یا لطیف /...چقدر از زندگی عاریتی به تنگ آمده ام...دل را هوای کویر است ....من
باشم و زمین و آسمان .....ودیگر هیچ....مدتهاست از دل ویرانه ام خسته شدم ....می خواهم این ویرانه را آباد کنم ...وازه های حیات طیبه در ذهنم می رود و می آید.....فکر می کنم تمام وجودم عاریتی شده ...کو به کو دنبال ...خودم می گردم ...افسوس درین هیاهوی دنیای پر از رنگ و صداگم شده ام ....از استاد ملکیان مطلبی رو در باره ی حیات اصیل خوندم ...بخش هایی از اون رو براتون می نویسم..شاید راه جدیدی بر ما نمایان شد....تا خواست او چه باشد......
"مولانا، در مثنوي فراوان به ما توصيه ميكند كه زندگي اصيل بورزيم. ايشان در دفتر دوم مثنوي ميگويد: صوفياي وارد شهري شد و چون در آنجا غريب بود سراغ خانقاه صوفيان را گرفت تا بتواند چند روزي در آن شهر به سربرد و مسند و خوراك و… داشته باشد. بالاخره خانقاه صوفيان را پيدا كرد و الاغ خودش را به دست دربان داد تا يكي دو روز در آنجا بماند. اتفاقاً اهل خانقاه مدتي بود كه وجوه امرار معاششان به تأخير افتاده بود و طبعاً بسيار گرسنه بودند. گروهي وقتي كه اين الاغ را ديدند گفتند: خوب است آن را بفروشيم و با پولش غذايي فراهم آوريم تا از گرسنگي نجات يابيم. لذا به دربان گفتند: الاغ را ببر و در بازار بفروش و خوراكي تهيه كن. بعد هم آمدند و شروع كردند به رقص و سماع و دم گرفتند كه «خر برفت و خر برفت و خر برفت».
اين صوفي تازه وارد هم براي اينكه ــ به تعبير امروز ــ از افكار عمومي تبعيت كرده باشد دست افشان و پاي كوبان شروع كرد به گفتن «خر برفت و خر برفت و خر برفت». دربان كه مأمور فروش الاغ شده بود، به آنها گفت: اين خر نزد من امانت است، چگونه آن را بفروشم؟ اين كار خلاف اخلاق است. آنها گفتند: بيا برو از خودش بپرس.
دربان وارد مجلس شد و ديد كه آن شخص از همه ــ به تعبير مولانا ــ با نشاط تر داد ميزند «خر برفت و خر برفت و خر برفت» و از همه شادتر و خوشحالتر است. دربان پيش خود گفت: خوب پس لابد موافقت بلكه رضايت يا حتي رغبت دارد؛ لذا نگفته خر را فروخت و غذايي فراهم كردند و خوردند. بعد كه صوفيان از هم پاشيدند، اين مسافر رفت كه خرش را تحويل بگيرد. دربان گفت: خري نيست، گفت: پس خر من كو؟ گفت: فروختيم و غذا ميل كرديم. گفت: مگر ميشود خر مرا بفروشيد؟! گفت: بله، نه فقط ميشود، بلكه شد. گفت: آخر اجازة من؟!
دربان گفت: من آمدم، ديدم تو فوق اجازه ميدهي و با اين «خر برفت و خر برفت و خر برفت» رقص و سماع ميكني. گفت: من نميفهميدم كه چه ميگويم!
من ديدم همه از اين سخن خوشحالند، من هم خوشم آمد وآن را تكرار كردم.
مرمرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد
بنابراين، احتمال دارد كه كسي براي همرنگي با جماعت در جهت زيان خود قدم بردارد. در همرنگي با جماعت دو شاخصه وجود دارد: يكي اينكه شخص معناي باور، گزاره و جمله را نميفهمد و اصلاً نمي داند «خر برفت» يعني چه. نميفهمد كه «خر برفت» يعني خر تو بفروش رفت، ولي با اين وجود آن را تكرار ميكند. دوم اينكه اگر معناي جمله را ميفهميد با آن موافقت نداشت. حالا كه جملهاي را ميگويد، عقيدة خودش را ميگويد يا عقيدة ديگران را؟
در اين نمونه ديديم كه در واقع عقيده ديگران را بيان ميكند. بنابراين عقيدهاش عاريتي است؛ بالطبع تصميم او در نتيجه زندگي او عاريتي است.
دليل اينكه در اينجاها تعبير vicarious به معناي عاريتي به كار ميرود اين است كه هر چيزي از درون انسان برنخيزد و از بيرون به او برسد، عاريتي است. در اين حالت، انسان دقيقاً مثل يك پردة سينمايي است كه دستگاه سينماتوگراف و فيلم پراكن آن هميشه روشن است و به همين دليل هر نور و رنگي كه بر اين پرده ديده ميشود، نور و رنگ خود پرده نيست. تنها وقتي معلوم ميشود خود پردة سينما چه رنگي داشته كه دستگاه را خاموش كنند.
ما در زندگيمان همينطور هستيم. من هر چه به شما نگاه ميكنم افكار ديگران را ميبينيم نه افكار خودتان را. شما مانند پردة سينما هر نوري را ــ بدون اينكه رد و قبولي نشان دهيد ــ فرا ميافكنيدبدون اينكه بگوييد فلان رنگ را ميخواهم و بهمان نور را نميخواهم.فلان رنگ را كه تاباندهايد، برداريد و آن رنگي را كه نتاباندهايد، بتابانيد.
بعد مولانا شروع ميكند به توصيه كردن كه «تقليد نكن و فقط تحقيق كن». من هميشه اين جملة مولانا را كه ميبينم به ياد حديثي از حضرت علي(ع) ميافتم كه ميفرمايند: «لاسنة افضل من التحقيق» (هيچ راه و روشي در زندگي بهتر از تحقيق نيست). تحقيق يعني خودت حق بودن مطلب را درياب. تحقيق بدين معنا دقيقاً در مقابل تقليد و زندگي عاريتي قرار ميگيرد و معنايش اين است كه من باورهاي نامفهوم و نامقبول را از ديگران ميپذيريم. .................


