ تاريخ ساعت نويسنده |