مه رخا٬سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف
از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین منزلی؟

یا لطیف.........
گاه سحرو...آسمان ابری و بارش نور ایزدی بر دامان هستی....و بانویی که میل به پرنده شدن دارد....بانویی با لباس مشکی...گویی دنیا رو روی سرش گرقته....به سبکی دنیارو رها می کند....از پاهای بانو پرنده ها تکثیر می شوند.....کم کم تمام اجزای بانوپرنده می شود...صدها پرنده...گوشه ی افق را پر می کند....این تابلو رو بار اول دیدم....مات و مبهوت شدم ....در من منطق الطیر متولد شد..سیمرغ در دلم آشیانه ساخت....صدای بال سیمرغ ...وجودم را در خود می کشید....بی تاب شدم ...خیلی سعی کردم...جلوی چشمه ی شوق دلم را بگیرم ....که نشد...یار مهربان لرزش چشامو دید....شاید تا به حال این طور مسحور تابلویی نشده بودم.....این تابلو آواز پر جبرییل رو نامه های عین القضاتو تو وجودم باز آفرینی کرد......صدای بال زدن های پیاپی سیمرغ.....دلمو می لرزونه....تکثیر آدمی بعد از مرگ....چه مفهوم زیبایی...ودر عین حال چه تکان دهنده.....لحظه های زیادی به این تابلو خیره می شم....با اون بانوی سیاهپوش سفر می کنم و ....یاد مادر می افتم ....ویاد تکثیر وجودش در بیکرانه ی دنیا......اگر دل آدمی آینه شود....اگر زلال شود همه ی هستی در او متجلی می شود...آدمها ...تمام هستی و آفریدگار ...همه و همه در دل به نمایش در می آید...و این عطیه ی الهیست....فضل نامتناهی خداونداست.....ای مهربان مرا با عشقت زنده کن و بمیران......
بر هر چه همی لزری می دان که همان ارزی
زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد............

یالطیف
آن روز اگر خود بال خود را می شکستم
اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟
قفل قفس باز و قناری ها هراسان
دل کندن آسان نیست آیا می توانم؟
باد سردی میوزد و من دستهایم را فرو میکنم توی جیبهای پالتوم.
کوهی میگوید: «وقتی روحی وحشی شد باید رامش کرد. باید شستوشوش داد. البته روحهایی هم هست که هیچ وقت رام نمیشن. خوشبختانه یا بدبختانه ما آدمها، ضعیف هستیم. خیلی ضعیف. با یه ذره فشار کارمون ساختهس. بعضیها معتقدند فشار یه موهبته، یه معجزهس که با اون میشه خیلی کارها کرد به شرطی که دقیق و به موقع و به اندازه از اون استفاده کنیم.
خوب فشار انواع و اقسامی داره اما نتیجهی همهی اونها یه چیز بیشتر نیست: بازسازی روح آدمها. در واقع کار فشار یه نوع استحالهس. روح مربع رو میکنه دایره. روح دایره رو میکنه مثاث. میفهمید چی میگم؟ روح سبز را میکنه آبی. روح آبی را میکنه قرمز. طوری تغییر میده که حتی خود طرف هم نمیفهمه چه اتفاقی افتاده.»
«قسمتی از کتاب من گنجشک نیستم نوشته مصطفی مستور»/حافظ مستانه

یاانیس من لا انیس له.....
....وانگار شکست ها و رنج های واقعی
برای ما کافی نبوده
با حرف ها کشتن همدیگر را کامل خواهیم کرد......!!
شیمبورسکا
.jpg)
حقیقتِ زیبایی
هنر فرایندی بشری است که فراوردهاش زیبایی است و هنرمند یا زیباییهای موجود ولی نامکشوفِ هستی را برجسته و آشکار میکند و یا زیباییهای ناموجودِ هستی را میآفریند.
در باب «حقیقت زیبایی» پرسشهای گوناگونی را میتوان مطرح کرد:
پرسش اول کجایی جایگاه زیبایی است: آیا زیبایی در شیء موصوف به زیبایی است یا در ناظر زیبابین؟ اگر شما گفتید در خود شیء است، زیبایی را امری ابژکتیو و «آفاقی» میدانید و اگر گفتید در فرد ناظر است، آن را امری سوبژکتیو و «انفسی» فرض کردهاید. البته ممکن است به آمیزهای از هر دو نیز باور داشته باشید. .............
حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی!
چه ترا دردی ست
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
در کجا هستی نهان ای مرغ
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ی ادراک بال و پر؟
هر کجا هستی بگو با من
روی جاده نقش پایی نیست
از دشمن
آفتابی شو!رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان برتن صحرا
روز خاموش است ...آرام است از چه دیگر می کنی پروا؟!
**********************************************
غزال غزل
غزال غزل وحشي است و انيس مجنون بياباننشين... آن درد نيز كه كار عاشق شيدا را به تغزل و ترنم ميكشاند، جز در سينهي مجنون وحشي بياباننشين لانه نميكند.
شهر دام عادات و تعلقات است و مردمان اهل عادتند. اين مجنون مردمگريز است و آن غزال مردمنفور... و اگر شاعر نباشد، چه كسي مردمان را به «ترك عادات» بخواند؟
شاعر نبي نيست و پرواي عقل مردمان ندارد و بر او نيست كه طريق رفتن را نيز تعليم كند. او به ترك عادت ميخواند، و عالم خلاف عادات، هم عالم وهم است و هم عالم عشق. عالم عادات عالم حقيقت و معني نيست، اما چه بسا شاعران كه گمگشتگان ديار وهمند و مصداق اين سخن آسماني كه انهم في كل واد يهيمون؛ و چه قليلند شاعراني كه آنان را درد عشق بخشيدهاند و شرف حضور.....
راز
شاید که دیگر پس از این
قلمم را بسپارم به «باد»
او به جایم شعر بسراید
شاید که دیگر پس از این
تنها «باد»
نام و نشان:
برف و
باران و
شعلۀ
عشق تازه ام را بداند!
· قصد رحیل
تو خامشی که بخواند؟
تو می روی که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند!
............................................
یالطیف/...ترانه هابت...درس هایت...ونوشته هایت جانم را سیراب می کند و درد ندانستن مرا
تسکین می دهد......ورفتنت بغضی بر گلویم می نشاند.....وآآآآآآآه "چرا "؟ رابر دلم.............و این ترانه ات را که سال گذشته مانند باران بر جانم فرود می آمد......امروز با دلتنگی بیش تر زمزمه می کنم......
فال پروانه....!
دکتر شفیعی

.یالطیف/امشب که باران الهی بر ما جاریست...چقدر بهانه دارم برای گریستن......خدایا ظلم کردم بر خویشتن ..بر دیگران....مرا به رحمت بی منتهایت...ببخش......انی ظلمت نفسی و غیری فاغفرلی ...یا ارحم الراحمین......امشب در ژرفای وجود کند و کاو کنیم شاید به چشمه های زلال معرفت رسیدیم...شاید این همه تیرگی با بارش رحمت الهی به روشنی مبدل شود.......نگاهمان به آسمانست...........
..در وصف آخرت گفتهاند که حتی دست و پای تو هم بر علیه تو شهادت میدهند. این یعنی دست و پای تو، غیر تو ست. من و تو دست و پای خود را «خودمان» میدانیم. گمان میکنیم صورت ما، «من» ماست، در حالیکه در دنیا هم اینها بر علیه ما هستند. من خیلی تعجب میکنم از کسانی که از من «خود» میکنند و به غیر خود میرسند. یعنی سرمایهات را داری خراب میکنی تا آنچه «تو» نیست آباد کنی. عرفا میکوشیدند تا بفهمند چه چیز «خود» توست، آنوقت میگفتند فقط نفع این «خود» را در نظر بگیر. البته، در اینجا باید این نکته را توجه کنید که آنکه به «دیگری» نفع میرساند، در حقیقت دارد به «خود» نفع میرساند. نمیگوییم به دیگران نفع نرسانید اما اگر فقط قصد نفع رساندن به دیگران را دارید به دو نکته توجه کنید:
یالطیف
صفات پرهيزگاران:
" غضواعما حرم الله علیهم» چشمان خود را از آنچه خدا بر آنها حرام کرده است فرو میبندند. توجه کنید که «غض بصر» غیر از «بستن چشم» است. در قرآن هم آمده که «غض بصر» داشته باشید. غض یعنی چشم را از جهتی که حرام است به جهت دیگر متوجه کنیم. معمولاً خواسته شده است که چشم فروهشته داشته باشیم و این به معنای غض است نه بستن چشم.
نکتهای را در مورد نگاه کردن باید متذکر شوم. اینکه گفتهاند به نامحرم نگاه نکنید به این دلیل نیست که به نامحرم آسیب میرسانیم. نه، بلکه به خودمان آسیب میرسانیم. در مورد حجاب هم همین است. بعضی گمان میکنند وقتی حجاب را رعایت میکنند به دیگران خدمت میکنند. اما اینطور نیست. آنکه لباس شایسته میپوشد به خود خدمت میکند. به همین صورت، آنکه به نامحرم نگاه نمیکند، به نامحرم خدمت نمیکند، فقط او به خودش خدمت میکند. اگر ضرر میبینیم یا سود میبریم، از ناحیه خود و اعمال خودمان است. به این نکته باید خیلی توجه داشت که اگر ما آنچه را باید انجام دهیم، انجام دهیم و دایماً نگران باشیم که با خود چه میکنیم، دیگران هیچ ضرری به ما نمیزنند و شگفت اینجاست که ما اصلاً به ضررهایی که خود به خودمان میزنیم، توجه نداریم. اصلاً احساس دردی نمیکنیم، رنجی نمیبریم، و دایماً توهم میکنیم که دیگران به ما ضرر میزنند. به تعبیر دیگر، نفعها و ضررها از ناحیه اعمال اختیاری ما است، نه آنچه در اختیار ما نیست. این است که عرفای همه نحلهها و عرفای ما هم این را تقویت میکنند که شما فقط و فقط از ناحیه اعمال اختیاری خودتان سود میبرید و زیان میبینید ولا غیر. یعنی از ناحیه اعمال غیر اختیاری خودت و اعمال اختیاری دیگران سود و زیانی متوجه شما نیست. اینها نه ما را فرو میبرند نه فرا...............
یالطیف
جدی گرفتن زندگی
یکی از موضوعاتی که مورد تاکید علی(ع) و نیز مورد نیاز مردم این زمانه است و ما به آن سخت نیازمندیم بحث «جدی گرفتن زندگی» است. یعنی زندگی را باید جدی گرفت. امام(ع) درنامهیی که پس از جنگ صفین اول به امام حسن(ع) مینویسند[1]: من دیگر در آستانه رفتن هستم، چون چنین است باید دامن از مردم برچینم، مجموع بنشینم و به خود بپردازم، خودم را محاسبه کنم، اما چون تو را جزو خود و بلکه کل خودم میدانم «وجدتک بعضی بل وجدتک کلی» به تو هم میپردازم. در اوایل نامه میفرمایند: من تجارب فراوان داشتهام و خیلی امور بر من گذشته است. از میان این نکات نکتهیی که در صدر باید قرار بگیرد این است که تمام آنچه در زندگی بر من گذشته مرا به اینجا رسانیده که «در زندگی باید جدی بود». «فافضی بی الی جدً لایکون فیه لعب.» زندگی را نمیتوان بهبازی گرفت. در جای دیگر، ایشان در توصیف حضرت ابوذر میفرمایند: او در زندگی مثل «مار دره»و «شیر بیشه» بود و این تعابیر، در زبان عربی از جدی بودن در زندگی حکایت میکند. یعنی، ابوذر همه چیز را بهجد میگرفت. موارد دیگری هم در نهجالبلاغه آمده است. خود حضرت هم در زندگی چنین بود. حال، جدی گرفتن زندگی به چه معناست؟ و چرا باید زندگی را جدی گرقت؟ اگر شما با دستگاهی مواجه باشید که قوانین آهنین و پولادین بر آن حاکم باشد شما هم باید جدی باشید. جدی بودن دستگاه بر ما الزام میکند که او را شوخی نگیریم هر چه امری را جدیتر بینگاریم در برابرش جدیتر عمل میکنیم. اینکه در برابر بعضی اشیاء احتیاط و پرواپیشگی داریم دقیقاً به همین نکته برمیگردد و این نکته، نکته کمی نیست. نظام هستی نظامی کاملاً جدی است. پس، در برابرش باید جدی باشیم.....................
یالطیف
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه بر خیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
یكی از نقصهای ادبیات عرفانی و .. ما این است كه همیشه یك وضع بسیار مطلوب و دلانگیزی برای ما تصویر میکنند، اما نمیگویند شما چگونه میتوانید به این وضع برسید. سعدی میگفت: عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست. خوب، پرسش این است که چه باید کرد تا به این حالت رسید؟ چگونه میتوان به همه عالم مهر ورزید؟ این را دیگر نمیگویند و این باعث میشود که ما در حرمان و یاس میمانیم. این نقص زمانی رفع میشود که ما برای متون عرفانی خود یک «روانشناسی عرفانی» و «رفتارشناسی عرفانی» هم بنویسیم، تا ارائه طریق کرده باشیم. نتیجه اندرز، نشان دادن مراحل و درجات طی طریق است اما بدون روانشناسی و رفتارشناسی عرفانی، فقط شعف و شوق وشور ایجاد میشود، اما نتیجهای ندارد چون در حقیقت پای ما بسته است......................
اگه شما کسی را ببینید که بواسطه ی گناه و رذیله ی اخلاقی ذلیل شده و گرفتارویامبتلا به گناهیو ببینید ..از دروغ که گناه همگانیه تا گناهان خیلی ویژه تر!چه حسی دارید ؟پیش خودتون جه فکری می کنین؟...شاید پیش خودتون بگید واقعا شرم آوره کسی تو روز روشن مثلا دروغ بگه....و لابد خودتون رو خیلی راستگو فرض می کنین ...واز اون بدتون می آد...وسرزنشش می کنید...خودتونو پاکتر از اون فرض می کنید...باهاش قطع رابطه می کنید ...خلاصه اگه اون طرف قبلا باهاش خرده حسابی داشته باشین ...حالا که بواسطه ی گناه ذلیل شده جون می ده برا لگد مالی .....واقعا چرا ما عادت کردیم همه چیزو سفید ببینیم یا سیاه ...چرا شرم ـ خشم علیه خویشتن ـ تو وجود ما جایی نداره ...چرا فقط چشم باز کردیم و خطا های مردمو می بینیم و از خودمون غافل شدیم....چرا از نگریستن به خود غافلیم ...چه کمیاب است سرخی شرم برای ما ایرانیان ....ما که از نقد خود گریزانیم و چه اندک سرخ می شویم....".می دونستین برای نگاه راستین به خود نگاهی که زمینه ساز عصیان علیه خود به منظور اعتلای خود باشه...تجربه ی حس شرم از اساسی ترین کارهاست "شاید براتون جالب باشه که بدونین یه انسان کامل به این قضیه چه جوری نگاه می کنه ...فرازهایی از نیایش امام سجاد ع را می آورم:
یا لطیف
شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم
که در میانهّ خارا کنی ز دست رها
خاقانی
تقویم فصلهای این جهان ، حضور در متن فاصله هاست و ما همواره از فاصله ای به فاصله ای دیگر کوچ می کنیم ،فاصله از خویشتن و جدا شدن از کسانی که دوستشان می داریم ...........
دکتر ترکی
........پشت سرم اگر طوفانی سر کشه ..اگر که روبروم شب شعله می کشه....به فکر غربت این گل های پرپرم!!!!!! ....از گردنه ی حیران می گذریم ....در حیرتم....همه مون ساکتیم توی ماشین....این موسیقی کشدار هم پخش میشه ...همه مون رفتیم تو فکر.. دارم فکر می کنم که..چرا نمی تونم زیبایی های راهو ببینم ؟..چرا امسال از کنار این همه قشنگی گذشتم ولی به وجد نیامدم.....چرا هر چیز کوچکی بهانه ی می شد برای سکوت من....چرا همه دور وبرم هستند و باز این همه دلم تنگه....در دور دست های روحم بارانکی خرد خرد ..می بارد....توی ابرا...تصویر صورت مامانو به تکرار می بینم......با همون لبخند همیشگی....تو هم که از کنارم تکون نمی خوری یکریز برام حرف می زنی ....بابا یه ذره فاصله بگیر ببینم بقیه دارن چکار می کنند !!.از تو فنجون چایی ام بیا بیرون از لای کتابم....بپر بیرون....به گوشت که نمی ره!! .....یه ریز حرف می زنی ..این حال من نبود امسال همه به دلیلی خاص پژمرده بودند .......
یا لطیف...خواندن این مقالات ما را در فهم مباحث خودشناسی یاری می کند ...به همین دلیل مقاله ی استاد را بی کم و کاست می آوریم امید است گامی به سوی...خودشناسی و در فرجام اصلاح جامعه باشد ... //سخن اين نوشتار، به آنجا رسيد كه آدميان در مقابل و در مقابله با تنهايي. واكنش هايي از خود بروز مي دهند كه به منزله راه حل هايي براي گريز از تنهايي است. راه نخست، چنگ توسل زدن به هر آن چيزي است كه آدمي را سرگرم مي كند! راه ديگر، پيشه كردن تنهايي فيزيكي به موازات تنهايي باطني است. در اين بخش به راه حل سوم نظر شده است. در ادامه سخن به پنج خدمتي كه تنهايي به آدمي مي كند اشارت شده است و نيز اهميت سكوت و نسبت آن با عشق توصيف شده است .
*****************************************************
هنوز می شود از شب گذشت و روشن شد
اگر تو -طالع موعود من ـظهور کنی
کبوتر افق آرزو!خوشا گذری
بر این غریب بر این برج سوت و کور کنی
چه می شود که شبی ای شکیب جادویی
عیادتی هم از این جان ناصبور کنی؟
نه از درنگ ز تثبیت شب هراسانم
اگر در آمدنت بیش ازین قصور کنی.....
منزوی
**********************************
"درین شب ها...
درین شب های هول هرچه در آن رو به تنهایی
چراغ دیگری بر طاق آفاق روشن کن..."
دکتر شفیعی
************************************
در بر رخم مبند
باز از جنون عشق به سوی تو آمدم
بیگانگی مکن که به بوی تو آمدم
در بر رخم مبند که همچون نگاه شوق
با کاروان اشک به سوی تو آمدم
از رفته عذر خواه و ز آینده بیمناک
آشفته تر ز حلقه ی موی تو آمدم
مانند اشک دور ز دیدار مردمان
با سر دویده تا سر کوی تو آمدم................
دکتر شفیعی.
****************************************
گر بگویم آنچه از اندیشه بر جان من است
یا چو من حیران بمانی یا نداری باورم
گر بسی زیر و زبر آیم بنگشاید گره
کی گشاید این گره تا من به دنیا اندرم
بیقراری میکنم اما چه سازم زانکه من
در بن خاشاک دنیا بس عجایب گوهرم
خالقا عطار را یک قطره بخش از بحر قدس
تا بود آن قطره در تنهایی جان یاورم
سر نپیچم از درت گر بند بندم بگسلی
کز میان جان ز دیری باز خاک این درم.............
یا لطیف//ما آدميان وقتي گردهم مي آييم ، يا در اجتماع زندگي مي كنيم، گمان نكنيم كه تنها نيستيم. ما تنهاياني هستيم كه كنار هم نشسته ايم. هيچكس نمي تواند «بار گذشته» مرا از دوش من بر دارد . همچنين ، هيچكس نمي تواند مرا از بار دغدغه آينده ام رهايي بخشد . آدميان همين كه تنهايي را احساس كنند ، واكنشهايي براي گريز و رهايي و يا تحمل آن نشان مي دهند . ...
پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من غمگسار و هم نشین و مونس شب های من
ای شنیده وقت و بی وقت از وجودم ناله ها ای فکنده آتشی در جمله ی اجزای من
چون ز بی ذوقی دل من طالب کاری بود بسته باشم گرچه باشد دلگشا صحرای من
ناگهان در نا امیدی یا شبی یا بامداد گویی ام اینک بر آبر طارم بالای من
امشب از شب های تنهایی است رحمی کن بیا تا بخوانم برتو امشب دفتر سودای من
درد و رنجوری ما را دارویی غیر تو نیست
ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من....
غزلیات شمس//
"تنهايي يكي از مباحثي است كه علي الخصوص در ميان فيلسوفان اگزيستانسياليستي دو قرن اخير غرب از درون مايه هاي اصلي انسان به شمار آمده است. هم در ميان فيلسوفان اگزيستانسياليست الهي كساني مثل كی یركگور و كارل ياسپرس و هم درميان فيلسوفان اگزيستانسياليست الحادي كساني مثل نيچه ، در باب تنهايي انسان به عنوان يكي از سرنوشتهاي محتوم انسان و علاوه بر اين به عنوان يكي از وجوه تراژيك انسان سخن گفته اند . در همه اديان و مذاهب چه در اديان شرقي و چه در اديان غربي به مناسبت هايي ، گه گاهي درون مايه هايي داريم ، در باب تنهايي انسان . ولي در اين باب چندان به بحث و تفصيل نپرداخته اند . شايد بشود يك بخشي اندك از عرفان اديان و مذاهب را استثنا كرد ، كه اين درون مايه هاي ديني را در باب تنهايي انسان بسط و تفصيل مي دادند و از آنها نتايجي اخذ مي كردند . من در باب انواع تنهايي و ارتباط تنهايي با سكوت و ارتباط اين دو با عشق سخن خواهم گفت.
انسان تنها است. بيشترين چيزي كه در تداول عاميانه از تنهايي فهم مي شود تنهايي فيزيكي يا طبيعي است. تنهايي فيزيكي يعني تنهايي است كه وقتي مي گويم: «در اتاق تنها بودم و حسن و حسين آمدند». تنهايي فيزيكي چيزي جز اين نيست كه در منظر و مرئاي من ، در تيررس ديد من ، در مكاني و زماني و اوضاع و احوال خاصي انسان ديگري نبود يا اگر بود هيچ وسيله ارتباطي بين من و او وجود نداشت. اين تنهايي را به تنهايي فيزيكي تعبير مي كنند . من فعلاً به تنهايي فيزيكي و جسماني كاري ندارم . اگرچه در اواخر همين بحث به مناسبت ديگري به اين تنهايي بازخواهم گشت . اما از اين تنهايي كه بگذريم ما مي توانيم به تنهايي هاي ديگري اشاره كنيم ، كه آن تنهايي ها اصلاً تنهايي فيزيكي محسوب نمي شوند بلكه تنهايي هاي معنوي و به تعبير ديگري تنهايي هاي باطني و تنهايي هاي وجودي هستند . اين چند معناي تنهايي را خواهيم گفت ...
..
.
....بچه كه بودم از مردم انتظار چيزي را داشتم كه نميتوانستند برآورده كنند – دوستي مداوم، احساساتي هميشگي.
حال آموختهام انتظار چيزي كمتر از آنكه ميتوانند برآورند داشته باشم – همراهي بيتكلف احساسات آنان، دوستي آنان، و حركات بزرگوارانهاشان ارزش معجزه آساشان را در چشم من حفظ ميكند : تفضلي تمام و كمال.....(.کامو)
لحظه
میجویم بی آنکه بیابم، به تنهایی مینویسم
کسی اینجا نیست، روز فرو میافتد، سال فرو میافتد،
من با لحظه سقوط میکنم، به اعماق میافتم،
کوره راه ناپیدایی روی آینهها
که تصویر شکستهی مرا تکرار میکند،
پا بر روزها میگذارم،
به جستجوی یک لحظه پا بر سایهام میگذارم،
من آن لحظه را میجویم که به دلکشی پرندهای است
من آفتاب را در ساعت پنج عصر میجویم
که آرام بر دیوارهای شنگرفی فرو میافتد،
پاز
*************************************
روشن تر از خاموشی، چراغی ندیدم،
و سخنی به از سخن عشق نشنیدم.
ساکن سرای سکوت شدم،
و صدره صابری در پوشیدم.
مرغی گشتم،
چشم او از یگانگی،
پر او از همیشگی،
در هوای بی چگونگی، می پریدم.
کاسه ای بیاشامیدم،
که هرگز تا ابد، از تشنگی او،
سیراب نشدم. « بایزید بسطامی

شبی که فروغ آرزوی من
میان غروب آینه ها گم شد
ستاره ی چشمان تو
ای ماه پیدا شد
قدیانی
*************
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
ای کاش عشق را زبان سخن بود!.....شاملو
************************************************************
**************************************************************
سفر در سفر
ما آدميان وقتي گردهم مي آييم ، يا در اجتماع زندگي مي كنيم، گمان نكنيم كه تنها نيستيم. ما تنهاياني هستيم كه كنار هم نشسته ايم. هيچكس نمي تواند «بار گذشته» مرا از دوش من بر دارد . همچنين ، هيچكس نمي تواند مرا از بار دغدغه آينده ام رهايي بخشد . آدميان همين كه تنهايي را احساس كنند ، واكنشهايي براي گريز و رهايي و يا تحمل آن نشان مي دهند . (مقاله ی عشق سکوت تنهایی)...................
یالطیف//هر بار سفر می رم یاد سفر به دیگر سو می افتم ....نمی دونم نا خود آگاه .. به ویژه اگه خواسته باشم با هواپیما!! برم که خب اشهدمو می خونم !!....هر چیزیو که جمع می کنم هر تمهیدی!! که می اندیشم برای سفر..به این فکر می کنم که:آخه بشر برای سفر چند روزه این همه برنامه و ره توشه ..اونوقت برا سفر به دیگر سو ..دست خالی و بدون ره توشه ... یا غفلتی عما یراد بی...!...از اینها که بگذریم تو این سفر مثل هر سفر دیگه ..سر آغاز یک سری شناخت ها از همدیگر!و همدلی ها و همدردی ها شد ....دیدار با عزیزانی که سال ها نتوانستم ببینمشان....!حالا بعد از چند سال چه لذتی داشت دیدن بچه هایی که حالا جوانان رشیدی شده بودند برای ساعاتی پای حرفاشان نشستم و حرفای این چند ساله را باهم مرور کردیم ....البته من طبق معمول با آرامش تمام ...گاهی با اشکی پنهان فقط گوش می کردم ....در طول سفر که با نزدیکان درجه ی اولم بودم . حقیقتا همه ی آنها رفتار کریمانه ای داشتند به ویژه همسر نازنینم....چند نفر ذهن مرا مشغول کردند اول از همه غزلک نازنین برادر، گیتاریست نوجوان!! که پاکی و نجابت از چشمان پر حیایش چکه می کند ....شب اول را تا اذان صبح پای صحبت های زلال نو جوانی اش نشستم با این که خوابم می اومد با اشتیاق به حرفاش گوش دادم حرفاش چقدر رنگ حرفای او! بود ...از نگرانی هاش از ترساش از ..از دوستاش که توی یه وادی های دیگه بودند از این که با چادر می ره کلاس گیتار و...از این که وقتی چیزایی رو به مادر می گه مادر بی حوصله میشه و....من سراسر گوش بودم و اکثرا هم حق با او بود شاید من با عشق گوش می کردم و دل چار ه ای جز تسلیم نداشت....فقط در باره ی مادر گفتم :اگه یه چیزیو برا مامان تعریف می کنی او یهو به جوش می آد بخدا به جون خودت از عشقه اون موقع یا مامانت خسته اس یا از چیزی که تعریف کرده ترسیده برات شدیدا نگران شده از شدت عشق قاطی می کنه می خواد بگه غزلکم برات می ترسم ای خدا بچه ام نکنه....این عشق تبدیل میشه به یه هوار عاشقانه !۱ خندید گفت عمه جان! واقعا یه بچه قد من می تونه اینو بفهمه ...گفتم حالا که ...برات اساسی !!بازش کردم ....خندیدیم آروم همین طور که به مو هاش دست می کشیدم گفت عمه من خیلی می تر سم گفت .......گفتم باشه از دوستم که روانشناسه ازش می پرسم و جوابت می دم فکر می کنم جز ترس های مرضی باشه باید درمان بشی کلی خندیدیم گفت دستت درد نکنه یعنی ما ...؟!وا ....
مارسل پروست (در باب ادبیات /جوزف هیلیس میلر)
پرسش
گیرم که این درخت تناور
در قله ی بلوغ
آبستن از نسیم گناهی ست
اما
ای ابر سوگوار سیه پوش
این شاخه ی شکوفه چه کرده ست
کاین سان کبود مانده و خاموش ؟
گیرم خدا نخواست که این شاخه
بیند ز ابر و باد نوازش
اما
این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
با گونه ی کبود آیا چه کرده بود؟
دکتر شفیعی
باختین (یکی از بزرگترین نظریه پردازان ادبی سده ی بیستم) اساس فرهنگ مکالمه را پایه نهاد. هر سخن با سخن های پیشین که موضوع مشترکی با هم دارند ٬وبا سخن های آینده ٬که به یک معنا پیشگویی و واکنش به پیدایش آنهاست ٬گفتگو می کند ..فرهنگ به این اعتبار مکالمه ای است میان انواع سخن ٬او در حین مطالعه ی آثار داستایفسکی دریافت:که اساسا انسان در گرو مکالمه وجود دارد و فرهنگ در جریان مکالمه ادامه می یابد ..پرسش یکی از مهمترین پایه های تداوم مکالمه است .....در آثارش به این نکته می پردازد که کشف حقیقت به یاری دیگران میسر است از نظر وی وقتی معنا برای متنی ساخته می شود که مکالمه ای در کار باشد ..".منطق مکالمه" گوهر اصلی اندیشه ی باختین در زمینه ی" انسان شناسی فلسفی "است. اساس این دید گاه را می توان چنین بیان کرد :اگر مناسبتی که ما را به دیگری پیوند می دهد ٬نشناخته باشیم٬آنگاه نخواهیم توانست خودمان را بشناسیم :"ما خود را از چشم دیگری می شناسیم . ما لحظات دگرگونی وتبدیل اندیشه ی خود را در مناسبت با دیگری باز می یابیم ....در یک کلام ٬باز تاب زندگی خویش را درآگاهی افراد دیگر درک می کنیم ....راه ارتباط با دیگران چیست ؟مکالمه..... و وبلاگ نویسی به نظر ما می تواند ما را در این امر یاری کند اگر زندگی پرسیدن باشد و گوش کردن ٬پاسخ گفتن و ٬توافق داشتن .....وبلاگ نویسی می تواند این شرایط را برای ما فراهم آورد ...... در دنیای مجازی آزاد تر و رهاتر از هر جای دیگر می توانیم خودمان باشیم و حرفهای دلمان را بازگو کنیم.....واین یعنی برداشتن نقاب و در فرجام روزنه ی برای خود یافتگی ...یعنی همان چیزی که ما را به رستگاری می رساند
میلاد مولی الموحدین بر دوستدارانش مهنا باد
از روح پاکش می طلبیم که ما را در راه رشاد و هدایت دستگیر باشد
************************************
عشق و رنج یا یالطیف// امروز که قلمم از شیدایی لبریز است ... می خواهم در باره ی عشق بنویسم
و ضرورت آن را در تعالی آدمیان ...چقدر بی بهره اند آدمیانی که از عشق بهره ای نبرده اند
اینان قطعا نمی توانند بسیاری از لطایف دنیا را درک کنند اینان هیچوقت قادر نخواهند بود
که مزه ی ایثار را بچشند قادر نخواهند بود که اولیای الهی را درک کنند اینان هیچوقت درک
نخواهند کرد که زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت یعنی چه ؟! ...... وچه حسرتی است
خام آمدن به این دنیا و خام رفتن ..... در کتاب درد جاودانگی (سرشت سوگناک زندگی )
از فیلسوف شهیر میگل د اونامانو می خوانیم:
۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

فراخای جهان سر شار از آزادی و شادی ست
اگر این دیو و این دیوار
بگذارد
دکتر شفیعی
.the breath of the world is brimful of joy and freedom ....
if only thisdemon and this wall allowed
ما هر روز اتفاق می افتیم
و همین طور که اره ها توی خاطراتمان چنبر می زنند
بر مدار هم می چرخیم
(مثل من که وقتی از طواف تو بر می گشتم
رنگ پیراهنم روشن تر به نظر می رسید
نسیمی لطیف بال های روسریم را به بازی می گرفت
و در تار و پود آن به دنبال بوی آشنایی می گشت.)
و آن وقت همچنان بر مدار هم چرخیدیم
تا این که ثانیه ها خاطراتمان را به غارت بردند
(عاشقانه های کهن مرا به خرابات کشاندند
و چین زلفم را به دلدادگی صبا نسبت دادند)
توان از انگشتانم می گریزد
وقتی فقط سکوت می تواند راز رویین تنی ما را در حاشیه ی تاریخ ثبت کند
تو گفتی:«آن رازها را زمان فراموش می کند
و از ثانیه های عشق تنها حضوری باقی می ماند»
تو می گویی
و تو توی هر چهار فصل زندگی می کنی
هیچ اسفندیاری به رویین تنی چشمان تو نیست
وقتی به من خیره می شوی
و خاطرات راه راه ام را دانه دانه از توی ذهنم بیرون می کشی
حالا سال ها از من و تو گذشته است
ما یاد گرفته ایم که خواب هایمان را از هم بدزدیم
ما یاد گرفته ایم که در خاطرات هم زندگی کنیم
تو می گویی...
من می گویم...
زمان می گذرد
ما در گلوی آسمانخراش ها گیر می کنیم
به آدم های راه راه عادت می کنیم
و کم کم در رایانه ها ته نشین می شویم
تو می گویی...
زمان می گذرد
(و آن وقت من وقتی از طواف تو بر می گردم
صدایم توی تلفن خش بر می دارد
کلیشه های «خاتون» و «بانو» بر گرد سرم چرخیدن می گیرند
نسیم از حوالی بال های روسریم می گریزد
و راه خانه ی گیسوانم را فراموش می کند)
تو می گویی...
و من نمی گویم.
پروین سلاجقه
امشب چه دلتنگم!!!!!!! در گوشم زمزمه ی اقرا کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا را می شنوم در حیاط خلوت روحم قدم می زنم ...رنگ آمیزی شگفت ٬غروب وباران ورنگین کمان٬ دیوارهای خیس خورده و بوی نم باران ....من پرتاب می شوم به کودکی ام ...همان روزهای آفتابی ....گل سرخی در گلو دارم .....نگاهم به سوی حوض خانه می چر خد اسطوره ی مهربانی را می بینم با همان پیراهن سرمه ای کوتاه و گیسوانی رها ....صدای خندهاش گوشم را پر می کند بی اختیار می خندم اگر انعکاس خندهاش تو گوشم نبود شاید خندیدن را فراموش می کردم ....هر وقت تاریک می شوم یادش که در سینه ام می درخشد ٬روشنم می کند آنقدر که هوای آسمان به سرم می زند در ین دو راهه منزل ناگهان به خود می آیم ... ترسی مرا در بر می گیرد دخترک را می بینم که سرمست دهانش را به سمت آسمان باز کرده قطره های باران را می نوشد از چشم هایش شیطنت می چکد واین سوی حیاط من ایستادم ...آن همه زلالی کجا رفت.....با این تیرگی می شود به آسمان رفت؟! تهی دست و تیره ....آه .....سر به آسمان ..باران می بارد و من خود را به باران می سپارم....خدایا با بال وپر گل آلود که نمی شود پرید مرا شستشو بده .....هنوز دخترک در گوشه ی حیاط باران می نوشد .......خدایا این هستی برایم باری گران است یا تاجی بردلم ؟...آن نفسی که با خودم هستم ٬هستی رنجی بر من است وآن هنگام که که با توام هستی تاجی می شود بر دلم ....غم هایم دود می شود٬ در من خورشید شادمانی و بهجت طلوع می کند من در پرتو این نور خودم را می بینم دلم برای همان دخترک که باران می نوشید تنگ شده دلم برای خودم تنگ شده ...
چون خدا خواهد که یاری مان کند//میل ما را جانب زاری کند
ادبیات برای آنان که به آنچه دارند خرسندندبرای آنان که از زندگی بدان گونه که هست راضی اند چیزی
ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جان های نا خرسند و عاصی است زبان رسای نا سازگاران و پناهگاه
کسانی است که به آنچه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می آورد تا ناشادمان ونا کامل
نباشد .تاختن در کنار روسینانته زارونزار ودوش به دوش شهسوار پریشان دماغ لامانچا پیمودن دریا بر
پشت نهنگ همراه با ناخدا اهب سر کشیدن آرسنیک با مادام بوواری این همه راههایی ست که ما ابداع
کرده ایم تا خود را از خطا ها وتحمیلات این زندگی نا عادلانه خلاص کنیم زندگیی که ما را وا می دارد
همیشه همان باشیم که هستیم حال آن که ما می خواهیم آدم های متفاوتی باشیم تا بسیاری از تمنا
ها که بر ما چیره اند پاسخ بگوییم.
ادبیات تنها بگونه ای گذرا این نا خشنودی ها را تسکین می دهد اما در همین لحظه های جادویی ودر
همین لحظات گذرای تعلیق حیات توهم ادبی ما را از جا می کند وبه جایی فراتر از تاریخ می برد و ما بدل
به شهر وندانی بی زمان می شویم بدین سان غنی تر پر مغز تر پیچیده تر وشادمان تر وروشن تر از
زمانی می شویم که قید وبندهای زندگی روزمره دست وپایمان را بسته است.وقتی کتاب را می بندیم
ودنیای قصه را ترک می گوییم به زندگی واقعی برمی گردیم واین زندگی را با دنیای با شکوهی که
بتازگی ترکش کرده ایم مقایسه می کنیم چقدر سرخورده می شویم.اما به این ادراک گرانقدر می رسیم
که دنیای خیالی داستان زیباتر گونه گون تر و جامع تر وکامل تر از آن زندگیست که در بیداری می
گذرانیم .مشروط شده با محدویت های وضعیت عینی ما.بدین سان ادبیات خوب ادبیات اصیل همواره
ویرانگر تسلیم نا پذیر وعصیانگر است.چیزی است که هستی را به چالش فرا می خواند.
شب فرو می افتد
ومن تازه می شوم
از اشتیاق بارش شبنم.
نیلوفرانه
به آسمان دهان باز می کنم
ای آفریننده ی شبنم و ابر
آیا تشنگی مرا پایان می دهی ؟
تقدیر چیست؟
می خواهم از تو سرشار باشم
سلمان هراتی
****************************
یا لطیف//آ.............ه حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر...این آیه آز اون آیاتی بود که امسال تو محیط کارم هر جا که عرصه برام تنگ می شد می خوندم که نفسم بالا بیاد...بتونم کارمو انجام بدم برا همین هر وقت می خونم...قبلش یه آه بلند می کشم .......یک نیستان ناله در سینه دارم....افسوس...........................
کاش می شد یک نیستان سرود جدایی رو یک جا خوند....حتی اگر به پرواز روح منجر بشه.....
گاهی این دنیا اونقدرکوچک می شه ودلتنگی نیستان جان در دلت افزون می شه که حتی صدای بالهای روح را می شنوی اما....راه پروازی نداری با بال و پر گل ناک می شه پرواز کرد؟! امشب باز در سوره ی مبارکه ی احزاب به آیه ی شریفه ی... ما جعل لرجل من قلبین فی جوفه(خدا در جان آدمی دو دل قرار نداده است)بر خوردم...ویادم اومد که در مقاله ی استاد شجاعی خوندم که :"انسان ها در سفر خود به سوی حضرت حق از هر غیری باید پاک باشند و در دل خود ،هوای غیر را نداشته باشند".....
*************************



